بویِ دارچین هنوز در فضایِ کارگاه میچرخید. بخارِ کمرنگِ چای از لبه استکان بالا میرفت و میانِ نورِ زردِ چراغِ مطالعه گم میشد. روشا استکان را میانِ دو دستش گرفته بود، اما ننوشید. فقط نگاهش روی سطحِ لرزانِ چای مانده بود؛ انگار جوابِ همه سؤالهایش آنجا تهنشین شده باشد.
یوسف چیزی نگفت. فقط همانطور کنارش نشسته بود. حضوری که نه سنگین بود، نه مزاحم؛ اما عجیب دلگرمکننده بود. روشا از گوشه چشم نگاهش کرد. خستگیِ چند شبِ بیخوابی، صورتش را مردانهتر و غمگینتر کرده بود.
روشا آهسته گفت: «از اول میدونستی؟»
یوسف نگاهش را از استکانِ خودش گرفت و به او دوخت. «نه… نه همهچیزو. ولی میدونستم این مسیر هموار نیست. آدمایی که اسمشون تو اون دفترچهست، مُردن… اما پروندههاشون نه. بعضی چیزا توی این شهر، حتی بعد از مرگ هم دفن نمیشن.»
روشا لبخندِ بیجانی زد. «چه شاعرانه.»
یوسف با خنده گفت: «از تو یاد گرفتم.»
این بار روشا نگاه عمیق تری به او انداخت. طوری که یوسف ناچار شد مکث کند. انگار بینشان حسی رد و بدل شده بود، حسی سنگینتر از هر مدرک و پروندهای. باد از کوچه گذشت و شیشه پنجره را لرزاند. روشا بیاختیار کمی به یوسف نزدیکتر شد.
«من از اینهمه بنبست خسته شدم.» صدایش دیگر صدایِ مأمورِ سمجِ اولِ شب نبود؛ خسته بود و شکسته. «هر بار فکر میکنم رسیدم به یه سرنخ، یکی قبل از من اونجا بوده. یکی داره منو میکشونه دنبال خودش، اما نمیذاره چیزی بفهمم.»
یوسف آرام گفت: «چون میخوان عجله کنی. چون میدونن آدم وقتی خسته و زخمی باشه، بیشتر اشتباه میکنه.»
روشا سرش را به پشتیِ صندلی تکیه داد و چشمانش را بست. «شاید من همین حالا هم اشتباه کردم. شاید نباید اصلاً میاومدم سراغِ تو.»
یوسف جوابی نداد. چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ بعد خیلی آرام گفت: «اما اومدی.»
در نگاهِ یوسف چیزی بود که نمیشد از آن فرار کرد. نه فقط نگرانی؛ چیزی عمیقتر، قدیمیتر، انگار که مدتها نا گفته مانده باشد. یوسف دستش را روی دستِ روشا گذاشت. گرمایِ دستش از پوستِ سردِ روشا عبور کرد و تا جایی در سینهاش دوید که خودش هم از وجودش خبر نداشت.
«تو نباید همهچیزو تنهایی به دوش بکشی، روشا.»
روشا پلک زد. دلش فشرده شد. خواست دستش را بکشد، خواست خودش را جمع کند، دوباره همان زنِ سرسخت و دور از دسترس شود، اما نتوانست. فقط به انگشتهای یوسف نگاه کرد که بیهیچ فشاری دستش را نگه داشته بودند؛ انگار نه میخواستند اسیرش کنند، نه رهایش کنند: «از چی میترسی؟» یوسف آهسته پرسید؛ آنقدر آهسته که انگار سؤال را فقط برای قلبِ او گفته باشد.