
سرم را به سینهاش تکیه داده بودم؛ جایی که هیچ قلبی نمیتپید، اما آرامشی عمیق و کهن داشت. دستهایش که همیشه بوی کاغذ و کتابهای قدیمی میداد، دور شانههایم حلقه شد.
مورن آهسته چانهاش را روی موهایم گذاشت.
چشمهایش را بسته تصور کردم؛ انگار او هم همان آرامشی را از وجود من میمکید که من از او. صدایش دیگر آن لحنِ همیشه آرام را نداشت؛ نوعی اقتدارِ باستانی در لرزشِ خفیفِ کلماتش دویده بود.
«نایرا... نگاه کردن به تاریکیِ پایینِ پل، جز سرگیجه چیزی برات نداره.»
به آرامی زمزمه کردم:
— میگی چیکار کنم؟ اطرافم بهجز پرتگاه چیزی نمیبینم.
کمی از او فاصله گرفتم تا در چشمهایش نگاه کنم. چشمانش مثلِ اقیانوسی در دلِ شب، بیانتها بود. نگاهی مهربان، اما بدون گرما؛ مثلِ آرامشِ سردِ قبل از شروعِ یک یخبندان.
با صدایی که حالا خشدار و متفاوت شده بود، گفت:
«میخوام تو رو به جایی ببرم که دنیاتو تغییر میده. با من میای؟»
هنوز لب وانکرده بودم که صدای هراسانِ ویل را کنار گوشم شنیدم:
«هی... دیوونه شدی؟ ما تازه آزاد شدیم. تو میخوای دوباره اسیرمون کنی؟»
سرم را به طرف ویل چرخاندم و با نگرانی به او نگاه کردم.
بعد رو به مورن پرسیدم:
— ویل چی میگه؟ شما دوتا چه نقشهای کشیدین؟
خندهی آرامِ مورن روی موجی از باد از کنارم گذشت:
«نایرا... بهت گفتم که کنجکاوی و محتاط بودنت رو دوست دارم؟»
لبهایم به هم دوخته شد.
نگاهم بیاختیار از چشمهایش فرار کرد و روی دستهایم قفل شد.
در همان لحظه، ویل دستش را روی شانهام گذاشت. ناگهان سرمایِ تند و تیزی از شانهام سر خورد و تا مچِ دستم را بیحس کرد. نفس در سینهام حبس شد.
در یک آن، از آغوشِ مورن بیرون کشیده شدم.
مانند جسمی شناور در هوا، خودم را از فاصلهای دور تماشا میکردم؛ کنار چشمهای در یک جنگلِ مهآلود زانو زده بودم. موهایم آشفته بود و لباسهایم از چند جا پاره شده بود.
من کجا بودم؟ چرا نمیتوانستم به خودم نزدیکتر شوم؟ تلاش می کردم صدایش کنم اما صدایم در گلو قفل شده بود.
گویی در برزخِ یک کابوس دستوپا میزدم.
مورن به سرعت دستِ ویل را پس زد و مرا دوباره به آغوشِ خودش کشید.
تصویرِ چشمه دود شد و رفت.
مورن با صدایی دورگه و خشمگین رو به ویل غرید:
«دستت رو بکش! نزدیکیِ زیادِ تو بهش آسیب میزنه. یادت که نرفته؟»
ویل چشمغرهای به او رفت و چند قدم عقب نشست:
«نکنه فکر کردی با نزدیکیِ تو، قراره سعادتمند بشه؟»
تندتند نفس میکشیدم.
مغزم قفل کرده بود و نمیدانستم باید سوالم را از کدامشان بپرسم.
چیزی را که من دیدم، آنها هم دیده بودند؟
صدای ویل اینبار کمی نرمتر شد. آرام کنار گوشم نجوا کرد:
«به حرفش گوش نکن...»
مورن مرا از آغوشش جدا کرد. لبخندِ اطمینانبخشی زد و گفت:
«آمادهای؟ چشمات رو ببند.»
اطاعت کردم.
تاریکیِ پشتِ پلکهایم با سیاهیِ شب یکی شد.
احساس کردم دستش بالا آمد. سرمای انگشتانش، انگار که از یخِ خالص تراشیده شده باشد، روی پلکهایم نشست.
فشارش ملایم بود، اما تمامِ حواس و جانم را در همان نقطه متمرکز کرد.
صدایش درست کنار گوشم بود، اما طوری شنیده میشد که انگار از اعماقِ یک تالار سنگی و متروکه طنینانداز میشود:
«دنیا رو برای چند لحظه فراموش کن. هرچی در بیداری دیدی، توهمه. واقعیت... جای دیگهایه.»
ناگهان هوا سنگین شد.
سرمایِ روی پل ناپدید شد، اما جایش را سرمایی گزندهتر و غلیظتر گرفت؛ انگار اکسیژنِ اطرافم منجمد شده بود.
صدای جریانِ رودخانه، صدای باد... همه در سکوتی مرگبار غرق شدند.
مورن دستش را از روی چشمهایم برداشت.
وقتی پلکهایم را گشودم، نفسم در سینه حبس شد.
دیگر روی پل نبودیم.
لایهای از مِهی نقرهای و غلیظ، زمین را بلعیده بود. جنگلی بود با درختانِ سیاه و اسکلتی که شاخههای خشکشان مثل پنجه به سمتِ آسمانِ بیماه چنگ میزد.
سکوتی که اینجا حکمفرمایی میکرد، بوی خاکِ نمدار، کهنگی و کتابهای قدیمی میداد.
مورن چند قدم جلوتر رفت.
دستهایش را زیر ردای بلندش پنهان کرد و به افقِ مهآلود چشم دوخت.
در انتهای مسیرِ این جنگلِ نفرینشده، قصری غولآسا قد برافراشته بود؛ با برجهای نوکتیز و دیوارهایِ سنگی که انگار از دلِ کوه روییده بودند و ریشههای ضخیم و تیره رنگی که از زیر پایههایش به اعماقِ نامعلومی فرو میرفتند.
آنجا «قلعهی ارباب» بود؟ همانجایی که مورن همیشه از آن میگفت؟
مورن بدون آنکه به سمتم برگردد، زمزمه کرد:
«اینجا مرزِ بینِ تو و اون چیزیه که واقعاً هستی.»
به سمتش قدم برداشتم. پاهایم در مه هیچ صدایی تولید نمیکردند.
او با سر به قصر اشاره کرد؛ دژی سهمگین که انگار در مرز میان بودن و نبودن نوسان میکرد.
«وقتشه که اون رو ببینی، نایرا.»
ویل ناگهان از پشتِ درختِ سیاهی ظاهر شد، سمتِ راستم ایستاد و زیر لب گفت:
«نباید میاومدی. صداشونو میشنوی؟»
با این حرفِ او، انگار دریچهای در گوشهایم باز شد.
پچپچهایی موذیانه و مواج با سرعت از کنار گوشهایم عبور میکردند.
چشمهایم با وحشت در حدقه چرخید تا منبعِ صداها را پیدا کند.
در همین حال، دستِ مورن به آرامی دور دستم حلقه شد. تمام صداها یکی یکی خاموش شدند.
نمیدانم همهچیز آرام شد چون او دستم را گرفت، یا همهچیز آرام گرفت چون او باید دستم را میگرفت.
به هر حال، من قوانینِ این قلمرو را بلد نبودم.
مورن نفس بلندی کشید. صدایش حالا لحنی شبیه به یک دعوتِ باشکوه اما خطرناک داشت.
نیمرخش را به سمتم چرخاند و نگاهی به من انداخت؛ نگاهی که انگار داشت روحم را وزن میکرد.
« اون قصر، هنوز اربابش رو صدا می زنه.
کسی که بتونه با سایهها برقصه، نه اینکه ازشون فرار کنه.
تو باید تصمیم بگیری، نایرا...»
مکث کرد. یک قدم به من نزدیکتر شد، طوری که سرمایِ گزندهی حضورش تمام وجودم را در بر گرفت.
اما نگاهش را از قصر نگرفت.
«تاج این قلمرو از طلا ساخته نشده...»
مکث کرد.
«از زخم ساخته شده.»
بعد آرام به من نگاه کرد.
«حالا بگو... هنوز هم میخوای اربابش بشی؟»