ویرگول
ورودثبت نام
سالار چایچی
سالار چایچیخرم آن روز کزین منزل ویران بروم
سالار چایچی
سالار چایچی
خواندن ۵ دقیقه·۱ روز پیش

خاطرات آشفته یک انسان معمولی

یک - در هفت سالگی، شب زایمان مادرم - به دنیا آمدن خواهرم - تنها چیزی که یادم است این است که تا پاسی از نیمه‌شب با مادربزرگ خدابیامرزم منچ بازی کردم. کبریت‌بازی هم کردیم. کبریت‌بازی اینگونه است که جعبه کبریت را به حالت چرخشی به بالا پرت می‌کنی، اگر روی وجه دراز به زمین نشست، ۲ امتیاز می‌گیری و اگر روی وجه کوتاه‌تر نشست، ۵ امتیاز می‌گیری. برد و باخت آن شب را یادم نیست. مادربزرگم که پدربزرگ دیکتاتورم بارها سکته‌اش داده بود،‌ بخشی از برکت زندگی‌ ما بود. بعضی آدم‌ها شبیه نان و برنج هستند. وقتی می‌روند،‌ در گوشه و کنار زندگی چیزی جز خستگی روز به روز باقی نمی‌ماند.

دو - آخرین باری که با خانواده و فامیل مسافرت رفتم، در یکی از تونل‌های آزادراه‌ ناقص تهران - شمال ساعت‌ها در ترافیک بی‌حرکت ماندیم. هر چه در باقی سفر گذشت، فقط کش آمدن زمان بود و آدم‌هایی که در عین عزیزبودن دیگر نمی‌توانم تحملشان کنم. نمی‌دانم چه سالی بود اما بعد از آن پشت دستم را داغ کردم که خانواده از یک سنی به بعد برای احوال‌پرسی و اشتراک روز مرد و روز زن و تولدهاست. باقی زندگی برای مردی مثل من باید در انزوایی سکوت‌انگیز بگذرد.

سه - کتاب‌هایی زیادی دارم که نخوانده‌ام. روزی که خریدمشان پولی ته جیب داشتم که نمی‌دانستم با آن چه کنم. ۴-۵ جلد کلیدر دارم، ۷ جلد رمان زمان از دست رفته پروست را دارم و سری کامل تاریخ ایران باستان و معاصر را هم دارم. ترسم همیشه از این بوده است که همین روزها به پایان خط برسم و نتوانم این همه کلمه و داستان نخوانده روی ذهنم بریزم. در آن یک دقیقه‌ پس از ایستادن قلب می‌گویند همه خاطرات انسان یک‌بار در ذهنش مرور می‌شود. برای من کم‌خاطره، شاید این بار نوار حسرت‌ها را پخش کنند.

چهار - بین من و کارفرما انگار کمی تلپاتی هم برقرار است. چند روزی است که از او خبری نیست و کارهای بی‌ربط به من حواله نکرده است. استعفای درپیش یا به نوعی قطع همکاری یا حتی عدم تمدید انتهای سال را انگار دورادور به ذهنش خطور کرده و دیگر دلش نمی‌خواهد ارتباطی با من داشته باشد. البته میزان بدهی‌ای که به من دارند نیز در این بی‌خبری بی‌تاثیر نیست. روزی که شماره‌هایشان را از روی موبایلم پاک می‌کنم،‌ ارزش یک دقیقه سکوت برای ذهن از دست رفته‌ام را دارد.

پنج - در دوران سربازی، من و یکی دیگر از بچه‌ها بودیم که پارتی خیلی گردن‌کلفتی نداشتیم و صرفا به خاطر یک پیام ساده توصیه‌ای ما را در آن بخش گذاشته بودند. به همین خاطر همین همیشه کارهای سخت فیزیکی و حمالی‌های موجود برای ما بود. هیچ کدام ماشین نداشتیم (الان هم ندارم) و خود رفت و آمد و باقی مسائل سختی را دوچندان می‌کرد. پدر یکی از آن‌ها آنقدر پول‌دار بود که خیلی روزها نمی‌آمد و کسی هم پیگیرش نمی‌شد که چرا نیامده است. ولی من بارها به اشکال مختلف تهدید می‌شدم که فلانی تو را به زودی به فلان‌جا (یک جایی با هزاران برابر سخت‌گیری بیشتر) می‌فرستیم. شکلی که در آن مدت تحقیر شدم، برای خودم هنوز قابل هضم نیست.

شش - کسی تعریف می‌کرد مادر سه دختر که یکی‌شان به تازگی عروسی کرده بود، به مرکز درمانی آمده بود تا با IVF و تعیین جنسیت جنین آزمایشگاهی، یک پسر در رحمش بکارند تا برسد و به دنیا بیاورد. خود این مادر تعریف می‌کرد که دخترانم آرزویشان است که برادر داشته باشند و همش این را می‌گویند، با شوهرم نشد و الان اینجام. بعد از انجام عمل آه و اوه این مادر به آسمان بلند شده بود. تنها حرف دیگران این بود که مگر پسر دوست نداشتی؟ پس آخ و اوخ نکن و بکش.

هفت - یادم نمی‌آید کدام جام جهانی فوتبال بود، اما در یکی از آن‌ها نشستم برنامه همه بازی‌ها را روی کاغذ آچهار با خط کش تر و تمیز کشیدم. از روزنامه و تلویزیون و تله‌‌تکست هم کمک گرفتم. می‌خواستم همه بازی‌ها را ببینم. آن زمان اینترنت رواج و سرعت امروزی را نداشت و من اصلا کامپیوتر هم نداشتم. اما تلویزیون‌مام تصویر در تصویر داشت. زورم به کسی نمی‌رسید و خیلی اوقات از آن تصویر کوچکتر بازی را تماشا می‌کردم. احتمالا از نیمه کار هم ولش کردم و نمی‌دانم اصلا تا پایان چقدر پیگیر بودم.

هشت - زندگی عرصه شکست‌هاست. در ایران آنقدر که شکست می‌خوری احتمال پیروزی‌ات بالا نیست. این نبرد دائمی که اصلا گاهی اوقات معلوم نیست رقیب در آن کیست، برخی اوقات آن‌قدر سهمگین می‌شود که دیگر دلت مبارزه نمی‌خواهد. حتی همین روتین و روزمرگی زندگی هم این روزها به صحنه جنگ و جدال خونینی تبدیل شده. و من یکی دیگر نمی‌دانم برای چه و با چه کسی دارم می‌جنگم. در سطح سلول‌هایم خسته‌ام ولی سوار بر جریان، روزها را از سر می‌گذرانم.

نه - چندین سال قبل،‌ وقتی گفتم چقدر بهش علاقه دارم، جواب داد بگذار با مادرم مشورت کنم. چند روز بعد آن «نه»‌ که می‌خواست بگوید را توصیف کرد. در آخر گفت: «الان در شَک هستم. اگر بگم آره که خانواده‌ام مخالف هستند و اگر بگم نه هم شاید علاقه تو واقعی باشد و بعدا پشیمان شوم.»‌ بعد از این پیام خداحافظی کردم و دیگر خبری از او ندارم. او شک داشت و من این شک را با جیب خالی نمی‌توانستم بخار کنم. اگرچه کم و بیش پس از آن به موفقیت‌های نازک و کوچک مالی رسیدم اما حالا دیگر زمان عاشق‌شدن سرآمده و کف دریاچه افسردگی و اضطراب خودم هم نمی‌دانم دنبال چه می‌گردم.

ده - شاید یک بلاگ در بلاگفا یا بیان تاسیس کنم و آنجا بی‌نام و نشان و با یک اسم بی‌معنی چیزهای بیشتری بنویسم. از فانتزی‌ها بگویم. از لمس اول و آخرین بارقه‌های توان جنسی سرکوب‌شده بگویم که باکره مانده و باکره می‌میرد. از آخرین اشکی که ریخته شد. از همه آن‌هایی که بودند،‌ آن‌هایی که رفتند و آن‌هایی که در آینده می‌آیند. از حس‌های نافهمیدنی‌تر بگویم. از بدن یک مرد معمولی بگویم. از خاطرات آشفته یک انسان معمولی در عصر زیبادوستانه در اوج جوانی که حالا از دست رفته بگویم. همه این‌ها چیزهای سختی است که اینجا گفتنش، هم طرفدار خاصی می‌تواند نداشته باشد و هم ذهنیت را نسبت به من با این سن و سال تغییر می‌دهم.

یازده - بس که شستیم به خوناب جگر جامه جان / نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی

ساچ / ۲۰ دی ۱۴۰۴

خاطراتخاطرهزندگیعشقرابطه
۱۱
۱
سالار چایچی
سالار چایچی
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید