چهارساله با اضطراب فراگیر (Generalized Anxiety Disorder GAD) دست و پنجه نرم میکنم. روز اولی که سراغم اومد فردای جراحیم بود، که پنیک اتک شدم. نمیدونستم چیه؟ از کجا اومده؟ و قراره چه اتفاقی برام بیفته؟ فکر کردم دارم میمیرم. دهنم خشک شده بود، قلبم هزاربار در ثانیه میزد، کنترلمو از دست داده بودم. وقتی اورژانس اومد، فهمیدم که نمیمیرم و این یک نوع از اضطراب شدیده و به شکل پنیک اتک (حمله ترس) خودشو نشون داده.
حالا که فهمیدم چیه باید میدیدم باهاش باید چیکار کنم؟ شروع کردم گوگل کردن و از آدمهایی که باهاش مواجه شده بودن پرسیدن. من تا شش ماه بعد یه جراحی دیگه هم داشتم و باید تا اون موقع خودمو آماده میکردم. هر چی بیشتر میخوندم، بیشتر میفهمیدم که باید درست و حسابی پیگیری کنم، چون درمانش کار آرامبخش و مسکن نیست. این مشکل باید ریشهای حل بشه.
چند تا تد تاک هم دیده بودم که میگفتن شما وقتی اضطراب فراگیر دارین باید بپذیرین که مثل یک بیمار قلبی یا کلیوی ممکنه تا آخر عمر قرص مصرف کنید. این خیلی منو میترسوند. اصلا دوست نداشتم با قرص خوب باشم و به قرص اعتیاد پیدا کنم.
ولی در نهایت وقتی دیدم به تنهایی نمیتونم با این غول بی شاخ و دم بجنگم، رفتم پیش یه روانپزشک. دکتر وقتی شرح حالمو شنید بهم سه نوع قرص داد. تا دوسال با دوزهای مختلف که هی کم میشدن من این قرص ها ور میخوردم.
مامانم روانشناسه. در کنار خوردن قرص ازش کمک گرفتم و چند تا تکنیک و روش برای وقتایی که اضطراب بهم حمله میکرد بهم یاد داد. همه تکنیکها بر پایه (CBT) بود. CBT در واقع به من یاد داد تا فکر جایگزین برای افکار اضطراب آورم بذارم.
از وقتی اضطراب سراغم اومده بود، خیلی احساس ناتوانی میکردم. تنها نمیتونستم بمونم. از خونه تنهایی میترسیدم بیرون برم. ورزش میترسیدم بکنم. انگار این اضطراب منو تبدیل کرده بود به یه پیرمرد 80 ساله که باید کلی رعایت کنه تا نمیره!
از هر چیز جدیدی میترسیدم. حتی اینکه مسیر خونه به محل کارمو تغییر بدم. خیلی چیز کوفتی و عجیبی بود. منی که تغییر به اون بزرگی در زندگیم رو انجام داده بودم. حالا از هر تغییر کوچیکی میترسیدم. و از همه بدتر اینکه به هیچکی نمیتونستم اینارو بگم. خجالت آور بود برام. منی که سالها تنها زندگی کردم، تنها مسافرت رفتم؛ برای یه بیرون رفتن عادی هزارجور اضطراب داشتم و باید کلی فکر منفی رو تحمل میکردم تا برگردم خونه. هر لحظه حس میکردم دارم میمیرم و این لحظات آخر زندگیمه.
انگار سوار یه ترن هوایی بودم که تموم نمیشد و ادامه داشت. یا داشتم با صورت میخوردم زمین اما نمیخوردم و حد فاصل یک سانتی زمین میایستادم. یا تو قفس یه شیر بودم و هرآن فکر میکردم این شیر بهم حمله میکنه و نمیکرد.
قرص خیلی حالمو بهتر کرده بود. لااقل یه مسکن بود تا بتونم به کارهای روزمره ام برسم و زندگی عادی بکنم. پنیک هر چند وقت یک بار میومد سراغم اما تو فواصل طولانی تر. اگه قبلا هرروز پنیک میشدم، به ترتیب شده بود هفتهای سه بار، هفتهای یکبار تا رسید به ماهی یکبار و ... .
جراحی دومم رو هم کردم و خیلی حالم خوب بود. پاییز 96 به دستور پزشکم قرصها رو قطع کردم. خیلی خوشحال بودم که دیگه نیازی به قرص ندارم. از ده روز بعد از قطع قرص، اضطراب شدیدتر و با تمام قوا برگشت. خیلی حال بدی داشتم. دیگه رسما منو فلج کرده بود. احساس ناامنی میکردم. امنیت برام شده بود خونه و محل کارم ، کم کم امنیت برام به تختم رسیده بود. یعنی حتی تو کل فضای خونه احساس امنیت نمیکردم و فقط تو تختم آروم بودم.
همون موقعها بود که دیگه سیگار رو هم ترک کردم. چون با هر پک به سیگار تپش قلبم میرفت روی هزار و دیگه نمیتونستم تحملش کنم. (عدو شد سبب خیر البته). واقعا عذاب آور و خجالت آور بود برام. مدتها بود حتی از شهر بیرون نرفتهبودم. دیگه نتونستم اینطوری ادامه بدم اما دلم نمیخواست دوباره قرص بخورم چون به این فکر میکردم که بعد از قطع قرص دوباره انقدر حالم بد میشه، و بیخیالش میشدم.
شروع کردم به تراپی رفتن. تراپیستم دوست مامانم بود و خب از خیلی از ماجراها باخبر بود و این کار منو ساده میکرد. همزمان با تراپی یک کلاس گروهی روانشناسی به نام «معجزه حال» رفتم که رویکردش ACT و یا MINDFULNESS بود. همزمانی تراپی و این کلاس خیلی بهم کمک کرد که بدونم چمه و چی کار باید باهاش بکنم.
اول کلاس اکت بهمون یه تست دادن برای انعطاف پذیری روانی. من کمترین نمره رو تو کلاس آوردم و خیلی حالم بد شد. که روانم چقدر ناسالم و داغونه. ولی مطمن شدم که باید این کلاس و تراپی رو ادامه بدم تا برگردم به خودم، نه این چیزی که از خودم ساختم.
تو جلساتم با تراپیستم خیلی از قفلهای زندگیم باز شد. تراپیستم بهم گفته بود سی تا از بزرگترین ترسهاتو بنویس. من نوشته بودم و تو اکثرش کلمه تنهایی رو آورده بودم. خیلی برام جالب بود از اون جلسه سراغ ریشه این تنهایی رفتیم و کشفش کردیم. واقعا تراپی نقطه عطف زندگیم بود. همیشه به همه اطرافیانم توصیهاش میکنم. نه تنها برای اختلالاتی مثل اضطراب، بلکه برای روزمره زندگی هم واجب کفاییه.
یک سال و نیم جلسات تراپی رو ادامه دادم. تو تراپی یاد گرفتم که ما چیزی فرای فکرهامون هستیم. و نیازی نیست به هر فکری که سراغمون میاد وزن خاصی بدیم. بعد اینکه دوباره اومدم تهران برای زندگی، جلسات تراپیم قطع شد اما هنوز با تراپیستم در ارتباطم.
این روزها خیلی بهترم. اما تو شرایط استرس و اضطراب دوباره همه اون احساس سراغم میاد. هنوز بودن با بقیه بهم آرامش میده. ولی این روزها تنها سفر میرم. جاهای جدید میرم. حتی با اضطراب و استرس. تراپی بهم یاد داد فکرهای من واقعی نیستن و قرار نیست اتفاق بیفتن. اینا فکرن نه چیز دیگه.
هنوزم اضطراب دارم ولی میدونم وقتی میاد سراغم باهاش چیکار کنم که زندگیمو دیگه فلج نکنه. اگه به اضطراب بها بدی روز به روز بیشتر زندگیتو نابود میکنه. اولش تواناییتو برای انجام کارهای بزرگ میگیره، بعد سراغ جزئیترین تواناییهات میره. کم کم تمام زندگیتو تحت تاثیر قرار میده و تورو تبدیل به یه موجود منزوی و ناتوان میکنه. باید جلوشو گرفت با قرص با تراپی. و اینو فهمید که ما چیزی فراتر از افکارمون هستیم.
چیزی که الان هستم و کاری که الان میکنم حتی در حد تنهایی سفر رفتن برام آرزو شده بود و خب مطمئنا روز به روز جلوتر میرم با همه ترسهام روبرو میشم و از پسشون برمیام. اگه شما هم تجربه پنیک و اضطراب رو دارین خوشحال میشم بشنوم و بهم کمک کنیم.
