ویرگول
ورودثبت نام
منوچهر
منوچهر
منوچهر
منوچهر
خواندن ۱۲ دقیقه·۱ ماه پیش

هیگانبانا

داستانک ۴۳- دنیای بازی- سال ۲۰۳۰

لیلیوم یا زنبق عنکبوتی. هیگانبانا
لیلیوم یا زنبق عنکبوتی. هیگانبانا

« اوه عزیزم! این یک بازی نیست. این فقط یک شروع هست… » سامان به تابلوی تبلیغاتی عظیمی که بیشتر ساختمان را پوشانده بود می‌نگریست. کنار نوشته‌اش یک لیلیوم عنکبوتی سرخ، در نسیم می‌رقصید. یکباره صدای بمی از پشت سر آمد: « گاهی فقط باید شروع کرد… » سامان را انگار برق گرفته باشد از جا پرید و برگشت. مردی را دید با کت و شلوار سورمه‌ای، موهای جوگندمی و دستکش چرمی که کارتی را بین دو انگشت برابر صورتش گرفته بود. و خونسرد در چشمش می‌نگریست.

« زیاد وقت نداری سامان… » با همان کارت، به یک کتابفروشی کنار دکه‌ی هات‌داگ فروشی اشاره کرد. « باید زودتر خودت را به اولین مرحله برسانی. » و کارت را دو انگشتی به سمت سامان گرفت. کمی مکث کرد. نفسش را بی‌حوصله و با صدایی کوتاه بیرون داد. جلوتر آمد. دست دیگرش را روی شانه‌ی سامان گذاشت. سامان خشکش زد. مرد کارت را از لبه‌ی جیب پیراهن سامان به داخل سُراند. سپس او را با هر دو دست، آرام ولی مصمم چرخاند، هلش داد سمت مغازه و گفت: « برو… »

سامان خودش را در کتابفروشی یافت. پاهایش او را همچون یک عروسک کوکی تا داخل مغازه برده بود. هرچند زنگوله‌ی بالای در ورودش را اعلام کرده بود، اما فروشنده به کار خودش بود، لبخندان، محو مانیتور مقابلش. مغازه پر بود از بوی کاغذ، کاغذ کاهی و قهوه. سامان غرولند کنان زمزمه کرد: « مگر کسی هم هست که کتاب بخواند؟! اصلا کی هنوز کتاب کاغذی می‌خرد! » همچنان درگیر مکاشفه بود که چیزی به ساق پایش مالیده شد. نگاه کرد که چشمش در چشمان زرد گربه‌ای خاکستری افتاد. گربه مکثی کرد، سپس راهش را کشید و رفت به انتهای مغازه، سامان نیز به دنبالش. رسیدند به میزی چوبی. گربه پرید روی قفسه‌ای کوتاه و دمش را از آن آویزان گذاشت. سامان را می‌نگریست. بر روی دیوار بالای میز، نقاشی ژاپنی از گل هیگانبانا با هایکویی که سامان نمی‌توانست بخواند آویخته بود. وسط میز یک مستطیل فلزی با یک برش کوچک کارت خور، کوبیده شده بود. کمی خم شد و دستش را روی آن کشید که سردی و تیزی لبه‌ی کارت در سینه‌اش فرو رفت. انگار که تازه یادش آمده باشد، کارت را از جیبش بیرون کشید و نگریست. با قرمز درشت در وسط نوشته بود ۱۸:۳۰ و زیرش ریز: « تقاطع خیابان ویلوگبی و امتداد خیابان فلتبوش، بروکلین. » پس از مکثی کوتاه کارت را فشار داد درون برش. صدای فیس کوتاهی برخاست. منتظر ماند. هیچ خبری نشد. اما کمی بعد... چیزی در پشت بینی‌اش تکان خورد. انگار زخمی کهنه باز شده باشد. نه از دهان. از جایی پشتِ حفره‌ی بینی. باریکه‌ای نازک و گرم راه افتاد پایین، چسبید به دیواره‌ی گلو. گلویش اما تنگ بود. متورم بود. دهانش مزه‌ی خون می‌داد. مزه‌ی آهن، شوری تلخ و نمکی، همراه با مزه‌ی گس ترس. ترسی که از گلو پایین نمی‌رفت، بلکه بیرون می‌زد و در دهان و شکم می‌پیچید. سامان قورتش می‌داد. اما فایده‌ای نداشت. گویی داشت گلوله‌ی‌ زنده‌ای را قورت می‌داد. دستش را از روی میز نکشید. صبر کرد. انگار بدنش داشت به او می گفت: « یادت می‌آید؟ این راه را قبلا هم رفتی. » صدایی در ذهنش چرخید: « سر بالا. » گردنش سفت شد. چانه‌اش رفت بالا. انگار منتظر چیزی بود. دستش را برد سمت صورتش. نمی‌دانست چرا. انگشت‌ها روی گونه‌اش ایستادند. اما چیزی آنجا نبود. 

تنها چند ثانیه از فشردن کارت گذشته بود. هرچند زمان در درون سامان منجمد شده بود. از دیوار صدایی برخاست. نقاشی تکانی خورد و پیکسلی مربعی به اندازه‌ی یک کاشی دور گل پدیدار شد. خیلی زود پیکسل‌ها به سرتاسر دیوار سرایت کردند. با صدایی که انگار تمام کتاب‌های کتابفروشی دارند به یکباره ورق می‌خورند. هرچند کتابی تکان نمی‌خورد، شاید کاغذ هم روح داشته باشد و پژواک آنها بود که در دیوار می‌پیچید. پیکسل‌ها چرخیدند، موجی از مرکز به اطراف دوید و کل دیوار انتهایی ناگهان باز شد به جایی دیگر، به یک ایستگاه مترو.

با اولین نفس بوی رطوبتِ گرم، گازوئیل سوخته، و ته‌مایه‌ای از فلز داغ در بینی سامان پیچید. هوایی گرم داشت اما نه دلپذیر. گرمِ فشرده‌ی زیرِ زمین. نور سفید و یکدست فلورسنت، سایه‌ها را بلعیده بود. یک قطار روی ریل ایستاده بود. با درهایی باز، کوپه‌هایی روشن و صندلی‌های نارنجی یکدست. هرچند هیچکس داخلش نبود. قطار صدای آماده‌باش می‌داد، یک زمزمه‌ی الکتریکی خفیف.

سامان به تابلوی دیجیتالی نارنجی بالای سرش می‌نگریست که به جای اطلاعات قطار نوشته بود: « به بازی خوش‌آمدی… یک خاطره‌ پس گرفتی. حالا برو به قرارت برس… »

از این اتفاقات به قدری سردرگم شده بود که حتی متوجه زنگ دوباره‌ی زنگوله‌ی در نشد. ناگاه پنجه‌ای نزدیک آرنجش قفل شد. « هنوز که اینجایی! » و دست سامان را کمی بالا داد تا در مفصل شانه قفل شود. دست سامان از گونه‌اش جدا شد. سر چرخاند به سمت مرد تا شاید چیزی بگوید. اما او مهلتش نداد « قطار منتظر نمی‌ماند سامان… » و او را با خود کشید داخل مترو. سامان گربه را دید که جلوتر دوید داخل قطار. پشت سرش را نگریست. اما به جای کتابفروشی تنها یک دیوار بتنی بود.

داخل قطار مرد دستش را از آرنج سامان کشید. بی‌آنکه به او بنگرد، انگشت اشاره‌اش را آورد بالا و زد روی گونه‌ی راست سامان، آرام و بی‌صدا. انگار چیزی را همان‌جا دفن می‌کرد. و راه افتاد به سمت کوپه‌ای دیگر. دینگ دینگ قطار در فضا پیچید. درها بسته شد و قطار راه افتاد. سامان میله‌ی کنارش را بغل گرفت. در حالیکه چشمانش گذر مرد از در کوپه را دنبال می‌کردند. سپس خودش را در شیشه‌های تیره‌ی قطار می‌دید که میله‌ای را چنگ زده. دو دقیقه بعد قطار در ایستگاه جی استریت متوقف شد.

روی دیوار، بر کاشی‌های سفید پر از رگه‌های سیاه کهنگی، تابلویی نوشته بود: « خیابان ویلوگبی ».

سامان از پله‌ها بالا رفت. در خروجی، بوی هات‌داگ و دود اگزوز خورد توی صورتش. از آخرین پله بالا آمد و ایستاد. دهانه‌ی خروجی ایستگاه با نور خاکستری عصر روشن شده بود. صدای همهمه، بوق ممتد یک تاکسی، صدای چرخ یک چمدان روی سیمان، و زمزمه‌‌ی گنگ آهنگی از دورتر می‌آمد.

این بالا، بر خلاف آن قطار خالی و ساکت، زندگی به طرز وحشتناکی جریان داشت.

سامان هنوز داشت محیط جدید را درک می‌کرد که یک شانه محکم به بازویش خورد. مردی کت‌وشلواری با لیوان قهوه‌ای در دست از کنارش گذشت بی‌آنکه حتی برگردد. زنی با کالسکه‌ی بچه از سوی دیگر تنه زد. سامان دستش را برد سمت بازویش، اما کسی نمی‌ایستاد. جمعیت پشت سرش از مترو بیرون می‌زدند. او همچون تکه چوبی در رودخانه‌ای از شانه‌ها و آرنج‌ها هل داده شد، به خیابان، به سوی تقاطع. در میان موجی از آدم‌های خسته و بی‌حوصله رسید به پشت چراغ قرمز. سامان در همین سکون اندک داشت نرم نرمک خودش را از میان جمعیت بیرون می‌کشید. هنوز کامل به پیاده رو برنگشته بود که دو دست گرم نشست روی گونه‌هایش و صورتش را چرخاند به سمت خود. سامان زنی زیبا را دید با موهای فندقی لَخت، کلاه فرانسوی تیره و پالتویی قرمز که روی پنجه‌ی پا ایستاده بود. سامان دهانش را برای گفتن چیزی باز کرد اما پیش از آنکه صدایی از آن بیرون بیاید با لب‌های آتشین زن قفل شد.

مزه‌ی آلبالو می‌داد. چشمان سامان گشاد شده بود. چرخیده بود سمت زن و دستانش دو طرف او در هوا معلق مانده بودند. لحظاتی گذشت تا زن بالاخره لب‌هایش را جدا کرد. نوک دماغش به دماغ سامان خورد. چشمانش را بسته بود، لبخند ملیحی میزد. صورت سامان را رها کرد و به چشمانش نگریست که داشت از تعجب بیرون می‌زد. لبخندش شکفته شد، چیزی به روسی گفت و قهقهه‌ای کوتاه سر داد. یک ساعت جیبی را در جیب شلوار سامان گذاشت. دست او را گرفت و کشید به داخل مغازه‌ی ساعت سازی کنار دست.

از در چوبی و کلاسیک مغازه رد شدند. صدای زنگوله‌ای ظریف توی فضا پیچید. سامان ناگاه خود را در تاریکی و سکوت مطلق یافت. دستش رها شده بود. دیگر اثری از زن نبود. تنها بوی چوب کهنه، روغن ساعت، و یک چیز دیگر... شاید بوی هیچی بود که در هوا می‌پیچید.

چشم‌هایش داشت به فضای نیمه‌تاریک عادت می‌کرد. هنوز ردی از مزه‌ی آلبالو روی لب‌هایش مانده بود.

سکوت بود و سکوت، نه صدای خیابان، نه بوق تاکسی، نه همهمه‌ی جمعیت. پشت شیشه، به جای خیابان ویلوگبی تنها یک مهِ خاکستریِ بی‌شکل بود. گویی مغازه از خیابان کنده شده باشد. ساعت‌ها همه روی ۱۸:۲۹ مانده بودند. انگار اینجا  زمان را نیز همچون زن بلعیده بود. بعد... صدای تیک تیک ریزی از جیبش شنید. ثانیه شمار ساعت جیبی داشت حرکت می‌کرد.

سامان ناگاه در ارتفاع قد خودش دو نقطه‌ی نورانی زرد دید که بی‌حرکت به او خیره شدند. در سایه روشن محو مغازه یک دم خاکستری نیز از آنها آویزان بود. گربه بود. به سمتش رفت. 

