
دیگر نمیتوانستم هوای اتاق را تحمل کنم. فشاری روی سینهام بود؛ انگار هر لحظه بیشتر راهِ نفسم را میبست.
با عجله از تخت بیرون پریدم.
مورن در سکوت نگاهم میکرد؛ حضورش مثل یک سایهیِ همیشگی، سنگین و سرد بود. پالتوی مشکیام را روی دوش انداختم و کلیدها را از روی میز چنگ زدم.
در را که باز کردم، کلیدها از دستم سر خوردند و با صدای تیزی روی زمین پخش شدند. خم شدم، جمعشان کردم و بدون آنکه حتی نگاهی به اتاق بیندازم، از آن بیرون زدم.
چند لحظه بعد در پارکینگ بودم. صدای پایی پشت سرم نبود، اما سنگینیِ نگاهشان را روی شانههایم حس میکردم؛ میدانستم تنها نیستم.
چراغها جادهی باریک را میشکافتند و من، بدون مقصد، پدال گاز را فشردم. شب آرامتر از همیشه روی شهر سایه انداخته بود.
من بودم، جادهی خلوت، و نفسهایی که هنوز در سینهام گره میخوردند.
هنوز از شهر خارج نشده بودیم که صدای ویل از صندلی عقب پیچید:
«فرار کردن همیشه اولین واکنشته.»
دندانهایم را روی هم فشردم. قبل از آنکه دهان باز کنم، صدای مورن از کنارم شنیده شد:
— بهش زمان بده.
ویل با صدای ریزی خندید.
«زمان هم میتونه بکشتش.»
محکم فریاد زدم:
— بس کنید! با هردوتونم!
لحظهای سکوت حکمفرما شد.
ماشین از زیر چراغهای جاده رد میشد؛ نورها روی شیشه و صورتم میلغزیدند و میرفتند؛ درست مثلِ آرامشی که در زندگیام میجستم؛ به ثانیه نکشیده، محو میشدند.
ویل دوباره زمزمه کرد:
«چراغ اون ماشین رو میبینی؟ خیلی سریع نزدیک میشه.»
نگاهی به آینهی وسط انداختم. چراغها دور بودند، لرزان در دوردست. گفتم:
— خودم میدونم دارم چیکار میکنم.
«اما بیشتر تصادفها هم همینطوری شروع میشن.»
مورن سکوت کرده بود؛ سکوتی که از صدای ویل هم سنگینتر بود.
جادهی فرعی را پیچیدم و بعد از چند دقیقه، پل چوبی ظاهر شد. تنها پناهگاهی که برای چشیدن جرعهای سکوت به آن پناه میبردم.
ترمز کردم. باد سرد با نمِ باران به صورتم سیلی زد. پالتویم را دور خودم تنگتر کردم و پیاده شدم. صدای رودخانه زیر پل، مثل نالهی مداومی میپیچید. چند قدم در تاریکی جلو رفتم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
— نمیخوام ببینمتون. میشه از اینجا برید؟... هر دوتون. میخوام تنها باشم.
چند ثانیه گذشت. هیچ صدایی نیامد.
اطرافم را کاویدم؛ پل خالی بود.
نه مورن بود، نه ویل.
فقط من بودم، جاده، و صدای رودخانه.
بالاخره تنها شده بودم، اما چرا این تنهایی، اینقدر سنگین بود؟
لبهی پل نشستم. پاهایم را توی شکمم جمع کردم و به آبِ تاریکِ زیر پل خیره شدم.
موهایم در باد، مثل ریشههای گیاهی وحشی تاب میخوردند. دستم را به سمت نردهی چوبی بردم تا به آن تکیه بدهم.
همان لحظه، زمزمهاش را کنار گوشم شنیدم:
«چوب خیس زود میشکنه.»
دستم در هوا متوقف شد. چوب تیره و خیس بود. با انگشت، فشار کوچکی به نرده دادم.
چوب صدای خشکی داد و نالید. با کمی فشارِ بیشتر، نرده با صدای ترکِ کوتاهی جابهجا شد. اگر وزنم را روی آن انداخته بودم...
به پایین نگاه کردم. فاصله زیاد بود. فقط سیاهی بود و صدای آب. نفس در سینهام حبس شد.
— لعنتی...
زانوهایم سست شد و روی کفِ پل افتادم. لرزشِ دستهایم که حالا دیگر عضوی از وجودم شده بود، اوج گرفت. اشکهایم سریعتر از باران جاری شدند. با صدایی شکسته نالیدم:
— مورن...
باد روی پل چرخید و سایهی سیاهی در یک آن، خودش را به من رساند. دیری نگذشت که در آغوش سرد و آشنایش پناه گرفته بودم.
هقهق کردم:
— من دیگه نمیتونم اینجوری زندگی کنم.
صدای مورن، نزدیکِ ضربانِ قلبم پیچید:
— هیچکس نمیتونه.
با صدایی گرفته و لرزان گفتم:
— من باید چیکار کنم؟
مورن آرام زمزمه کرد:
— همه دنبال معنای زندگی اند.
بعد نگاهش را به تاریکیِ پل دوخت. رد نگاهش را دنبال کردم.
— تو فعلا خودِ زندگی رو از دست نده.
زمزمهی سردِ ویل، اینبار از پایینِ پل، از میانِ تاریکیِ مطلقِ بینِ آب و هوا، بلند شد:
«دقیقاً.»
در همان تاریکی، برای لحظهای فکر کردم:
آیا آن پایین ایستاده بود تا اگر افتادم، مرا بگیرد؟ یا ایستاده بود تا سقوطم را تماشا کند؟