داستانک ۴۴- مشهد - سال ۲۰۳۰

ایستادهام در مهای سپید. چنان که گویی آسمان، خیس و سنگین، روی زمین خوابیده باشد. در سکوت. صدای نفسم در آن میپیچد و خفه میشود. هر نفس، سنگین و سرد است. در بیانتهای سپید ایستادهام، بر زمینی گِلی، نمدار و چسبنده.
چند گام آنسوتر، درست در لبهای که مه همه چیز را میبلعد، یک گل لیلیوم عنکبوتی سرخ روییده. کنار یک سنگ تیره.
نگاهش میکنم که چیزی مرا در دوردست صدا زد: « سا...مان… »
چشمانم را گشودم. ترک سقف مثل همیشه بالای سرم بود. ننهسلطان فریاد میزد: « سامان!!!! سامان!!! عقرب!!! باز یکی دیگر آمده!!! »
مثل فنر پریدم و خودم را رساندم به آشپزخانه. ننهسلطان، جارو به دست و نفس زنان ایستاده بود، رو به کف آشپزخانه. یک عقربِ سیاهِ برّاق را با خاک انداز فلزی کوبیده بود و زیر لب غرولند میکرد: « خوب شد کسی را نکنده… این خانه قدیمی شده… نم برداشته… اصلا از کجا میآیند این جانورها… » و سپس مرا دید و گفت: « نگاهش کن اندازهی یک موش هست… برو برای خودت چایی بریز ننه! »
از خانه زدم بیرون یا شاید خواستم بزنم بیرون. بوی جسد لهشدهی عقرب توی دماغم بود. ننه داد زد: « سامان! چایی؟ » جواب ندادم. هنوز به در حیاط نرسیده بودم که صدای سهیل از آشپزخانه مثل آژیر خطر در مغزم پیچید: « جمنای! بگو چطوری یه چیز لرزشی بسازیم که عقرب را دیوانه کند؟ اینترنت گفته که عقرب به لرزش حساس است. » صدای سهند آمد: « داداش... بگو با مسواک برقی بگوید!! آن هم میلرزد دیگر... »
نمیدانم چرا ولی ناگهان میخکوب شدم. برگشتم و دست به سینه و آرام به کنج دیوار آشپزخانه تکیه زدم. تماشا میکردم.
سهیل بلند و هیجانزده: « جمنای! بگو چطور فرکانسش را ببریم بالا؟ » صدای زنانه و آرام از بلندگوی گوشی پیچید: « برای تغییر فرکانس موتور ویبره، باید مقاومت مسیر جریان را کاهش بدهید. میتوانید با یک سیم لخت، مقاومت را بایپس کنید. اما توجه داشته باشید که این کار ممکن است به موتور آسیب بزند. »
سهند با ذوق گفت: « آسیب بزند یعنی چی؟ یعنی منفجر میشود؟ » سهیل با خنده جواب داد: « امیدوارم. »
روی میز، یک مسواک برقی قدیمی بود که سرش را کنده بودند و به جایش یک تکه فلز گرد را، شبیه درِ قوطی نوشابه، با چسب برق چسبانده بودند. کنارش، یک چراغقوه فرابنفش جیبی باز شده بود، با سیمهایی لخت و وصل به باتری مسواک. سهند با پیچگوشتی نوکتیز داشت روی یک نقطه از برد مسواک خرابکاری میکرد. سهیل هم با گوشی دنبالش بود، انگار که دینامیت میخواهند بترکانند. اصلا حس خوبی نداشتم.
جمنای صوتی ادامه داد: « با بایپس کردن مقاومت R2، فرکانس موتور از ۲۰۰ هرتز به حدود ۴۸۰ هرتز افزایش پیدا میکند. این محدوده، بیشترین پاسخ عصبی را در عقربهای خانوادهی بوتیده ایجاد میکند. »
سهیل کفری گفت: « بوتیده! اسمش هم قشنگ است! » و هر دو خندیدند.
یک چیزی سرهم کرده بودند. سهیل رو به من کرد: « داداش! این بار عقربها را فراری میدهیم. نگاه کن! » کمی نزدیکتر آمدم. گذاشتندش روی زمین و روشنش کردند. مسواک لرزید. صفحه فلزی شروع کرد به وزوز. چراغ فرابنفش با نبضی نامنظم روشن و خاموش میشد. صدای «ویزززززززززز» فضا را پر کرد. سهند کف زد: « کار میکند! »
بعد... از زیر کابینت، یک عقرب سیاه برّاق بیرون خزید. نور فرابنفش بدنش را سبز-نئونی کرده بود. دمش راست ایستاد. سهند، که روی زمین نشسته بود، یک متر با عقرب فاصله داشت. رنگش پرید. خواست بلند شود که پایش لیز خورد روی سرامیک.
فریاد زدم: «نپر!» اما سهند جهید و عقرب هم...
سهند را کشیدم عقب. و با ساعدم برابر عقرب سپر کردم. آنقدر سریع پیش رفت که نفهمیدم اصلا کی نیش زد. دو نیش. سه نیش. سوخت. جوری سوخت که انگار بنزین رویش ریختهاند و کبریت زدهاند. درد نبود. آتشِ مایع بود. از مچ میدوید بالا، میرسید به شانه، میپیچید توی گردن. یک لحظه همه چیز سفید شد. صداها داشت محو میشد، حتی صدای سهیل که جیغ میکشید: « سامان! »
دستگاه لعنتی هنوز داشت وزوز میکرد. میخواستم بخندم، اما خیلی خستهام.
یکبار دیگر در همان مه ایستادهام. در سکوت، نزدیک آن لیلیوم قرمز. گل را از ریشه کندم، بوییدم. پرت شدم روی کف یک اتاق فومی سفید بدون درز. آنجایی که نه جِرم داری و نه زمان وجود دارد. همهچیز هم دماست با بدنت، نفست... جاییکه حتی صدای نفسهایم را نیز میبلعید. و آن نور سفید لعنتی که انگار از همهجا میتابید، نوری بیسایه و خنثی. روی فوم جمع شده بودم. دستم را گرفته بودم نزدیک کف. در آن دوزخ بیسایه یک لکه یافته بودم. نزدیکترین چیز به یک سایه. نمیدانم چقدر به همان خیره مانده بودم. لنگر زندگی من، همان لکهی کمتر روشن بود. دوباره برگشتم داخل مه. حالم داشت به هم میخورد. نفسم تنگ بود. سینهام از درون درد میکرد. یادم نمیآید قبل و بعد آن خاطره چطور شد. ولی یادم میآید مدت زیادی عروسک کوکی بودم نه آدم. نفس میکشم. الان فقط باید نفس بکشم... گذشتهها گذشته...
مه کمی عقب نشست تا خطوط محوی از صخرهها نمایان شود. آنسوتر، شبحی بر لبهی پرتگاه ایستاده بود. پیشتر رفتم. درختی بود کهن و تناور، یادگار گذر قرنها شیارهای پوستهاش بودند. انجیر معابد، با شاخههایی بر هم تافته و گسترده در پهنهی افق. از شاخهها... هزاران نوار قرمز آویزان بود که در باد میرقصید. برخی کهنه و برخی نو بود، اما هر یک به ژرفای یک آرزو.
زیر درخت، سه سنگ سیاهِ تخت بود. روی یکی از آنها نشستم. نفس عمیقی کشیدم. گوش میدادم، به خشخش نوارها، به زمزمهی باد که در میان شاخهها میپیچید و صدای زنگولههای معبدی در دوردست، آن بالا، که گاهی با باد میآمد و میرفت.
به نوارها مینگریستم. شاید باید من هم آرزویی میکردم. اما من چه میخواستم؟ دوباره بتوانم بخندم؟! بگریم؟! به یاد بیاروم؟! نه! به اندازهای که باید به یاد آورده بودم... به اندازهای که بتوانم آرزو کنم. پس آرزو کردم. برای سربازی که هنوز در پادگان است، برای زنی که او را خریدهاند و برای کودکی که فروختهاند. آرزویم این است که دیگر هیچ انسانی به برده یا ابزار تبدیل نشود. اما جز همین گل لیلیوم عنکبوتی هیچ چیز قرمزی نداشتم. گل را گذاشتم لای شاخهها. لای گره یک نوار قرمز.
باد تند شد. نوارها به هم میخوردند. صدای زنگولههای معبد بلندتر شد. و گل، آنجا، میان آن همه آرزو، ساکت نشست. انگار که همیشه مال همین درخت بوده باشد.
مه بازتر شد. یک لحظه، چیزکی در دوردست برق زد. آن بالای بالا، روی تیزیِ صخرهای که انگار سوزنی بود که در دل آسمان فرو رفته است. درخشش سقف برنجی یک معبد کوچک سفید بود که در آفتاب صبحگاهی از لابلای مه به من چشمک میزد.
« بیدار شو سرباز... چشمانت را باز کن... » نور زد توی چشمم. پنجره روبرویم است. گربهی خاکستری پشت پنجره نشسته و پنجهاش را میلیسد. انگار دوباره در بیمارستان هستم. دکتر بالای سرم است و به نظرم آشناست. لبخند میزند: « پاشو طوریت نیست... تو دیگر مشتری دایم ما شدی سامان... » سر چرخاند و ادامه داد: « بیا حاج خانم گفتم که مشکلی نیست... بردار پسرت را ببر. »
حالا زهر عقرب در رگهایم جاریست.
[ این مکان واقعی، این 'نوک سوزن' استعارهای نیست. اینجا معبد گوان یین بر فراز قلهٔ تایون (塔云山) در چین است. که اگر عاقل باشید با تلهکابین میروید و سکوی فرشته را نمیبینید. ]