ویرگول
ورودثبت نام
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی📝 اینجا پناه واژه‌هاست؛ پناه امن دلنوشته‌ها، دکلمه‌ها و حرف‌هایی که از دل میان و به دل میشینن.
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی
خواندن ۲ دقیقه·۵ روز پیش

جنگ گل سرخ | قسمت هفتم

روز از نیمه گذشته بود و آسمان، صاف و آبی بود. اما برای رویا، این آبیِ آسمان، دیگر آنقدرها هم آرامش‌بخش نبود. دلش می‌خواست چیزی را ببیند که در آن، رنگ‌ها حرف اول را بزنند؛ چیزی که آشفتگیِ بیرون را فراموش کند و او را به دنیایِ دیگری ببرد. تصمیم گرفت بیرون برود. نه برای قدم زدنِ بی‌هدف، بلکه برای یافتنِ چیزی. چیزی که بتواند حواسش را پرت کند، نه با یادآوریِ واقعیت، که با خلقِ واقعیتی دیگر.
وارد لوازم‌التحریری شد. بویِ کاغذِ نو و رنگ می‌پیچید. چشمش در میانِ قفسه‌هایِ پر از دفتر و قلم و مداد چرخید. دنبالِ جعبه‌ای بود که طرحش چشمش را بگیرد؛ طرحی که هیاهوی دنیایِ بیرون را نداشته باشد.رویِ قفسه‌یِ پایینی، جعبه‌ای با تصویری سورئال. خطوطِ درهم‌تنیده، رنگ‌هایِ جیغ و جیغ‌تر؛ قرمزِ آتشین، آبیِ عمیقِ اقیانوس، سبزِ زمردین و زردِ لیمویی که انگار از دلِ سیاهیِ مطلق بیرون زده بود. هیچ شکلی در آن قابلِ تشخیص نبود، فقط توده‌ای از رنگ و انرژی. طرحش را “رقصِ رنگ‌ها” نامیده بودند.
آن را برداشت. جعبه در دستانش سبک بود، اما حس می‌کرد وزنی پنهان دارد؛ وزنی از رنگ و فرم. به صندوق‌دار نگاه کرد؛ مرد جوانی که با حوصله پول‌ها را می‌شمرد. وقتی رویا جعبه را رویِ میز گذاشت، نگاهش به طرحِ رویِ جعبه افتاد. لبخندی زد. “این یکی قشنگه. آدم رو می‌بره یه جایِ دیگه.”
رویا لبخندی زد و پول را داد. حسِ عجیبی داشت. انگار داشت چیزی را می‌خرید که می‌توانست ذهنِ آشفته‌اش را در خود غرق کند، بدونِ اینکه نیازی به سر و کله زدن با واقعیت داشته باشد.
به خانه برگشت. پازلِ جدید را روی میز باز کرد. هزاران تکه، که هر کدام جزیره‌ای از رنگ بودند. اولین تکه را برداشت. مربعی بود با رگه‌هایی از قرمز و سیاه. آن را کنارِ تکه‌ دیگری گذاشت؛ یک مثلثِ آبیِ درخشان. هیچ ربطی به هم نداشتند. اما همین بی‌ربطی، برایش جذاب بود.
شروع کرد به چیدن. این‌بار خبری از پیدا کردنِ تکه‌هایِ گوشه و کنار نبود. همه چیز پراکنده بود. فقط رنگ بود و فرم. او باید مسیرِ خودش را در میانِ این هیاهویِ رنگ پیدا می‌کرد. با هر تکه که برمی‌داشت و در جایی قرار می‌داد – حتی اگر موقتی باشد – حسِ عجیبی از آرامش به او دست می‌داد. انگار داشت به آشفتگیِ درونش، نظمی متفاوت می‌داد؛ نظمی که از جنسِ رنگ بود، نه از جنسِ خطوطِ منطقی.
مادرش آمد. نگاهش به پازل افتاد: “این دیگه چیه؟”
رویا لبخندی زد. “رقصِ رنگ‌ها.”
مادر نگاهی به طرحِ انتزاعی انداخت. “خب… سعی کن گم نشی توش.”
و رویا فهمید که شاید همین، هدفِ جدیدش باشد. نه ساختنِ یک تصویرِ واقعی، بلکه گم شدن در دنیایی از رنگ، و پیدا کردنِ خودش در میانِ آن هیاهو.

مادرجنگگل سرخرمضانداستانک
۳
۰
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی
📝 اینجا پناه واژه‌هاست؛ پناه امن دلنوشته‌ها، دکلمه‌ها و حرف‌هایی که از دل میان و به دل میشینن.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید