ویرگول
ورودثبت نام
Arezoo
Arezooداستانام خیلی کوتاهن، ولی خب بعضی وقتا یه عالمه فکر توشونه…
Arezoo
Arezoo
خواندن ۱ دقیقه·۷ روز پیش

من همونم

من همون قلکم
که سال‌ها گذاشتی گوشهٔ کمد
و یادت رفته
چقدر توش پس‌انداز کردی.
هر بار که نگاهم می‌کنی
زیر لب می‌گی:
«واسهٔ روز مبادا…»
من همون لباسیم
که سال‌هاست آویزونِ کمدته؛
گاهی دست می‌کشی روی تنم
و می‌گی:
«واسهٔ یه مراسم مهم…»
من همون آینهٔ اتاقتم
که زیر گرد و غبار دفن شده؛
از کنارم رد می‌شی
و با خودت می‌گی:
«هنوزم خودمو می‌بینم…
باشه، واسه بعد.»
من همون دفتر خاطراتتم
که تهِ انبار جا مونده؛
جرأت نمی‌کنی برگردی و ورقم بزنی،
با خودت می‌گی:
«دیگه نمی‌خوام بهش فکر کنم…»
اما
تا حالا
به این فکر کردی
من چی می‌خوام؟
اگه روز مبادایی در کار نباشه؟
اگه اون مراسم مهم هیچ‌وقت نیاد؟
اگه دیگه نخوای خودت رو
واضح ببینی؟
اگه گذشته
بی‌مرور
جا بمونه؟
اشکالی نداره.
من با تنهایی خو گرفتم؛
فراموشم بکنی یا نه،
کنار تو می‌مونم.
فقط
اگه یه روز
میون این‌همه روزمرگی
یادت افتاد مکث کنی،
برگرد
و غبار رو
از تنم پاک کن.

دلنوشتهروزمرگیدفتر خاطراتآینهتنهایی
۱۶
۴
Arezoo
Arezoo
داستانام خیلی کوتاهن، ولی خب بعضی وقتا یه عالمه فکر توشونه…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید