ویرگول
ورودثبت نام
shiva
shivaذهن نوشته یک آدم معمولی
shiva
shiva
خواندن ۵ دقیقه·۵ ماه پیش

اتاق 201

پک عمیقی به سیگارش زد و کمتر از چند ثانیه دود غلیظی پخش شد. نگاه خیره اشو از پنجره برداشت و به روبه رو زل زد.بعد انگار چیزی یادش افتاده باشه سریع نگاهم کرد و پرسید امروز چندمه آقا یونس؟

خونسرد نگاهش کردم و گفتم 26 خرداد

-شد 22 سال

مشغول تمیز کردن رختخواب زرد و رنگ و رو رفته اش بودم و چیزی نگفتم.دوباره گفت: شد 22 سال اقا یونس

بی حوصله پرسیدم چی 22 سال شده؟

-22 سال شده که رفته! یعنی ازم گرفتنش نزاشتن پیشم بمونه نامردا.. نزاشتن بمونه..

بلند شد و سرگردون دور خودش چرخید و مدام تکرار میکرد :حرومزاده ها ازم گرفتنش..حرومزاده های بی شرف..موشای کثیف.شروع کرد به کوبیدن سرش به دیوار..میکوبید و بلند عربده میزد موشای کثیف،حرومزاده ها

بیخیال جمع کردن ملحفه ها شدم و رفتم دستشو گرفتم و نشوندمش رو صندلی.نگاهم نکرد انگار منو نمی دید با خودش حرف میزد: سیگارم کو؟کجا گذاشتم این بی صاحابارو..سرم درد میکنه..اخ سرم..صدای موشا میاد

قبل از اینکه دوباره حالش بد شه سریع سیگار و فندکشو دادم دستش . وقتی دستامو اوردم جلوش تازه انگار متوجه حضورم شد سیگارشو اتیش زد و نگاه سرد و خیرشو بهم دوخت.انگار منو نمیشناخت بعد از چند دقیقه سکوت، لبخند دندون نمایی زد و پرسید هنوز اینجایی اقا یونس؟

نگاهمو از لبای کبود و دندونای زردش برداشتم و به چشمای ریز شده اش خیره شدم و اروم گفتم اره ناهارتو بدم بعدش میرم

از جاش سریع بلند شد و گفت

-ناهارمو ول کن بیا عکس شهرزادمو ببین

برای بار هزارم از لای کتابش عکس تا شده و قدیمی رو بیرون اورد و خیلی با احتیاط بازش کرد و گرفت جلوی صورتم. با لحنی پر از شوق  گفت: نگاهش کن می بینی چقدر قشنگه؟ به زور لرزش دستشو کنترل میکرد و هی تمرکز میکرد که عکس تکون نخوره و جلوی چشمم گرفته بود که ببینم.نگاهم کشیده شد به عکس روبه روم

دختری با پوستی گندمی و موهای بلند مشکی که چهره ای اصیل شرقی داشت کنارشم خودش بود ولی زمین تا اسمون با الانش فرق داشت.خبری از دندون های زرد و چهره سوخته اش نبود. کت و شلوار مشکی  با یک کراوات قرمز پوشیده بود و چشماش می خندید، حتی از توی عکسم میشد به عمق خوشحالیش پی برد.

-دیدی شهرزدامو؟ببین چقدر قشنگه،موهاشو دیدی؟ هیچ وقت نمیزاشتم ببنده میگفتم این موهای بلند و مشکی حیفه باید همیشه عین ابشار دورت باشه. چشماشو بست و عکسو اروم بوسید و با احتیاط گذاشت لای کتابش.

نشست روی تخت و سرشو گرفت ما بین دستاش و چند دقیقه به همون حالت موند. بی توجه بهش رفتم سراغ یخچال کوچیک اتاقش و غذاهای فاسدو ریختم تو سطل زباله. سکوت ازار دهنده ای برقرار شد و فقط صدای نفس کشیدناشو می شنیدم. حدود 1 هفته ای میشد که برای تمیزکاری میومدم به اتاقش. از همکارا شنیده بودم از قدیمیای اینجاست و بیشتر اوقات ساکت و بی ازاره ولی وای به حال زمانایی که عصبی شه.مدام خودشو میکوبه و فحش میده طوریکه باید بهش ارامبخش بزنن، بعدش حدود یک روز میخوابه و دوباره میره تو خودش.