روی کمدی با در آینه‌ای لمیده بود و به سامان می‌نگریست. سامان چشمش را از گربه گرفت و به آینه نگریست. اما صورت نداشت. دستش را بالا برد و صورتش را لمس کرد. دماغ، چشم و ابرو… همه بودند اما در آینه چیزی وجود نداشت. دستش روی یک حجم مات مثل پوسته‌ی تخم مرغ حرکت می‌کرد. دست برد تا صورتش را در آینه لمس کند. انگشتش به آینه رسید که ساعت از درون جیبش تیک تیک تندی کرد انگار سرانجام ۱۸:۳۰ رسیده بود. با لمس سرانگشت سامان، آینه مثل غبار فرو ریخت و محو شد. برابرش فضای سفید و گسترده‌ای باز شده بود. به گربه نگاه کرد که بیخیال او را می‌نگریست. آب دهانش را قورت داد.

پا گذاشت داخل، به سکوت و سپیدی بدون سایه، روی کف سرامیکی سفید. حتی ساعت جیبی هم دیگر صدا نمی‌کرد. چند قدم جلوتر از درز سرامیک‌های بزرگ، گل‌های قرمز لیلیوم عنکبوتی روییده بودند. سوسک کوچکی که بر فراز گل‌ها پرواز می‌کرد را می‌نگریست.

صدای بمی در گوشش پیچید: « پس بالاخره به قرار ملاقات رسیدی. » چرخید سمت صدا. مرد کت و شلواری روی یک صندلی فلزی خاکستری تکیه زده بود. از صندلی مهارهای چرمی آویزان بودند و گرداگردش را گل‌های قرمز فراگرفته بود.

« خوب سامان… بالاخره باید انتخاب کنی. » برخاست و یک قوطی آب را گذاشت روی صندلی. « بیا زودتر تمامش کنیم. آب رود سانزو هست. » و به قوطی اشاره کرد، مکثی کرد « نترس سامان. این آب… کاملاً استریل شده. دیگر کسی مستقیم از رودخانه آب نمی‌خورد. بنوش تا همه چیز را فراموش کنی. »

سامان بی‌صدا نگاهش می‌کرد. مرد سرش را چرخاند به سمت دیگر، بی‌حوصله نفسش را با صدایی کوتاه بیرون داد. کتش را صاف کرد. سرش را تکانی داد و آمد سمت سامان. با دو انگشت چانه‌اش را بالا داد « سامان... چند بار گفتند سرت را بالا بگیری تا اینکه بالآخره… یاد گرفتی؟ دماغ شکسته‌ات چطور است؟! » کمی سر سامان را به اطراف تکان داد و زاویه بینی‌اش را بررسی کرد « اولین باری که طعم خون خودت را چشیدی، چند سالت بود؟! همان خاطره‌ی کتابفروشی را می‌گویم. » سرد در چشمان سامان نگریست « اصلا برادرهایت کجا بودند وقتی تو... داشتی التماس می‌کردی؟ پادگان بودی نه؟! خانه بودند؟! » سامان خواست سرش را بچرخاند که مرد چانه‌اش را محکم در دست گرفت « چرا مقاومت می‌کنی؟! به چه چیز زندگی احمقانه‌ات چسبیدی؟! مگر برای چه کسی مهم بودی؟! نگو رفتار مردم در همین خیابان ویلوگبی هم یادت رفته؟! چرا نمی‌فهمی سامان… اصلا کسی تو را نمی‌بیند. تو به آن دنیا تعلقی نداری. هیچ وقت نداشتی. » مکث کرد « برو آنجا بنشین و آب را بنوش… » و به صندلی اشاره کرد.

سامان سرش را بیرون کشید و یک قدم عقب رفت. مرد نفس عمیقی کشید و با خشمی خاموش بیرون داد « سامان… می‌خواهی مجبورت کنم تک تک این گل‌ها را ببویی تا دوباره تمام جهنم زندگی‌ات را به یاد بیاوری؟! » چرخید و به گل‌ها اشاره کرد. « یک طوری رفتار نکن که انگار تا به حال روی این صندلی ننشستی! شاید حتی دلت هم برایش تنگ شده باشد. » لبخندی زد « برو… برش دار… بنشین… بنوش تا جزیی از بازی شوی. »

سامان ساکت بود. مرد آهی کشید. ساقه‌ی یکی از گل‌های هیگانبانا را با دو انگشت گرفت و کشید. ریشه با صدای خیسی از زمین جدا شد. بوی شیرینی پیچید در هوا. مرد گل را گرفت زیر بینی خودش. چشم‌هایش را بست. یک لحظه. بعد چشم‌هایش را باز کرد و گل را گرفت سمت سامان. « بو کن. »

سامان عقب کشید. مرد یک قدم جلو آمد. دستش را گذاشت پشت گردن سامان. محکم فشرد. انگار می‌خواست مهره‌های گردنش را جا بیندازد. سامان را خم کرد سمت گل. « گفتم بو کن. »

بوی گل در دماغ سامان پیچید. شیرین بود. تلخ بود. و بعد... کف بتنی یک اتاق بود با نور زرد لامپ سقفی. دست‌هایش روی زمین سرد پهن شده بودند. پشتش می‌سوخت و مزه‌ی خون توی گلویش بود.

سامان کنار گل‌ها زانو زده بود، سرش را بالا کشید. نفسش بریده بود. مرد نگاهش می‌کرد، آرام، صبور. « کاش حداقل می‌توانستی گریه کنی! بلد نیستی نه؟! » خندید « اشکالی ندارد اینجا کلی گل هست... خودم یادت می‌دهم… » و گل را انداخت روی زمین. « حالا می‌خواهی تک تکشان را بو کنی؟ یا می‌نشینی و آب را می‌نوشی؟ » دستش را دراز کرد سمت صندلی و منتظر ماند.

سامان درد داشت. پشتش، دستش، بدنش درد می‌کرد. درونش آشوب بود. چشمانش می‌سوخت. غم زیادی آمده بود توی دلش. شاید باید تسلیم می‌شد. شاید این مرد راست می‌گفت. چشمانش تار شد. آب می‌آمد. دستش را برد سمت چشمش. خیس شد.

نگاهش افتاد به انگشتش به اسکار یک سوختگی. چیزی در ذهنش گفت : « حالا خودت می‌خواهی چکار کنی؟! » سامان به صندلی و مرد نگاه کرد و به دری که از آن آمده بود. گرچه اکنون دیگر آینه‌ای جیوه‌ای بود و داشت موج‌های ریزی می‌خورد. آب بینی‌اش را بالا کشید. برخاست. چرخید سمت آینه. مرد گفت: « داری چکار می‌کنی سرباز؟! » سامان رسید برابر آینه. خودش را نگریست. چهار چهره داشت که نوسان می‌کردند. خشمگین بود. گریان بود. سرد بی‌احساس بود و یکی هم داشت لبخند فریبکارانه‌ای می‌زد. نوسان شدید شد و همه در هم پیچیدند. در ضربان آینه موجودی جدید متولد شد. یک عقرب سیاه بزرگ. سامان نفس نفس می‌زد. تب داشت. مرد بلند خندید و گفت: « اصلا حالا دیگر جرات داری به این آینه پا بگذاری؟! می‌روی داخل این موجود. خاطراتت هر روز برمی‌گردد… » سامان گفت: « دیگر مهم نیست. » و با سر رفت توی صورت عقرب.

صدای بیب بیب توی گوشش می‌پیچید. پلک‌هایش را باز کرد. نور سفید پاشید توی چشمش. کسی فریاد می‌زد « دکتر… دکتر… این یکی بیدار شده… » دکتری خودش را رساند و با تعجب گفت: « چطور ممکن است؟! کد بازی را چک کنید… » هرچند سامان روی تخت مهار شده بود، به سختی اسکار قدیمی روی انگشتش را نگاه کرد. نشان ناخدایی که او را به واقعیت برگردانده بود. یادگاری از اولین روزهای رنج. و حالا او یک عقرب سیاه بود، نه سامان، نه سرباز و نه دیگر تسلیم… 

سایبرپانکعلمی تخیلیداستانکداستانروانشناسی
۲
۰
منوچهر
منوچهر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید