ویرگول
ورودثبت نام
Arezoo
Arezooداستانام خیلی کوتاهن، ولی خب بعضی وقتا یه عالمه فکر توشونه…
Arezoo
Arezoo
خواندن ۲ دقیقه·۳ ماه پیش

جنگل مه آلود

بخار چای گرم، با نسیمی که از بالکن می‌وزید، رقص‌کنان آرامشش را جشن می‌گرفت. موسیقی بی‌کلام امبینت و نور لرزان شمع، کمی از وحشت جنگل‌های تاریک آپالاچیا کم می‌کرد.
غروبی بود خونین و طلایی
آسمان مثل بوم نقاشیِ آخرالزمان.
صدای مداد روی کاغذ، تصویر موجودی را می‌ساخت که دیشب خوابش را دیده بودم. از گوشه‌ی چشم، برق آبی نقره‌ای را دیدم که از آسمان فرود آمد و در حیاط جنگلی پشت اتاقم خاموش شد. جیرجیرک‌ها یک‌باره ساکت شدند.
نوک مداد بر کاغذ خشک شد. آرام به سمت شمع خم شدم، و یک فوت… تاریکی. نباید اجازه می‌دادم مرا ببینند. بوی فلز سوخته، مثل سیمی که تازه ذوب شده باشد، هوا را پر کرد.
در این شهر، شب‌ها هیچ‌کس بیرون نمی‌رفت؛ قانونی قدیمی در ویرجینیای غربی. ولی من… سال‌ها منتظر همین لحظه بودم. می‌گفتند موجودات جنگل آرزوها را برآورده می‌کنند. اتاق اینجا را فقط به خاطر بالکنش گرفتم
نزدیک‌ترین نقطه به آن‌ها.
شالی انداختم روی شانه‌هایم و چراغ‌قوه را از کشو بیرون کشیدم. خاک نرم زیر پاهایم فروریخت. مه میان درخت‌ها موج می‌زد، شاخه‌ها مثل بازوانی خمیده، از ترس به هم چنگ انداخته بودند. نفس عمیقی کشیدم، بوی فلز سوخته هنوز در گلویم سنگینی می‌کرد.
هنوز به خط اول درخت‌ها نرسیده بودم که دستی بازویم را گرفت. قلبم در سینه لگد زد. نور را بالا بردم: پیرزنی با چهره‌ای پرخط، چشم‌هایش بین من و جنگل می‌پرید. آرام گفت: «تو این کوه‌ها با غریبه‌ها خوش‌برخورد نیستن… فرار کن.»
بازویم را کشیدم و جلو رفتم. صورت جنگل در تاریکی بلعیده شد.
هو… هو… از سمت چپ آمد. فقط یک قدم، بعد یکی دیگر… نور شبح‌گون آبی را دیدم که میان مه می‌سوخت. پاهایم در گل فرو می‌رفت، مه لباس‌هایم را به بدنم دوخته بود.
هیس… هیس…
چرخیدم. نور به سمت صدا رفت. پلک راستم می‌لرزید. از میان درخت‌ها، سایه‌ای انسانی با درخششی آبی-نقره‌ای، شناور بر زمین پیش می‌آمد.
دست‌هایم به چراغ‌قوه دوخته شده بود. عرقی سرد آرام از گردنم پایین لغزید. سایه هر دو دستش را دراز کرد و صدایی که از هیچ دهانی بیرون نمی‌آمد
مثل بادی در برگ‌های خیس، خودش را به گوشم رساند:
«با من بیا…»





✍️ یادداشت نویسنده

این متن بخشی از تجربه‌ی زندگی در مرزِ خیال و واقعیته.
همون لحظه‌های ساکتی که ذهن بین وهم و وضوح گیر می‌کنه،
و چیزی نامرئی توی گوشمون زمزمه می‌کنه: با من بیا...

نمی‌دونستم دارم از ترس می‌نویسم یا از کنجکاوی.
اما هر کلمه‌اش تلاشی بود برای لمس ناپایداریِ مرزها
بین نور و تاریکی، بین ایمان و وسوسه، بین اونی که می‌مونه و اونی که میره.

شاید «با من بیا» در واقع صدایی از درون خود ما باشه... همون بخشی که هنوز ازش می‌ترسیم، ولی یه روز بالاخره باید بهش جواب بدیم.

جنگلنورتاریکیترسافسانه
۲۴
۰
Arezoo
Arezoo
داستانام خیلی کوتاهن، ولی خب بعضی وقتا یه عالمه فکر توشونه…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید