ویرگول
ورودثبت نام
Arezoo
Arezooداستانام خیلی کوتاهن، ولی خب بعضی وقتا یه عالمه فکر توشونه…
Arezoo
Arezoo
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

سرآغاز ترس

اولین‌ باری که ترسیدم…

تصویر هنوز برام روشنه:

خودم رو می‌بینم، دستام مشت شده، فکم منقبض.

دعوا می‌کنم، زخمی می‌شم، ولی برنده میام بیرون.

پس چرا تمام وجودم می‌لرزه؟ شاید چون این اولین‌باره…

تا حالا هیچ‌وقت به خشمم اجازه نداده بودم از پستوهاش بیرون بیاد.

به همه گفته بودم: من ظریف و آرومم، هیچ‌وقت عصبانی نمی‌شم.

ولی حالا، کیم؟ چرا این‌قدر به خودم غریبه‌ام؟

قلبم فریاد می‌زنه. با عجله کوله‌مو می‌ندازم رو دوش، هنوز تنم داغِ عصبانیت، صورتم احتمالا گل انداخته.

فرار…

صدای پاهاش هنوز پشت سرمه. با تمام توان می‌دوم.

نه نمی‌تونم برگردم نگاه کنم.

حتی یک لحظه ایستادن یعنی تسلیم.

میرسم بین جمعیت.

نگاهای کنجکاو آدم‌ها، مثل بارون رو سرم فرو می‌ریزه.

نفس‌هام بریدگی داره، انگار گلوم سوخته باشه.

برای چند لحظه فکر می‌کنم تموم شد…

اما ناگهان دستی روی شونه‌م حس می‌کنم.

یک لمس سنگین، نه گرم نه سرد، فقط واقعی.

نفس تو سینه‌م حبس می‌شه. زانوهام سست، ولی می‌ایستم.

صدایی از پشت:

چی شده دخترم؟

حالت خوبه؟

همه‌چیز برای یک لحظه توی خاموشی…

بعد، یک‌باره همه صداها و بوق‌ها و آدم‌ها برمی‌گردن.

همون جا، درست در میان آشفتگی خیابون،

می‌فهمم این ترس تازه،

سرآغاز رشته‌ایه که تا سال‌ها، هرجا ترسی سر راهم سبز می‌شه، ردش رو پیدا می‌کنم.

ترسراه فرارداستانداستان کوتاه
۱۸
۵
Arezoo
Arezoo
داستانام خیلی کوتاهن، ولی خب بعضی وقتا یه عالمه فکر توشونه…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید