از کجا زمان را به یاد میآوری؟ آیا اصلا زمان به آن معنایی که ما میشناسیم به یادآوردنی است؟ مثلا زمانی که برای اولین بار در جمع تحقیر شدی یا اولین باری که دختری دست رد به سینهات میزند واقعا زمان آغاز میشود؟ یا زمان وقتی رو به زوال خودش میرود معنایش را بازمییابد؟ وقتی بیماری سختی میگیری یا مادرت را از دست میدهی؟ پاسخ این سوالها را نمیدانم.
اما وقتی روی زمان قبلیها زمان جدیدی به شماره میافتد، شمردن این همه ساعتهای تو در تو سختتر از همیشه میشود. وقتی در کشاکش منزویترین روزهای عمرت، پوچی ازقبلوجودداشته زندگی - به معنای عام خودش - دوباره بیشتر از قبل خودنمایی میکند، زمان در زمان ضرب میشود. این نمودار چهار وجهی که هر ساعت و دقیقهاش در اندام ساعت و دقیقهای دیگر جان گرفته، نفس همه زندگی را به شماره میاندازد.
مثلا میگویند تقریبا برای همه چیز دیر شده است. این یعنی زمان چیزی آنقدر سالها و دههها را گذرانده که حسابش از دست همه در رفته است. اما آیا برای زندهگی کردن هم دیر میشود؟ پاسخ این یکی را میدانم. تا حدودی میدانم. شاید هم فقط فکر میکنم که میدانم. اما امشب که اطراف را وارسی میکردم، واقعا زندگی رفته بود.
یعنی اینقدر دور شده بود که دیگر معنای درد و غیردرد، شادی و غیرشادی تقریبا محو شده است.
این را وقتی روزها تلاش کردم چیزی عاشقانه بنویسم و نتوانستم فهمیدم.
