ویرگول
ورودثبت نام
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی📝 اینجا پناه واژه‌هاست؛ پناه امن دلنوشته‌ها، دکلمه‌ها و حرف‌هایی که از دل میان و به دل میشینن.
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی
خواندن ۲ دقیقه·۱۳ روز پیش

پلاک بی نام | قسمت پنجم

ساعتِ روی دیوار، با صدایِ تق‌تقِ خشک و ممتدش، نبضِ کارگاه را در دست داشت. روشا به چشم‌های یوسف خیره مانده بود. دیگر خبری از آن حالتِ دفاعیِ همیشگی نبود؛ گویی تمامِ آن زرهِ فولادی که در سال‌های خدمتش به تن کرده بود، در برابر این گرمایِ غیرمنتظره ذوب شده بود. دستِ یوسف روی دستِ او سنگینیِ عجیبی داشت؛ سنگینیِ یک اعترافِ نانوشته.

روشا بالاخره نگاهش را گرفت، اما دستش را عقب نکشید. انگار در آن لحظه، این تنها نقطه از جهان بود که به او امنیت می‌داد. «می‌پرسیدی از چی می‌ترسم، یوسف؟» صدایش خش‌دار بود. «از این می‌ترسم که دیگه برای خودم نباشم. که این پرونده، این شهر، این آدمایِ سایه‌نشین… دارن تمامِ من رو می‌خورن. من دیگه یادم نمیاد آخرین بار کِی برای خودم زندگی کردم، نه برایِ پیدا کردنِ حقیقت.»

یوسف استکانِ چایِ نیم‌خورده‌اش را روی میز گذاشت. سکوتِ او به طرز عجیبی پرحرف بود. او با دقتِ یک ساعت‌ساز، به چهره‌ روشا خیره بود؛ انگار داشت تمامِ خطوطِ خستگی، تمامِ زخم‌های پنهانِ صورتِ او را با نگاهش می‌خواند.

«اگه نتونی به خودت برگردی چی؟» یوسف این را پرسید و دوباره دستش را کمی جابه‌جا کرد، طوری که انگشتانشان در هم قفل شد. «اگه اون حقیقتِ لعنتی که دنبالشی، به قیمتِ نابودیِ خودت تموم بشه، حاضری بازم تا تهش بری؟»

روشا لرزید. این یک سؤالِ ساده نبود؛ یک هشدار بود. یک تلنگر. او به دفترچه‌ چرمیِ روی میز نگاه کرد که حالا مثل یک لاشخورِ کوچک، انگار داشت به سرنوشتِ هر دوی آن‌ها می‌خندید.

«یوسف…» روشا به سمتِ او چرخید. فاصله آن‌قدر کم بود که نفس‌هایشان در هم گره می‌خورد. «بسه دیگه. پرونده رو هوا مونده، شهر داره توی این سکوتِ مرگبار غرق میشه، منم… منم حالم خوش نیست. واقعاً حالم خوش نیست.»

یوسف لحظه‌ای مکث کرد. انگار داشت تمامِ عواقبِ حرفی که می‌خواست بزند را سبک‌سنگین می‌کرد. او با دستِ دیگرش، چانه‌ی روشا را خیلی آرام گرفت و سرش را به سمتِ خودش چرخاند. چشم‌هایش، تیره‌تر از همیشه، حرفی می‌زد که هیچ زبانی قادر به بیانش نبود.

«پس نرو.» یوسف زمزمه کرد، صدایش مثلِ یک مخملِ گرم روی پوستِ روشا نشست. «بذار این شهر، خودش پرونده‌هاش رو دفن کنه. بذار تاریخ بدونِ ما هم ورق بخوره. من اینجام، روشا. فقط من و تو.»

روشا پلک‌هایش را روی هم فشرد. صدایِ تیک‌تاکِ ساعت انگار در دوردست شنیده می‌شد. در آن لحظه، در آن کارگاهِ غرق در بویِ فلز و دارچین، روشا حس کرد که شاید، فقط شاید، بزرگ‌ترین معمایِ زندگی‌اش، نه آن پرونده‌های راکد، بلکه همین حضورِ یوسف بود. او سرش را به شانه یوسف تکیه داد و با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفت: «خیلی دیره برای برگشتن… اما خیلی دلم می‌خواد باور کنم که میشه.»

یوسف او را در آغوش گرفت؛ قوی، بی‌پروا و بی‌نهایت آرام. در تاریکیِ گوشه‌ کارگاه، آن‌ها دو نقطه از نور بودند در دنیایی که سعی داشت خاموششان کند. اما برای اولین بار، روشا نخواست که پشتِ در را نگاه کند. او فقط می‌خواست که این لحظه، همین‌جا، در آغوشِ یوسف، متوقف شود.

جناییپلیسیعاشقانهداستانک
۰
۰
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی
📝 اینجا پناه واژه‌هاست؛ پناه امن دلنوشته‌ها، دکلمه‌ها و حرف‌هایی که از دل میان و به دل میشینن.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید