ما همیشه هم اینقدر بدبخت نبودیم. همین چند سال پیش مادربزرگم هنوز زنده بود. تازه الان میفهمم همه چیز از همانجا شروع شده است. برکت زندگیها بیشتر اوقات به آدمهایش است. حالا که گیر این زندگی بدیمن نامرد افتادم این بیشتر به حالم طعنه میزند. آدمها که میروند، بخشی یا قسمتی از زندگیات را هم با خودشان میبرند. وقتی مادربزرگم بود، هوا نفسکشیدنیتر بود.
همیشه هم مردن نیست، همین رفتن آدمهاست که زندگی دیگر بوی نا میگیرد. هر گوشهای را نگاه میکنی تلی از مشکلات روی هم تلنبار شده است. سایه مادربزرگم همه اینها را قاطی باقی سیاهیها میکرد. کلید روزها دست مادربزرگم بود. وگرنه چرا همهاش شب میشود؟ مگر غیر از شب است که یک مرد میتواند در خلوت خودش گریه کند؟ دیگر اشکی ندارم.
بعضیها بیصدا میروند. جای خالیشان است که بعدا داد و قار راه میاندازد. آنجاست که میبینی همین چند وجب جایی که روی صندلی خالی است، جای همین زندگی است که دیگر پیدایش نمیکنیم. انگار آب شده و به داخل زمین رفته است. بعضی آدمها شبیه سفره روی میز میمانند. وقتی میروند، هر چه بوده را هم با خود میبرند، میکشند و روی زمین میریزند. خرده نان و تکه گوشتهایی که از سر شانس روی میز باقی میماند، دیگر مزهای ندارند.
هر چیزی بعد از آن تلاش نافرجامی برای یک زندگی معمولی بود که از ما دریغ شد. چقدر آرزوی ساده دارم که حتی ذهنم از تصورش هم عاجز شده است. حتی از گفتنش هم میترسم. این دشت وسیعی که در آن گم شدیم و زندگی در آن پیداکردنی نیست، توان تصور یک آرزو را هم از من گرفته است.
اینقدر از چهارراه ولیعصر تا میدان ماقبل آزادی را در ذهنم تنهایی قدم زدم که کم کم دارد یادم میرود که آرزوی من همینقدر ساده بود که دوست داشتم با یار غاری این مسیر را متر کنم.
این امروز است که قدم زدن در خیابان به بقیه حکم تیر میدهد. از قبلترها من به خودم از پشت سر شلیک کردم. این زخم کاری، این جهان نابود و ویران، همه از زندگی پیدانشدنی است. هر روز جستوجو میکنم تا شاید جایی بتوانم ردی از آن پیدا کنم.
دلم برای همه چیز تنگ شده است. اینقدر تنگ که دیگر جای سوزن انداختن نیست. مادربزرگم خیاط بود. خودم چرخ خیاطیاش را برایش میآوردم. همه درزهای زندگی ما را هم میدوخت. گفتم که ما همیشه اینقدر بدبخت نبودیم. مادربزرگم بود. زندگی بود. نفس میکشیدیم...
ساچ / ۲۷ دی ۱۴۰۴