به قیافه زار و خسته اش نگاه کردم که دوباره زل زده بود به بیرون.قرصارو از کشو بیرون اوردم و با یه لیوان دادم دستش

-اینارو بخور کمک میکنه اروم شی

یه نفس قرصارو خورد و گفت: خستم..خیلی خستم. میگن زمان حلال مشکلاته پس چرا برای من نبوده؟چرا دردش همیشه تازس؟..همش یاد روزی میفتم که اون پدر و برادر بی همه چیزش به زور سوار ماشینش کردن و شهرزاد منو بردن. منو به خاک سیاه نشوندن.زندگیمو ازم گرفتن..

همونطور که زمزمه میکرد عین یه نوزاد تو خودش جمع شد و خوابید. خوشحال از اینکه اروم شده اتاقشو تمیز کردم که نامه ای روی میز توجهو جلب کرد.به نظر کهنه میرسید.نگاهش کردم خواب بود.نامه رو باز کردم و شروع کردم به خوندن

-سلام احمد عزیزم.منم شهرزاد تو.نمیدونم این نامه میرسه به دستت یا نه ولی اگه رسیده بدون که من ازت خیلی دورم. زندگی بدون حضور تو عین جهنم میمونه.هر روز با خاطراتت زندگی میکنم و دعا میکنم زودتر بتونم برگردم پیشت. غروبا به رسم همیشگمون چایی میریزم و لیوان تورو میزارم اون گوشه و تصور میکنم تو پیشم نشستی، مشغول خوندن روزنامه ای و ارومو بی صدا چاییتو میخوری.همیشه فکر میکردم جذاب بودن زندگی به بودن لحضه های خاص و نابهشه ولی الان بیشتر از هر چیزی دلم برای لحظه های معمولی زندگیمون تنگ شده مثل حرف زدنای اخر شبمون، کنار هم غذا خوردنمون، بحث کردن سر حساب و کتابای خونه و فیلم دیدنای اخر هفتمون.راستش نمیدونم بدون عشق تو چقدر دیگه دوام میارم ولی بدون هر لحضه و هرجا به یادتم.دوست دارم.شهرزاد.

نفس عمیقی کشیدم و نامه رو به همون حالت روی میز گذاشتم.نفساش حالا کشیده تر شده بود و به خواب عمیقی فرو رفته بود.رد اشکا روی صورتش مونده بود، حتی تو خوابم میشد گرد غم رو روی صورتش دید. نگاهی به اتاق انداختم و ارومم درو بستم.

روز یک شنبه

مثل همیشه لباس کارمو پوشیدم تا برم اتاقشو تمیز کنم.نزدیک در بودم که خانم یوسفی صدام کرد و با چهره ای بغ کرده سمتم اومد.

-نیازی نیست به اتاق احمد برید

تعجب کردم و پرسیدم چرا؟

سرشو پایین انداخت و اروم گفت:بالاخره کار خودشو کرد

سرم سنگین شد و گر گرفتم.یاد چهره ی زار و خستش افتادم.

-اقای زمانی خوبی؟

تمام زورمو جمع کردم تا به حرف بیام

-چ..چرا؟ شنیدم خیلی وقته اینجاست

با صدای ناراحتی گفت: اگه به خودش بود خیلی وقته پیش اینکارو میکرد. حتما عکس همسرشو دیدید؟ شیفته اش بود ولی متاسفانه بعد از انقلاب خانوادش به زور بردنش امریکا.پدر خانومش عضو ساواک بود مخالف شدید برگشت دخترش بود تا اینکه میفهمه دخترش بارداره.اجازه میده که برگرده ایران ولی متاسفانه یک روز قبل از پروازش به ایران تصادف میکنه و میمیره.از اون موقع حالش اینجوری شد و....

دیگه صدای خانم یوسفی رو نمیشونم و فقط تصویر احمد میاد تو ذهنم.سیگار کشیدنش،غم توی چشماش، چهره نا امید و خستش و کلمه حرومزاده ها.

نمیدونم چقدر میگذره که میفهمم یکی داره صدام میزنه

-اقای زمانی خوبی؟شنیدی چی گفتم؟

-ببخشید متوجه نشدم

-میگم فردا یه بیمار جدید میارن به این اتاق و طبق عادت تمیز کردن این اتاق باشماست.

باشه ای زیر لب میگم و کرخت و سست به سمت اتاق سرد و خاموشش میرم و زیر لب میگم: حرومزاده ها کشتنش!

 

داستانداستانکروانشناسیعاشقانهادبیات
۱
۰
shiva
shiva
ذهن نوشته یک آدم معمولی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید