ویرگول
ورودثبت نام
سالار چایچی
سالار چایچیخرم آن روز کزین منزل ویران بروم
سالار چایچی
سالار چایچی
خواندن ۶ دقیقه·۱۲ روز پیش

عشق، بهار، نسیم و هرج‌ومرج‌ها

یک

امروز یک ساعت از فیلم «درخشش ابدی ذهن بی آلایش» (Eternal Sunshine of the Spotless Mind) رو تماشا کردم. از هر فیلمی که ژانر رومنس یا درام داشته باشه همیشه می ترسیدم. هنوز هم می‌ترسم. تماشای فیلم عاشقانه در این کشوری که عشق نایاب‌ترین پدیده ممکنه، از ترسناک‌ترین سینمایی‌ها هم می‌تونه ترسناک‌تر باشه. اونم برای منی که حجم عظیمی از ترسناک‌ترین و وحشتناک‌ترین فیلم‌های موجود و حتی دارک‌وب رو هم تماشا کردم.

اصلا تعداد فیلم‌های عاشقانه‌ای که تا به حال دیدم شاید از انگشتان یک دست هم فراتر نره. مثل این می‌مونه که با یک تبلت در وسط بیابان بشینی و شبانه‌روز ویدئوی دریا و رودخانه ببینی. اگرچه که برای کسی که دوست داره درباره عشق بنویسه، این یک نقطه ضعف بزرگ محسوب می‌شه.

دو

هر جمعه جدید که می‌رسه و تاریخی جدید داره، غروب تاریک‌تری نسبت به قبلی به من نشون می‌ده. یعنی این جمعه در چشم من از جمعه قبلی و قبلی‌ها تاریک‌تره. منظورم لزوما روشنی هوا نیست، انگار روزنه نوری که در جایی بر ذهن من می‌تابید هر جمعه کورتر کورتر می‌شه و احساس می‌کنم مسیر پیش رو، دیگه مسیر درستی نیست چون انتهاش بن‌بسته.

سه

اگر مثل «جول» در همین فیلم درخشش ابدی ذهن بی آلایش می‌تونستم همه محتویات حافظه‌م از ۹۶ به بعد رو پاک می‌کردم. همه چیز از روزهایی شروع شد که فکر می‌کردم شاغل‌شدن خیلی اتفاق میمون و مبارکیه. همه چیز از ۹۶ به بعد در هم ضرب شد و امروز شلم شوربایی که در اون روزانه وول می‌خورم دیگه راه فرار باقی نذاشته.

چهار

تعداد زیادی از چیزهایی که در دوران اینترنت تمام‌ملی نوشته بودم رو پاک کردم. هر چی بیشتر می‌خوندمشون بیشتر خودم رو نمی‌دیدم. اگرچه که حرف دل من بودن اما در سطح. در عمق هرج و مرج بیشتری دارم. احساس می‌کنم از خودم هر روز دورتر می‌شم و تلاطم این جریان زیرین آرامش رو ازم گرفتهو

پنج

تایم‌لاین اینستاگرام از شنیده‌ها که هیچ، کم کم در حال شنود افکار منه. در نیافتگی عشق، وقتی به ذهنم بیش از حد بال پرواز تصور می‌دم، خاطرات اتفاق‌نیفتاده‌ای رو طوری واقعی می‌سازه که گاهی اوقات مرز بین واقعیت و تخیل رو گم می‌کنم. ذهن من از هر نقطه یک رابطه عاشقانه با تصاویری مبهم از فرد مقابل برای من خاطره می‌سازه و حتی تلاش من برای مواجهه با اون بی‌ثمر بوده. از اولین قرار گرفته تا روزی روی زانو از او خواستگاری می‌کنم و روزی که خبر بچه‌دارشدنمان را به من می‌دهد.

در همین حین که توپخانه ذهن من میلیون‌ها ساعت خاطره برای من کارگردانی می‌کنه، تایم‌لاین اینستاگرام پی در پی کلیپ‌هایی با همین مضمون نشونم می‌ده. پر از آدم‌هایی کاملا معمولی که سر قرار می‌رن، نامزد می‌کنن و خبر بارداری به هم می‌دن. البته که تماشای این ویدئوها همونطور که قبلا هم گفته بودم تنها دریچه از یادنبردن یک زندگی معمولیه. اگرچه حسرت‌سازه اما دست زاکربرگ درد نکنه که حداقل طعم زندگی رو به چشم‌هام می‌رسونه.

شش

همین چیزهایی که می‌نویسم و بیشتر تاریکه، برای خیلی‌ها ملغمه‌ای از ناله‌ها و تنبلی‌هاست یا حداقل شبیهشه. یعنی ممکنه کسی باشه که بگه که مرد اینقدر غر نمی‌زنه. شاید هم درست بگه. اصلا همین وجه از روبازی‌کردن از سمت من، دافعه‌ای در باقی انسان‌ها ممکنه به‌وجود بیاره. ولی خب چه کنم که از درون خودم دروغ نمی‌تونم بسازم و تحویل مردم بدم.

هفت

شبکه‌های اجتماعی ممکنه سوگیری شدید در آدم ایجاد کنه. یعنی هی ببینی هر کسی که در اینستاگرامه آیفون داره و این فقط منم که ندارم. که درست هم هست. لزوما شبکه‌های اجتماعی بازنمای دنیای واقعی نیست. اما وقتی خود واقعیم رو با واقعیت دنیا می‌سنجم و تصویر شبکه‌ اجتماعی رو هم کنار می‌ذارم، باز هم حس یکسانی در من ایجاد می‌شه.

مثلا در اطراف من هر کسی در سال‌های اخیر ازدواج کرده یا وارد رابطه شده، مسئله اول همیشه پول بوده:

سوال اول: فلانی با فلان پسر تو رابطه‌ن.

سوال دوم مستقیما پس از سوال اول: پسره چی داره؟ ماشینش چیه؟ خونه‌شون کجاست؟ درآمدش چقدره؟

همین دو سوال توی شبکه‌های اجتماعی در قامت آیفون و ماشین آنچنانی (که الان پرایدش هم دیگه آنچنانیه) خودش رو نشون می‌ده. آدم‌ها ولی می‌گن اون واقعی نیست. ولی وقتی به واقعیت هم می‌رسی، صحنه متفاوتی نمی‌بینیو چه بسا همه چیز سهمگین‌تر و سخت‌تره.

تنها تفاوتی که اینجا وجود داشته این بوده که هر دو سمت رابطه بسیار پولدار بودن و اونجا اولین چیز اخلاق آدم‌ها بوده که توی ذوق زده. اینجاست که عشق مجال پیداشدن پیدا نمی‌کنه و در پستوی مال و ثروت دفن می‌شه.

هشت

این همه چیزهای حوصله‌سربری که می‌نویسم خیلی اوقات برای خالی شدن خودم بوده. هرزگاهی هم کسی لطف می‌کنه و همراهی می‌کنه. از همه این‌ها ممنونم و ازشون پوزش می‌خوام که خیلی اهل معاشرت نیستم. صفحات خیلی‌هارو می‌خونم، همه بهتر از من می‌نویسن. بدون تعارف. اینکه عکس‌العملی ندارم نه از سر غروره و نه بی‌محلی، در بزرخ نیافتگی عشق، ارتباط روی خط نامرئی اینترنت، نوع جدیدی از تنهایی در من ایجاد می‌کنه.

شاید اگر ویرگول یک پیام‌رسان داخلی داشت که می‌شد بدون نیاز به حضور آشکار در نظرات با آدم‌ها ارتباط برقرار کنی، این قفل ناتوانی من در معاشرت کمی باز می‌شد.

نه

در بعضی از نوشته‌های آدم‌ها همون تقلای یک زندگی معمولی رو می‌بینم.«جول» در همین فیلم درخشش ابدی ذهن بی آلایش جایی در همون اول فیلم می‌گه: «نمی‌دونم چرا هر زنی بهم توجهی نشون میده، عاشقش می‌شم!» این برای من همون نیافتگی عشقه. در نبود عشق، آهن‌ربای حساس احساس به هر سمتی کشیده می‌شه. برای انزوای من و من‌ها، این آهن‌ربا که همراه با خانه‌نشینی هم شده، در خطوط ویرگول می‌تونه هر روز گم و گم‌تر بشه.

ده

۲۷ جلد کتاب درسی و بیشتر از ۲۰۰ گیگ دوره آموزشی برای اسفند ۴۰۴ تا اردیبهشت ۴۰۶ آماده کردم و هزینه دادم. دنبال تغییر مسیرم هستم. اگرچه که این مسیر همچنان خالی از عشقه اما اگر تقدیر بر پیداشدنش باشه، همه سنگلاخ این مسیر به خمیری نرم تبدیل می‌شه که البته خیلی هم به این امیدی ندارم. این هم بی‌تاثیر نیست که اصلا تلاشی هم براش نمی‌کنم. حداقل برای من عشق، به اون معنای واقعیش، حرمتی بالاتر از جست‌وجو و در معنای امروزش رابطه‌های پی در پی و شماره‌دادن و... داره. نه من عرضه این کارهای امروزی رو دارم و نه خیلی علاقه‌ای دارم. اگرچه که اگر می‌شد یا عرضه‌اش را داشتم ممکن بود بارها انجامش داده بودم.

یازده

این شکل شماره‌گذاری و نوشتن، آدم رو از هزاران مطلب کوچک‌تر‌نوشتن دور می‌کنه. حداقلش اینه که وقتی صحبت از عشق پیدانشده می‌کنم، در بقیه ابعاد ذهنم هم می‌تونم اونو به بقیه بفهمونم یا حداقل برای خودم روشنش کنم. اینقدر می‌نویسی که در نهایت تا چند روز ذهن برای تفسیر سایر بدبختی‌ها نفس بکشه.

دوازده

برای من هنوز روشن نیست که یک مرد چقدر باید از خودش احساسات بروز بده. از سمتی مقداری تجربه کردم که محبت و علاقه زیاد برای دخترها از سمت یک مرد خیلی رفتار مردانه‌ای به حساب نمیاد. از سمت دیگه شاید صرفا با آدم اشتباهی روبرو شدم که قدردان احساسات نبوده. اما موضوع اینجاست که اگر یک نویسنده مرد احساساتش رو زمین بذاره، دیگه چی برای ادامه دادن داره؟

سیزده

چمن در چمن سبزی چشم‌هات / تنت پیچ و تاب درخت انار

دلم بغض ابر کبود خزون / نگاهی بهم کن بهارو بیار

نسیم نفس هات رو صورتم / تو صبحی تو خلوتت پا شدم

تو هر غرفه خاطرم عطر تو / من از یاد گرمت شکوفا شدم

تنت شرجیه روشنه شهرمون / لبت شهد شیرین خرمای من

تو روزای سرد خزون اوین / شب گرم موهات یلدای من

حسین شنبه زاده / مهدی یراحی

ساچ / ۲۴ بهمن ۱۴۰۴

عشقعاشقانهزندگیروزنوشتهرابطه
۱۲
۲
سالار چایچی
سالار چایچی
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید