ویرگول
ورودثبت نام
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی📝 اینجا پناه واژه‌هاست؛ پناه امن دلنوشته‌ها، دکلمه‌ها و حرف‌هایی که از دل میان و به دل میشینن.
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی
خواندن ۱ دقیقه·۱۱ روز پیش

جنگ گل سرخ | قسمت سوم

رویا دفتر را باز کرده بود، هنوز نمی‌خواست بپذیرد ترس دارد. با خودش گفت چرا باید بترسد؟ صداها که همه از دور می‌آمدند؛ آن‌قدر دور که انگار به او ربطی نداشتند. همین فکر را چند بار توی ذهنش چرخاند تا کمی آرام‌تر شود. نوک خودکار را گذاشت روی کاغذ و نوشت که «فعلاً چیزی نشده»، که «این صداها به این نزدیکی نیستند»، که «شاید همه‌چیز زود تمام شود». نوشت و بین جمله‌ها مکث کرد، انگار می‌خواست از دل همان کلمه‌ها برای خودش یک دیوار بسازد؛ دیواری بین او و آنچه بیرون می‌گذشت.
حتی با خودش لجش هم گرفته بود. از اینکه هر صدای مبهمی می‌توانست دلش را بلرزاند، بدش می‌آمد. زیر لب گفت: «چرا باید بترسم وقتی این صداها از دور میاد؟» و دوباره نوشت. نوشت که آدم نباید بگذارد ترس، قبل از خودِ حادثه وارد خانه‌اش شود. آن روز، ترس هنوز برایش شکل نگرفته بود؛ بیشتر شبیه یک سایه بود که از پنجره رد می‌شد و می‌رفت.
پس از برگشت به خانه، تقریباً از هیچ صدایی نترسید. زندگی، با همه‌ بی‌نظمی‌اش، هنوز داشت شکل عادی‌اش را حفظ می‌کرد. صدای بسته شدن در، کشیده شدن صندلی روی سرامیک، حتی گاهی کوبیده شدن چیزی از طبقه‌ بالا، برایش فقط صدا بود. نه بیشتر. انگار ذهنش تصمیم گرفته بود آن اتفاقات را فراموش کند یا دست‌کم، از آن‌ها عبور کند.
اما ترس، مثل چیزی که جایی پنهان شده باشد و وقت مناسبش را بلد باشد، خودش را نگه داشته بود. چند روز بعد، وقتی صدایی آمد که کمی بیشتر از همیشه ماند، وقتی سکوت بعدش آن‌قدر عجیب طول کشید که دلش را خالی کرد، رویا برای اولین بار ایستاد و گوش داد. همان‌جا فهمید آن آرامش کوتاه، فقط فاصله‌ی میان دو موج بوده است. از آن لحظه به بعد، دیگر هر صدا می‌توانست چیزی بیشتر از یک صدا باشد...

ترسجنگگل سرخداستانقصه
۱۱
۲
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی
📝 اینجا پناه واژه‌هاست؛ پناه امن دلنوشته‌ها، دکلمه‌ها و حرف‌هایی که از دل میان و به دل میشینن.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید