ضربه دوم که به در خورد، یوسف ناخودآگاه یک قدم عقب رفت. روشا همانجا ایستاد. دستش روی قبضهی کلت مانده بود، اما در را باز نکرد. کسی پشت در نبود. بوی نم و خاک خیس همراه مه به درون کارگاه وارد شد. روشا چند ثانیه همانطور ماند، بعد در را آرام باز کرد. کوچه خالی بود. نه صدایی، نه سایهای. فقط یک پاکت کاهی روی زمین افتاده بود. خم شد و آن را برداشت. پاکت خیس نبود، اما سرد بود. انگار تازه از یخچال بیرون آمده باشد. داخلش یک سکه بود و یک تکه کاغذ تاخورده. یوسف از پشت سر گفت: «بازش نکن.» روشا نگاهش نکرد. کاغذ را باز کرد. فقط یک جمله رویش نوشته شده بود: “اون مرد، اولین نفر نبود.” روشا سرش را بالا آورد: «یعنی چی؟» یوسف کمی مکث کرد. به نظر میرسید دنبالِ چیزی برای گفتن میگردد که خودش هم از گفتنش خوشش نمیآید: «یعنی قبل از اون هم یکی بوده. شاید بیشتر از یکی.» روشا سکه را توی دستش چرخاند. نقش روی سکه محو بود، اما وسط آن یک خط خیلی ریز دیده میشد؛ مثل شماره، یا شاید اسمِ تراشخورده. «این از کجا اومده؟» یوسف جواب نداد. رفت سمت پنجره و پرده نازک و خاکگرفته را کنار زد. بیرون کوچه تاریکتر از قبل شده بود. یوسف گفت: «کار نباید به اینجا میکشید.» روشا به او نگاه کرد: «من ازت سوال پرسیدم!» یوسف آهی کشید. «از یه پرونده قدیمی جا مونده. از آرشیو. از چیزایی که باید همونجا میموندن.» بعد برگشت، مستقیم به روشا نگاه کرد و برای اولین بار صدایش پایینتر از حد معمول شد: «روشا، اون قطعهای که تو آوردی… متعلق به یه اسلحه نیست. بخشی از یه چیزه که هیچکس نباید اسمش رو بیاره.» همان لحظه، صدای پایی از پشتِ درِ کارگاه آمد. فقط یکبار این صدا تکرار شد. اما همان یک بار کافی بود که هر دو ساکت بمانند.