ویرگول
ورودثبت نام
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی📝 اینجا پناه واژه‌هاست؛ پناه امن دلنوشته‌ها، دکلمه‌ها و حرف‌هایی که از دل میان و به دل میشینن.
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

پلاک بی نام | قسمت سوم

روشا بی‌صدا چرخید سمت در. کلتش را کشید و با اشاره‌ دست به یوسف فهماند که برود پشت قفسه‌های اسناد پناه بگیرد. یوسف انگار می‌خواست حرفی بزند، اما فقط سری تکان داد و عقب کشید. روشا آرام رفت سمت در. نفسش را حبس کرد. دستش را گذاشت روی دستگیره و با یک حرکت در را باز کرد.

کوچه خالی بود. فقط نورِ زردِ چراغ‌ برقِ نیمه‌سوخته روی سنگ‌فرش خیس می‌رقصید. روشا بیرون دوید، نگاهی به دو طرف کوچه انداخت. بن‌بست بود. هیچ‌کس نبود. فقط کنار دیوار، یک تکه کاغذ بود که داشت می‌سوخت. به داخل مغازه برگشت . یوسف هنوز پشت قفسه بود. روشا با عصبانیت کلت را غلاف کرد.

«کسی نبود. فقط ردِ پا…»

سکوت کرد. روی میزِ کارِ یوسف، لابلای خرده‌ریزهای فلزی، یک دفترچه‌ چرمیِ کوچک باز مانده بود که قبلاً آنجا نبود.

روشا رفت سمت میز. یوسف با نگرانی بیرون آمد. «اون چیه؟» روشا دفترچه را برداشت. دست‌خطِ روی کاغذها ناخوانا بود. اسامیِ آدم‌هایی که پرونده‌هایشان در آگاهی راکد مانده بود، با تاریخ‌های دقیق در آن نوشته شده بود. اسمِ مقتولِ جاده‌ اهر هم بود. تهِ دفترچه، یک کدِ پنج‌رقمی با رنگِ سرخِ خشک‌شده حک شده بود. روشا با هیجان گفت: «این کدِ بایگانیِ مرکزیه! این کلیدِ همه‌ پرونده‌هایِ مخفیه یوسف! بالاخره یه چیزی پیدا کردم که می‌تونه این ماجرارو حل کنه!» یوسف نزدیک‌تر شد. نورِ چراغِ مطالعه روی صورتش افتاد؛ سیاهی‌های زیر چشمش عمیق‌تر شده بود. به دفترچه نگاه کرد، بعد آرام دستش را روی دستِ روشا گذاشت. لرزشِ دست‌های روشا، زیرِ گرمایِ دستِ یوسف، ناگهان فروکش کرد.

«روشا… این کد نیست.» روشا تعجب کرد. «یعنی چی؟» یوسف دفترچه را گرفت و ورق زد. «این یه لیستِ ساده‌ست. اینا همشون… سال‌ها پیش مردن. این فقط یه تله‌ست که حواسِ تو رو پرت کنن. اونا می‌دونن تو دنبالِ چی می‌گردی.» روشا دفترچه را از دستش کشید و با ناامیدی کوبید روی میز. «پس هیچی؟ همش بازی بود؟» انگار تمامِ فشارِ این چند ساعت روی شانه‌هایش آوار شد. خستگیِ مفرط، ترس و این «درِ بسته» که حالا جلوی رویش بود، او را از پا درآورد. نشست روی صندلیِ فلزیِ کنار میز.

یوسف سکوت کرد. رفت سمتِ سماورِ گوشه‌ کارگاه، دو استکان چای ریخت. فضایِ سردِ کارگاه، حالا با بویِ تندِ چایِ دارچینی پر شده بود. یوسف لیوان را گذاشت جلویِ روشا و کنارش نشست. خیلی نزدیک. آن‌قدر نزدیک که روشا گرمایِ تنش را حس می‌کرد: «روشا، تو تنها نیستی.»

روشا سرش را بلند کرد. نگاهِ یوسف دیگر آن نگاهِ مرموزِ همیشگی نبود؛ نرم‌تر بود، شاید هم… نگران. یوسف ادامه داد: «این پرونده برایِ تو بزرگ‌تر از یه ماموریته، می‌دونم. ولی… مراقبِ خودت باش. من نمی‌تونم اجازه بدم برایِ فهمیدنِ تاریخِ این شهر، خودت رو گم کنی.»

روشا به چشمانِ یوسف خیره شد. در آن نورِ کم، تبریز بیرون از پنجره انگار وجود نداشت. فقط صدایِ تیک‌تاکِ نامنظمِ ساعت بود و گرمایِ دستِ یوسف که هنوز روی میز، خیلی نزدیک به دستِ او بود. روشا زمزمه کرد: «اگه برم جلو، ممکنه دیگه راهِ برگشتی نباشه.»

یوسف لبخندی زد. «شاید… ولی حداقل این مسیر رو تنها نمیری.» روشا حس کرد نفس کشیدن برایش سخت شده. این حس، ترسناک‌تر از هر پرونده‌ای بود که تا به حال حل کرده بود.

جناییپلیسیعاشقانهاسلحهقصه
۰
۰
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی
📝 اینجا پناه واژه‌هاست؛ پناه امن دلنوشته‌ها، دکلمه‌ها و حرف‌هایی که از دل میان و به دل میشینن.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید