
پا میشم میرم کنار پنجره وایمیستم و زل میزنم به شهر مه آلود و گرفته: “خب من فکر میکنم ما برای خلاص شدن از شرایط الانمون چنگ میزنیم به خاطرات. خاطره ها از خستگی، تنهایی و غم نجاتمون میدن”
“هر چی بیشتر میگی، بیشتر نمیفهمم!”
“ببین، ما کلی خاطره ساختیم با چیزهایی که دوستشون داریم ( یا داشتیم) یا بهشون عادت داشتیم. الان با توجه به شرایط زندگی ممکنه اون چیزها ازمون دور باشن، یا از دستشون داده باشیم. به الانش که فکر کنیم خیلی تلخ و سخته ولی اگه بری توی اون خاطره و اون زمان، اون وقت همون حس رو تجربه میکنی و این واقعا لذت بخشه”
“مثلا چی؟ چجوری؟”
“مثلا من از بزرگسالی و بالا رفتن سن میترسم”
میپره وسط حرفم: “ کتابی چرا حرف میزنی؟ بگو از پیر شدن میترسم”
لبخند میزنم: “ خب حالا! آره از پیری میترسم. اگه تمرکزم رو بذارم روی این قضیه، مثلا استرس دیدن اولین موی سفید رو داشته باشم، یا با وسواس جلوی آینه تعداد چروک های ریز و جدید پیشونی و اطراف لبم رو بشمارم خب معلومه حالم خیلی بد میشه. اماااا، اینجا اما داره! اما اگه اون لحظه به جای قصه بافتن تو ذهنم که واااای دارم پیر میشم واااای وقتم تموم شد الان چهره م چه شکلی میشه الان باید چیکار کنم و … بشینم فکرمو ببرم سمت یه خاطره خوب که توش حس جالب و دوست داشتنی رو تجربه کردم، اون موقع داستان فرق میکنه. اصلا بیا یه ترفندی رو بهت یاد بدم یه تکنیک سری و فوق مهم”
“اوه چشم استاد اجازه بده دفتر و خودکار بیارم یادداشت کنم”
میخندیم.
“من خودم وقتی دلم میگیره یا احساس تنهایی میکنم یا چمیدونم مثلا استرس دارم، میشینم فکر میکنم به یه خاطره ای که دوستش دارم و سعی میکنم کل جزییاتشو یادم بیارم. “
چشمهامو میبندم و شروع میکنم به تعریف کردن: “دم دمای عیده، هوا خنکه ولی بوی عید داره از در و دیوار میریزه تو خونه! از مدرسه میرسی و میبینی کل زندگی وسط اتاقه. چرا؟ مامان داره خونه تکونی میکنه. بوی عید از تک تک وسایل پخش شده روی زمین بلند میشه. پیک شادی ت رو بهت دادن و تو هم که حوصله نداری توی تعطیلات انجامش بدی، میای میشینی وسط اون خونه بهم ریخته تلویزیون رو روشن میکنی و تند تند سوالات رو جواب میدی. میزنی شبکه پنج میبینی نوشته جشنواره نوروزی فیلم های سینماییو داره ارباب حلقه ها پخش میکنه. گوشه تصویر آرم سبزه عید و تنگ ماهیه که دائم جابجا میشن، انگار دارن با ریتم بهار میرقصن. همین طور که گوشت به تلویزیونه هی پیک رو ورق میزنی و از چرت و پرت بودن سوالاش حرص میخوری. مامان یهو بلند میگه: «اون دستمال رو بده به من، از دستم افتاد» نگاه که میکنی میبینی وایساده روی یه صندلی و داره بالای قفسه ها رو گردگیری میکنه. با یکم غرغر میری دستمال رو میدی دستش و برمیگردی سر پیک حل کردن و در واقع فیلم دیدن. همه چی یه حس و حالیه. انگار همه دارن برای یه چیزی آماده میشن. یه استرسی داره انگار، ولی استرسش شیرینه از جنس هیجانه!”
فنجون چای شو برمیداره و میگه: “چه بامزه، من و تو اون موقع حتی از وجود هم خبر نداشتیم، دو جای مختلف دنیا بودیم ولی تجربه مشترک داریم. این برنامه ها که میگی این مدل و سبک خونه تکونی همش چیزاییه که منم تجربه کردم و خاطره دارم. خیلی عجیب نیست؟”
“شگفت انگیزه! واسه همینه که میگم خاطره ها نجاتمون میدن. بدون اینکه با هم توی یه مکان تجربه شون کرده باشیم، میتونیم خاطراتی پیدا کنیم که ریشه های مشترک دارن و ما رو به هم وصل میکنن. وقتی من تعریفش میکنم تو هم حسش میکنی و برعکس. من عاشق خاطره هام!”
“خب بقیه شو بگو.”
میرم میشینم پیشش و دوباره شروع میکنم:” تو همین زمانهاست که یهو در باز میشه و پدر میاد تو. یعنی انقدر شیرینه این لحظه که نمیتونم توصیفش کنم. روز آخر کاریه و قراره بریم سفر عید. از صبح بهمون سپرده بود که تا اومدم شروع کنیم جمع و جور کردن وسایل که نزدیکای صبح بیفتیم تو جاده به سمت شمال. با هیجان میدوم سمت در، سلام میکنم و کیفشو ازش میگیرم. میگه:آماده؟ میگم: آماااااده قربان!
وسیله جمع کردن برای سفر شمال خیلی آسونه یعنی من که دیگه حرفه ای شدم. توی سه سوت وسایلمو جمع میکنم و میرم سراغ بقیه اون پیک نوروزی حوصله سربر. دیگه نزدیک صبح راه میوفتیم. جاده شمال داره از شدت ماشینی که توشه منفجر میشه، انگار همه بار و بندیل بستن که سال تحویل رو شمال باشن. ولی همونم حس قشنگیه، ماشین ها رو که کنارم نگاه میکنم هر کدوم یه قصه ای دارن! بعضیا با صبر و حوصله دارن زمان ترافیک رو میگذرونن، بعضیا دارن با هم دعوا میکنن، بعضیا ماشینشون بوی عید میده با سبزه ای که گذاشتن پشت شیشه ولییییی توی همه این ماشینا بچه ها فارغ از همه چی، دارن بازی میکنن و خوش میگذرونن. اصلا نمیدونن تو دنیای پدر مادراشون داره چی میگذره”
“موزیک های توی مسیر شمال هم یه دنیاییه”
“آرهههه دقیقا! من که همش اینو پلی میکردم: بهار بهار چه اسم آشنایی، صدات میاد اما خودت کجایی”
“وااای دلم بهار خواست، خیلی کیف میداد”
“دقیقاااا! حالا خود شمال رو هم که نگم، بوی نویی میداد همه چی. دست فروش های کنار خیابون که ماهی و سبزه عید میفروختن، بوی سبزی تااازه و برنج محلی که روح آدمو به پرواز درمیورد”
“آخ آره! تازه اون حال عید و سال نو که همه همدیگه رو میشناسن و به هم تبریک میگن تو خیابون خیلی کیف میده”
“روبوسی و تبریک عید. نور میپاشه به قلب آدم!”
“چقدر کیف داد مرور این خاطره ها”
“دیدی گفتم؟ خاطره ها نجاتمون میدن. با کلی توپ پر و غرغر اومدی خونه به خاطر آب و هوای اینجا ولی وقتی فکرمون رو بردیم سمت اون روزها و خاطره هایی که دوست داریم اصلا فازمون عوض شد.”
“اون که درست، یعنی قبول دارم تا یه حدی ولی اگه فقط بخوایم تو خاطره ها بمونیم، توی گذشته گیر میکنیم و الانمون رو از دست میدیم”
“نه دیگه منظورمو کامل متوجه نشدی! ما فقط زمانی میریم توی خاطرات که بهشون احتیاج داریم نه همیشه. من میگم وقتی بدفازیم، ناراحتیم، میترسیم یا نگرانیم اما کاری از دستمون برای تغییر اون وضعیت برنمیاد، به جای دست و پا زدن توی اون حال بد، بهتره ذهنمون رو ببریم سمت چیزایی که دوستشون داریم تا حالمون تغییر کنه، مثل همین خاطره های خوب! ذهن، تفاوت لحظه حال و خاطره رو متوجه نمیشه، تو همون حسی رو میتونی با مرور خاطره تجربه کنی که توی لحظه حال داری تجربه میکنی.”
“جالبه! دلم میخواد باهات مخالفت کنم ولی خب همین الان تستش کردیم و جواب داد” میخنده، از اون خنده قشنگا که آدم کیف میکنه.
سرمو میذارم روی شونه ش، صورتشو برمیگردونه سمتم و میگه: “تو فکر میکنی ما کار خوبی کردیم؟”
“چیکار؟”
“اینکه تصمیم گرفتیم بیایم اینجا”
ادامه دارد