
سرم رو از شونه ش برمیدارم، مستقیم توی چشمهاش نگاه میکنم، نه! من واقعا نمیخوام با این سوال روبرو بشم. آمادگی ش رو ندارم. هیچ وقت نداشتم. انگار همیشه میترسیدم این سوالی که توی ذهنم دائم رژه میره رو به زبونم بیارم.نمیدونم چجوری بگم انگار همیشه فکر میکردم اگه یه فکر ترسناک رو به زبون بیارم واقعی میشه. اما حالا اون داشت واقعیش میکرد.
مکثم که طولانی شد، فکر کرد باید بیشتر توضیح بده، پس شروع کرد: “ منظورم اینه که به نظرت مهاجرت تصمیم درستی بود؟ ما یک عالمه خاطره و آدم های آشنا و محیط های آشنا رو رها کردیم اومدیم یه سر دیگه ی کره زمین، جایی که نه محل هاش برامون آشناست، نه آدمهاش، نه زبونشون. حتی با این آدمها از اون خاطره هایی که گفتی ما رو در گذشته بهم پیوند میزنه با اینکه همو نمیشناختیم، هم نداریم. فرهنگ هامون زمین تا آسمون متفاوته، نمیدونم چجوری بگم ولی اون گذشته رو نداریم با هم. ببین من و تو که با هم حرف میزنیم حتی با اینکه توی شهرهای مختلفی بودیم و مدل خانواده هامون خیلی متفاوت بوده ولی یه چیزایی رو تجربه کردیم که الان در موردش حرف میزنیم میفهمیم و درکش میکنیم، یا به قول تو پرت میشیم توی اون دوران و اون خاطره ها. ولی من با اینا نمیتونم این تجربه زیست مشترک رو بگیرم. یه جورایی هرچقدرم بخوایم شبیه شون بشیم، ریشه ای متفاوتیم.”
همینجوری داشتم نگاهش میکردم، مونده بودم چی بگم. “نمیدونم جواب سوالتو چی بدم. فقط میدونم که نمیدونم. نمیدونم ترین نمیدونم دنیا.”
“خب تو که انقدر قشنگ خاطره ها رو تعریف میکنی بگو ببینم، مهاجرت رو چجوری میبینی؟”
“هوووف! این سوال رو جواب نداده مغزم نیم سوز شده. خیلی سخته گفتنش. نمیدونم واقعا. مهاجرت یعنی دل کندن از تمام دلبستگی ها و دل بستن به یه عالمه ناشناخته. ناشناخته که میگم یعنی واقعا ناشناخته ها! یعنی تو تصمیم بگیری همه تجربه ها، دوستات، خانواده ت، خاطره هات، طعم های آشنا، بوهای آشنا، استایل و تیپ های آشنا، آب و هوای آشنا حتی مدل زندگی و سبک زیست آشنا رو جمع کنی بذاری توی چمدون ۲۳ کیلویی و بیای از صفر صفر شروع کنی. صفر که میگم یعنی صفرهااا. یعنی تازه دوباره بعد سی سالگی بری آزمون رانندگی بدی، یه جوری که تازه انگار متولد شدی سعی کنی اصطلاحات عامیانه بین گفت و گوهاشون رو یاد بگیری، تازه اسم خیابون ها و محله های مختلف رو یاد بگیری. اوه یه چیزی الان یادم اومد. اون روز داشتم با همکارم حرف میزدم بهش گفتم هوا اینجوری گرفته ست من یاد روزهای مدرسه میوفتم. انگار الان کلاس سوم چهارم ابتدایی م و فردا امتحان دارم، همونجوری استرس میگیرم. چی بگه خوبه؟ برگشته میگه مگه شما توی ابتدایی امتحان داشتید که براش استرس بگیری؟ من اولین امتحانمو توی دبیرستان دادم.
بعد این مکالمه تا چند ثانیه بینمون سکوت بود” میخندیم دوتایی. ادامه میدم:” لامصب حتی تو این مورد هم اشتراک نداریم”
“میفهمم. همین چیزاست که گاهی حس میکنم بین یه عالمه آدمم ولی تنهام. یه موقع هایی حس میکنم توی یه بی انتهای تنهایی غرقم. شاید خنده دار باشه ولی من گاهی دلم برای بوی نونوایی تنگ میشه، بوی سفره افطار، بوی سبزی خوردن! ببین حتی من دلم برای استایل پیرمرد و پیرزن های ایرانی هم تنگ میشه.”
یه لبخند کج و کوله میزنم ولی خدا میدونه تو دلم چه خبره. انگاری به زور تو رو بشونن جلوی بزرگ ترین ترس زندگیت و مجبورت کنن باهاش چشم تو چشم بشی.
“من میگم مهاجرت اصلا چیزی نیست که بشه پیشنهادش کرد. یعنی یه نسخه نیست که بشه برای همه پیچید. اصلا هیشکی جز خود اون آدم تا نره و تجربه نکنه نمیتونه بگه آدم رفتن هست یا نه. من خودم هر روز دارم با این سوال میجنگم که: ارزشش رو داشت؟”
“تو فکر میکنی بیشتر خوبه یا بیشتر بده؟”
“هیچ کدوم! تو وقتی یه عالمه چیز رو میذاری و میای، یه چیزایی به دست میاری یه چیزهایی هم از دست میدی. به نظر من خنثی ست!”
“اگه برگردی عقب بازم میای؟”
نگاهش میکنم، یه جوری که تا عمق چشمای شیشه ای شو ببینم. “من با تو هزار بارم لازم باشه همین تصمیم رو میگیرم”
دستمو میگیره و با خنده میگه: “ یعنی هزار بارم اشتباه میکنی؟”
“بیا، تا میخوام یکم جدی باشم نمیذاری که. ولی آره، با عقل اون موقع م بازم میومدم. من دیوونه تجربه کردنم. آدمای جدید، فرهنگ های جدید، جاهای جدید، تجربه های جدید! اینکه از اون محدوده امن ت بیای بیرون و سفر کنی به نظرم دیدت رو باز میکنه، یه مدلی دیدت رو باز میکنه که قطعا آدم هایی که این کار رو نکردن هیچ وقت تجربه ش نمیکنن.”
“اوه، پس خوبه مهاجرت! دو ساعته اینجا داری از غم غربت داستان میگی؟”
“من اون موقع هم نگفتم بده. گفتم یه چیزایی رو از دست میدی که واقعا سخته. انگار یه تیکه از قلبتو گذاشتی و اومدی. اما گفتم یه چیزایی هم بدست میاری مثل همین تجربه ها”
“به قیافه م نمیاد از این حرفا بزنم ولی من خیلی خوشحالم که با تو این تجربه رو حس میکنم، رفیق روزهای تنهایی!”