راستش هرچی که بیشتر داره میگذره و بزرگتر میشم میفهمم همه چیز بین آدمها قرارداده. مثلا تو وارد یه رابطه میشی و ازت انتظار دارن در مقابل هرچیزی که میخوان بهت عشق بدن. مسخره نیست؟ مثل این میمونه که تو مامانتو دوست داشته باشی و اونم در مقابلش هرروز آشپزی کنه...
من چطوری میتونم بین این آدما دوباره عاشق بشم و به کسی اعتماد کنم؟ اصلا نمیفهمم تعریف آدما از عشق چیه؟ مثلا پول بدی محبت بگیری اسمش عشقه؟ یا چمیدونم گل بخری محبت بگیری عشقه؟
جدا حتی این موضوع بین دوستای خودمم هست، تا با کسی آشنا میشی ازت میپرسن که خب حالا فلانی برات چی کار کرده؟ چی گرفته ؟ کجا تو رو برده ؟
بابا مگه اون فلانی که من میخوام باهاش برم تو رابطه وظیفه داره کارایی که خودم میتونم انجام بدم رو برام انجام بده؟ یا مگه من کالا هستم منو برداره به جاش پول خرج کنه؟
واقعا چرا آدما حالشون بهم نمیخوره از این کارای مسخره و قراردادیشون چرا؟
آخه مگه عشق این چیزاست؟ عشق اونه که برای لبخند زدن یه آدم دیگه که یه روز باهات غریبه بوده جونتم بدی عشق اونه که کل امید و آرزوهات خلاصه بشه تو چشمای معشوقت کل زندگیت بشه یه لحظه دیدنش، هربار که میبینیش از اول دلت بلرزه، هرجا که میری یادش باشی و حتی وقتی کنارته دلتنگ ترین آدم دنیا باشی.
عشق اینه ، نه قرارداد های مسخره شما.

از تک تک آدمای این دنیا و طرز تفکرشون بیزارم و حتی نمیخوام یک لحظه هم توی رابطهای باشم که عشق و علاقش قراردادی باشه.
من میخوام جوری عاشق بشم که لحظه مرگم حسرت نکشم چرا هیچ وقت تا عمق چشمای هیچکس نفوذ نکردم...من میخوام دوست داشته باشم و دوست داشته بشم میخوام مثل آیدای شاملو باشم میخوام انقدر احساس خوشبختی کنم که فکر کنم یه پرنده تو اوج آسمونم.
