
چند روزی بود که زندگی مثل هوای قبل از طوفان شده بود؛ سنگین، بیحرکت، خفه. خودم هم نمیدانستم دارم با خودم چه میکنم. هر روز چیزی تازه رو میشد، انگار توی داستانی گیر افتاده بودم که حتی نویسندهاش هم نمیدانست قرار است به کجا برسد.
بعد از آن شبِ فروپاشی، فقط بدنم روی تخت بود. ذهنم بیدار مانده بود.
از وقتی مورن آمده بود، اتاق بوی او را گرفته بود؛ بوی کتابی قدیمی که سالها باز نشده، با کاغذهایی زرد و گردی که روی جلدش نشسته.
آن شب هم همان بو در هوا بود.
سرمایی آهسته از پایین پتو بالا خزید و دور مچ پایم پیچید. بعد بوی فلز خیسخورده در باران آمد.
اتاق دیگر مثل قبل ساکت نبود.
سکوتش گوش داشت.
دست سردی لابهلای موهایم کشیده شد.
صدای مورن، نزدیک و تیز، پیچید:
— بالاخره از لونهت اومدی بیرون؟
صدای زنانهای، مخملی و صاف، درست کنار گوشم جواب داد:
— و تو هنوزم اینجایی.
— یکی باید حواسش به نایرا باشه.
خندهی کوتاهی کرد.
— تو؟ حواست بهش باشه؟
بوی کاغذ کهنه نزدیکتر شد.
— بهتر از تو. من هیچوقت بهش دروغ نگفتم.
چند قدم عقب رفت. صدایش دیگر کنار گوشم نبود، کمی دورتر، سردتر:
— نه. فقط یادش دادی عمیقتر توی درد فرو بره.
— بذار درد رو بفهمه.
— تو آتیش میندازی به جونش و اسمشو میذاری فهمیدن.
— درد بخشی از زندگیه.
مکث کرد و بعد آرام و سنگین گفت:
— مرگ هم همینطور.
سکوت کوتاهی افتاد.
— منظورت چیه؟
— یعنی اگه دست تو باشه، میذاری هر زخمی رو تجربه کنه. اون هنوز نمیدونه آدمها چقدر میتونن بیرحم باشن.
خندهی خشکی از سمت صندلی آمد.
— و تو میدونی؟
— مجبور شدم یاد بگیرم.
نگاهشان را نمیدیدم، اما تنش میانشان مثل کشی بود که در هوا کشیدهشده باشد و هر لحظه ممکن بود رها شود.
مورن آهسته گفت:
— تو فقط بدترین احتمال رو میبینی.
چند ثانیه سکوت.
— بدترین احتمال هم یه احتماله.
— اما بهترین احتمال هم هست.
— بهترین احتمال آدمها رو زنده نگه نمیداره.
— امید نگه میداره.
خندهی زن اینبار نزدیکتر شد؛ سرد و بیرحم.
— امید؟ همون چیزی که قبل از شکستن قلبش داشت؟
مورن مکث کرد و آرام زمزمه کرد:
— بازم دووم آورد.
صدای زن تیز شد:
— آره. چون تو درد رو قشنگ جلوه میدی. اونا میسوزن و اسمشو میذارن رشد. این با منطق من جور درنمیاد.
— برگرد همونجایی که بودی.
— شاید.
مکثی کرد.
— ولی یادت باشه… اون تو رو انتخاب کرد.
صندلی چوبی کمی صدا داد.
— چی گفتی؟
— از بین همهی ما، تو رو... البته فعلا
سرما اینبار از مچ پاهایم بالاتر رفت، تا زانو. نفس کشیدن سخت شد.
یکهو نشستم. هوا را تند و بریده فرو میدادم توی سینهام.
اتاق آرام بود.
مورن روی صندلی همیشگیاش نشسته بود.
تنها.
اما سرمایی که تا زانوهایم بالا آمده بود، هنوز آنجا بود.