
به گمانش، عشق سرابی بیش نبود!
ناگهان، نگاهش به نگاه بانویی در تصویر گره خورد.
گرچه عکس بیجان، عاری از اینهاست، اما گویی این دلها بودند که در هم تنیده شدند؛ و نگاهها، چون نقابهایی بیجان، نقش زندهٔ دل را بازی میکردند.
هنوز هم باورش نمیشد عشق بیش از یک سراب واهی باشد، که دیدهاش به جنگل سبز چشمان آن بانو افتاد.

عقل خوشباوری که گمان میکرد عشق توهم است، در ژرفای آن جنگل بیاختیار گم شده بود؛ گویی از آغاز، اصلاً وجود نداشت.
آنجا فقط عشق حکومت میکرد، و نجوای جادویی دل، عقل را عاجز میساخت.
و توهم زیبا... اما نه؛ فراتر از آن، وصفناپذیر... آری، وصفناپذیر بود.
و او، ناگهان، در میان تلاش بچگانهای برای توصیف وصفناپذیریهای آن جنگل سبز، به خودش آمد.

او مانده بود و عکسی بیجان، که ساعتها به آن خیره شده بود — عکسی بیجان، که جانی دوباره بر پیکر افگارش بخشید.
و این، زیباترین توهم حقیقی بود...
شاید اینجا همان جایی است که آوینی به آن میگفت: «دارِ حاکمیتِ جاودانهٔ عشق.»
....
نوشته ای از : رُدا | Ruda | واژگوننویسِ درد