صدای جیک جیک پرندهها را که میشنوم، یعنی آن شب از دست رفته است. در محوطه مجتمع که چندین درخت بلند دارد، پرندهها درست شبیه یک ساعتی که کوک کردهای، با طلوع اولین پرتوهای آفتاب صدایشان درمیآید. این را که بشنوی میتوانی فردا بهانه داشته باشی که دیشب خوابم نبرد. البته کسی دوست ندارد اینها را بگوید. اصلا اینها گفتنی نیست. من خودم مصرفکنندهترین کلیشه جهانم:
-خوبی؟
+خداروشکر. خوبم.
ولی من نزدیک صبح که شد، پس از روزها که کنار همه کارهایم بیدلیل در اینترنت نصفه و نیمهای که باز کردند پرسه زدم تا همه آن زخمهایی که تا همین دی ماه بودند و بعد از آن نادیدهشان میگرفتم دوباره از همان جای قبلی سر باز کنند. مهم نیست. نوشتن هر روز سختتر و کلمات و جملات دائما در پس روزها معنی خودشان را از دست میدهند.
یک: پیرمردی بود که بین این ریلزهای اینستاگرام پیدایش شد و میگفت دخترها در اولین قرار از پا شروع به برانداز شما میکنند. پس کفش خوب بپوشید. چند روز قبلش دو جفت کتونی تازه خریده بودم. جوراب تازه و رکابی تازه هم در راه است؛ فقط چون مدتها بود نخریده بودم. ریلز پیرمرد را رد کردم و شاید لایکش هم کرده باشم.
دو: آخرین روزی که پدربزرگ در بیمارستان بود، چون کسی دیگر وقتش را نداشت، من ساعات پایانی ترخیص کنارش ماندم. یک بار دستشویی رفت و چند بار از درد دستش که عمل کرده بود شکایت کرد. دستش مدتی قبل شکسته بود اما این بار دوباره شکست و کار به پلاتین کشیده بود. آشنایی آمد و جای من را گرفت. در گوگلمپ جستوجو کردم و نزدیکترین طباخی را پیدا کردم. اوایل صبح بود. ده - پانزده دقیقهای پیاده با کمک گوگلمپ پیاده رفتم تا رسیدم. آخرین باری بود که کلهپاچه میخوردم. چند وقت بعد پدربزرگم در جوی افتاد و همان دستش دوباره شکست.
سه: سردبیر بلاگ گفت که در همکاری جدیدشان با فلان مجموعه امکان گرفتن وام خرید خودرو فراهم شده است. این را در گروه ما نویسندگان فرستاد. برای کمترین میزان وام، ۴۰۰ میلیون، یک برگ چک و یک ضامن میخواستند و ماهی بیست و چند میلیون بازپرداخت. اینکه بخش عمدهای از آرزوهایم را از مغزم درآوردهام و در انباری گذاشتم باعث شده ککم هم نگزید. من رابطه محکمی با اسنپ و تپسی دارم.
چهار: سه اشتباه موقع پخت پیتزای خانگی میکنید. یکی اینکه قارچ خام میریزید و اول آن را بلانچ نمیکنید. دوم اینکه بهجای درست کردن یک سس درست برای روی خمیر از کچاپهای شرکتی استفاده میکنید و سوم هم اینکه فکر میکنید پرملات بودن پیتزا منجر به خوشمزهتر شدن آن میشود که اینطور نیست. جا داشت به جای استانبولی با ماست و خیار از سناریوهای پیتزا میگفتم.
پنج: اگرچه مرغ مجلسی را اول سرخ میکنند و بعد آن را میپزند تا وا نرود و شکلش حفظ شود. اما برای حالت خانگی من اول مرغ را میپزم و بعد سرخ میکنم. کثیفکاری بیشتری دارد اما وقتی آب مرغی که به خوبی قوام آمده با روغنی که به تازگی به خورد مرغ رفته، میتواند روی هر نوع برنجی از جمله برنج کته، همه طعم خودش را آزاد کند.
شش: خوبم. یعنی بهتر از همین چند روز قبلم. ولی به همان اندازه تنها. نه تنهاییای که نیاز به دلسوزی داشته باشد. یا نه از تنهاییهایی که در تاریکی به حال خودم گریه کنم. این مراحل را قبلا رد کردم. این تنهایی به یک روش و منش زندگی تبدیل شده و در آن دریا آرام است، خودم با خودم صلح کردهام، نشدنها را به آغوش گرفتم و توهماتم درباره عشق را هم روزانه نشخوار میکنم. روی پرده سینماها آلما هر روز نقش میبندد ولی هیچ انتهای داستانی او را به من نمیرساند.
هفت: بعضا آدمهایی در ویرگول هستند که خوب مینویسند. جا داشت دستت را ببری و از لای لینکها و بایتها بیرونشان بکشی و در آغوششان بگیری اما من هیچ ریاکشنی به چیزهایی که مینویسند ندارم. سکوت و عبور. بخشی عادت، بخشی ترس و بقیه آنچیزی که باقی میماند تنهاییست.
هشت: دو دهه قبل که با پدر و مادرش آمده بودند خانه داماد، داماد قدیمیتر آن خانوادهای که قرار بود پسرشان را بدهند، پدر دختر را دید که بَرِ خانه ۱۵۰ متری دو طبقه پدر عروس را با پاهایش متر میکند. پدری که خودش سوپرمارکتی حقیر در ناکجاآباد داشت، با این دید که در آیندهای نزدیک این خانه بهواسطه ازدواج پسر این خانواده با دخترم، به دخترش میرسد، شادمانه به آن خانه آمده بود و ممکن است حتی دلیل موافقتش هم همین بوده باشد. چند سال بعد مریض شد و تا آخرین روز زندگیاش روی تخت افتاده بود.
نه: گفتم این خانه خراب شده است، مشکل پیدا کرده. هر چقدر میخواهی بخوابی یا خوابت نمیبرد یا دیر خوابت میبرد. باید اینجا را - با تمام ناباوریای که دارم - از شر انرژیهای سیاه خالی کنم. وردی، طلسمی، فوتی، آیهای، حدیثی، شعاری، سیجی، عودی، چیزی باید ول کنم در این خانه تا خوابمان ببرد.
ده: پروژهای در ذهن دارم که کمی بدذاتی میطلبد اما در وجودش هدفی نهفته است و میترسم میان اجرای پروژه دستم رو شود. اما قبلا در بچهسالی نسخهای آنلاین دیگری از آن را اجرا کرده بودم و تا حدودی موفقیتآمیز بود. اگرچه آن زمان بیشتر از سر سرگرمشدن بود و الان برای اثبات چیزها.
یازده: همه انرژی اجتماعیبودنم در همین یکی دو ماه اول مصرف شد. دوست داشتم به یکی از کلاسهای نویسندگی که تا الان چهار بار در آن شرکت کردم، دوباره بروم. با استادش رفاقت خوبی دارم. اما در مواجهه با آدمهای این کلاس - که طبق تجربه بیشتر دختر هستند - نه اینکه بترسم، کسلکننده بهنظر میآیم. روحم از سفر نرفتن و استراحت مطلق روی شعله قرار دارد و قل (یا غل، نمیدانم!) میزند.
دوازده: مشکلات و نشخوارها شبیه یک راهروی شبیه به هرم بیانتها هستند. از یکی که میگذری به یک دو راهی جدید میرسی و همینطور الی آخر. اگرچه که این ماههای اخیر که خیلی بیشتر از قبل مطالعه کردم کمکم چیزی وجودی و اساسی در من در حال تغییر است. هنوز نمیدانم چه و چگونه. درباره چه کسانی و کجاها. اما به همان اندازه که نامعلوم است در حال پوستاندازی هستم که همین درد دارد و تنهایی را وسعت میبخشد.
سیزده: صمیمیترین دوستم به من گفت که مطمئنم که کسی که با تو باشد بسیار خوشبخت میشود و به او خوش میگذرد. این جمله اگرچه ممکن است با کمی اغراق بهواسطه دوستی یک دههای همراه باشد اما من از شیبهای زیاد، بیابانهای سخت و سونامیها و زلزلههای زیادی عبور کردم. گاهی کتابها نجاتم دادند. گاهی تنهایی وسیع و وسیعتر شد و اجازه تفکر بیشتر داد. گاهی آدمهای اشتباهی را ملاقات کردم. عصاره همه اینها اگر من را فروتنانه در مقابل فردی قرار ندهد که زندگیام تباه شده است. اگرچه که این خزعبلات برای قدیمها بوده و امروز - نه برای همه - اما برای جمعیت چشمگیری پول و ثروت مهم شده و این از همان آرزوهاییست که گفتم از ذهنم درآوردهام و داخل انباری گذاشتهام.
تصور میکنم نازنین. هنوز که جرم نشده. جایی که ترکهای چند ده دقیقهای شجریان را با هم گوش میدهیم. ابوعطاها، جان عشاق و گنبد مینا و... چند ترک هم از مهدی یراحی ... اگه گناه عشق من دوباره تکرار میکنم ... بیا تا پیدا شم تو باش تا من باشم هنوز میشینم به هوای دیدن تو ... صدای پرندهها باز بلند شده. امشب هم از دست رفت. مثل قبلیها. مثل همه اردیبهشت که نبودی. فروردینی که جنگ بود. اسفندی که نبودی و عید نشد. دی و بهمنی که یخ زدیم. ایرادی ندارد. آدمی همین است. کمی منتظر میماند، نمیآیند و بعدا به همین تنهایی راضی میشوند. همه آلبومها را دانلود کردم. منتظرم. فردا شب هم از دست میرود.
ساچ / ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
