
عمارت سنگی
وقتی که مایکی سگ گلدن رتریور خانوادهی افشار بر اثر کهولت سن درگذشت، هیچ یک از اعضای خانواده نتوانستند امیرعلی چهارساله را متقاعد کنند که مایکی رفته است تا در جای بهتری زندگی کند. پسرک مدام اشک میریخت و به دامان مادرش آویزان میشد و نق میزد و آدرس آن جای بهتر را میپرسید تا خودش هم پیش مایکی برود. برای امیرعلی کوچک قابل درک نبود که خواهر و برادرش مایکی را با نگرانی به دامپزشکی ببرند و بدون او به خانه برگردند بنابراین هر از گاهی بیدلیل موهای بلند خواهر دمبختش را میکشید و به شکم و پهلوی برادر بزرگترش مشت و لگد میکوبید، دست آخر هم بدون هیچ توضیحی فقط اشک میریخت. سرانجام کودک بینوا آنقدر غصه خورد تا تب کرد و بیرمق در رختخواب به هذیانگویی افتاد. خانواده افشار مستاصل از ناخوشی کودک خردسال تصمیم گرفتند چند روزی به خانه باغ ییلاقیشان بروند تا شاید در حال و هوای کودک اندک تغییری ایجاد شود.
خانه و باغی که افشارها راهیاش شدند در واقع ارثیهی مادری آقا بود در روستایی خوش آب و هوا در جنوب استان محل سکونتشان که امیرعلی کوچک همیشه عشق رفتن به آنجا و دویدن و بازی کردن در بین درختانش را داشت اما با وجود تمامی امکانات رفاهی که در آن باغ و خانه فراهم بود خانم افشار حتی اقامت چند روزه در آنجا را تاب نمیآورد و به هر بهانهای صدای اعتراضش شنیده میشد. خانهی بزرگ ییلاقی که در آن میماندند و خانم به تحقیر کلبه مینامیدش در واقع عمارت دو طبقهی سنگی بزرگی بود با ایوانی سراسری و دلباز که به سبک معماری سنتی درست در وسط باغ سیب و مرکبات بنا شده بود تا از پنجرههایش اشراف کامل به هر سمت ملکشان را داشته باشند. گرچه باغستان آقای افشار چندان بزرگ و وسیع نبود و بیشتر از صد اصله درخت هم نداشت اما چهار خانوار روستایی در آن و مزرعهی صیفیجات حاشیهی غربیاش مشغول به کار بودند. این چهار خانواده از قدیمالایام به همان سبک ارباب رعیتی آنجا را میگرداندند و سالی یکبار هم حساب و کتاب نصفهنیمهای را با آقا آقا گفتن و چشم چشم گفتن تحویل افشار میدادند و آخر سر هم بیتوجه به توصیههای ارباب به همان روش خودشان کار را پیش میبردند. البته آقای افشار آنقدری داشت که اصولا مته به خشخاشی نمیگذاشت و در کار آنها سختگیری نمیکرد. او این خانه و باغ را فقط از سر تفنن و به یاد و توصیهی مادر مرحومش نگه داشته بود و به همین علت به حساب و کتاب کارگرانش توجهی نداشت و چشم بسته سهمی را که به او میدادند میپذیرفت و دلش به خدابیامرزی گفتن رعیتها برای مادرش خوش بود و ترجیح میداد در مدت اقامتش در روستا صرفا از تعطیلاتش لذت ببرد و با خانوادهاش خوش بگذراند نه اینکه با کارگر جماعت یکی به دو بکند. البته که خانم افشار از این مطلب هم چندان خرسند نبود ولی از آنجا که توانایی نفوذ در ارادهی همسرش را نداشت، ترجیح میداد سکوت کند.
در روزهایی که خانواده افشار از شهر ساکن روستا و عمارت سنگی میشدند، زن و شوهر میانسال بیاولادی که گلاب و کربلایی صدایشان میکردند و در طول سال در خانه سرایداری باغ بودند هم به عمارت سنگی نقل مکان میکردند تا گوش به فرمان اوامر خانم افشار باشند. در پشت این عمارت زیبا در فاصلهای نه چندان دور و قبل از شروع ردیف درختان باغ، آغل گوسفندی بدهیبت و توسریخوردهای به کجسلیقگی تمام بنا شده بود که همیشه ده دوازده گوسفندی بعبعکنان در آن سرگرم بخوربخور کاه و علوفه و یونجه بودند. خانم افشار همیشه از بو و کثافت آن طویله و گوسپندان پوزه باریک و پروارشدهاش شاکی بود و روزی نبود که به کربلایی گله و اعتراض نکند که چرا فکر نگهداری گوسفند را در سر آقای افشار انداخته است و چرا آغل را اینقدر نزدیک عمارت اربابی ساختهاند و مرد میانسال که نه برای پرسش خانم جوابی قانع کننده داشت و نه میتوانست عذر و بهانهای برای کاستن از غرولندهای خانم خانه جور کند فقط تندتند سر میجنباند و میگفت: «والا چه عرض کنم خانم، آقا رو میشناسید دیگه» بدتر از بوی طویله، پشکلهای گوسفندان بود که معلوم نبود به چه علت با وجودی که گلاب و کربلایی محوطهی شنی اطراف خانه را هر صبح و عصر جارو و شنکشی میکردند، باز به ته کفش خانم افشار میچسبیدند. بدتر از بو و پشکل گوسپندان چوپانی بود که هر صبح آفتابنزده سروصدای هیهی کردن خودش و بعبع گوسفندانش را به هم میآمیخت و با پارس سگهای گلهاش همچون ارکستر سمفونی دیوانگان به پشت درب بزرگ نردهای و حصارهای چوبی باغ میآمد تا گوسفندان آقای افشار را هم با بقیه گوسفندان ده به چرا ببرد و این هیاهوی او تنها مختص سر صبح نبود که هر دم غروب هم با شدت بیشتری توسط خود چوپان و گلهی روان پشت سرش که حالا شکمشان از علوفه سیر بود تکرار میشد. این گوسفندان و پشکلها و چوپان و رعیتها چیزهایی بود که خانم افشار را به شدت از آن عمارت بیزار میکرد. اما این بار بخاطر تغییر حال و هوای کودک دردانهاش که عاشق این خانه و باغ و گلاب و کربلایی بود به پیشنهاد خودش خانواده را راهی کلبه سنگی مادرشوهر خدابیامرزش کرد.
شبی که خانواده افشار به روستا رسیدند یکی از گوسفندان در آغل یک بره کوچک خاکستری به دنیا آورد و خانم افشار ذوقزده از این که این بره کوچک حواس امیرعلی را از مایکی پرت خواهد کرد، تنفرش را از پشکل و بوی گوسفند فراموش کرد و صبح زود طفل را بغل گرفت و به آغل برد اما پسرک هیچ از آن موجود ناتوان خاکستری لیزی که به سختی روی پاهای لقش بلند میشد، خوشش نیامد و چون صدای پارس سگهای ولگرد را از دور شنید، باز بنا به نق و نوق و غرغر گذاشت و مایکی را خواست. یکی از زنان روستایی که با همسرش بر روی مزرعهی افشارها کار میکرد و آن روز صبح برای خوشآمدگویی نزد خانم افشار آمده بود، وقتی بیتابی کودک را دید پیشنهاد داد تا روزی که در ییلاق هستند یکی از تولهسگهای چوپان را که تازه به دنیا آمده بودند را در باغ نگه دارند تا پسرک قدری آرام بگیرد. این پیشنهاد به مذاق خانم افشار خوش آمد، بنابراین به گلاب و کربلایی سپرد عصرهنگام که چوپان آمد به داخل باغ راهش بدهند. حوالی غروب خانم افشار کلافه از بهانههای پسرک خردسالش که تازه به خواب رفته بود با ندای گلاب برای دیدن چوپان به ایوان خانه آمد و متوجه چهار تولهسگ کوچکی شد که از سر و کول هم در کنار مادرشان وقوقکنان بالا و پایین میرفتند. تولهسگها که هر کدام رنگ و ویژگی ظاهری کمی متفاوتتر از دیگری داشتند، تندتند دم میجنباندند و به پستان مادرشان که با زبان آویزان در گوشهای لهلهزنان دراز کشیده بود، آویخته بودند. سگتولهها آنقدر کوچک و شیرین بودند که خانم افشار نمیتوانست از بینشان یکی را انتخاب کند و دلش همهشان را با هم میخواست اما چون دختر بزرگش که تازه دانشگاه قبول شده بود، تولهسگ کرم رنگ پوزه مشکی را پسندید به چوپان اشارهای داد و چوپان همان را از زیر پستان سگ ماده بغل گرفت و به دست خانم افشار سپرد. چشمان سگ مادر به دست خانم افشار گره خورد و پارس شدیدی کرد و جستی زد. مادهسگ به نشانهی اعتراض رو به خانم افشار پیدرپی میغرید. چوپان چوبش را چند مرتبه به زمین زد و سگ را آرامکنان گفت: «بشین آروم آروم حیوان» تولهسگ پوزه مشکی که چشمان قهوهای درشت و درخشانی داشت در دستان خانم افشار میجنبید و ولول میخورد و زوزههایی از سر ترس و استیصال شبیه به ناله سر میداد.
چند دقیقه بعد چوپان که انعامش را از خانم خانه گرفته بود، سگها و مابقی گلهاش را که دم در به کربلایی سپرده بود، تحویل گرفت و راهی مسیر همیشگیاش شد. سگ مادر ابتدا دل از خانه افشارها نمیکند و مرتب پشت در بزرگ نردهای ویلا پارس میکرد و روی دو پا جست میزد و میخواست از لبهی حصار سیمخاردار تولهاش را که امیرعلی با خوشحالی به دنبالش میدوید را ببینند. اما عاقبت با توپ و تشر چوپان سرش را پایین انداخت و در حالی که دمش آویزان و شل بود زمین پیش رویش را بوکشان در پشت سر گله روان شد. سه توله دیگرش هم با وقوقهایی ناله مانند در پی او میدویدند.
آن شب خانم افشار تولهسگ را در جعبهای در گوشهی آشپزخانه که گرمتر از جاهای دیگر منزل بود، گذاشت اما سگ کوچک که از قربانصدقه رفتنها و ناز و نوازش افشارها درکی نداشت نه تنها کوچکترین لذتی نمیبرد بلکه در بین آنها احساس غریبی و ترس میکرد. تولهسگ با آن دست و پاهای کوچک و صدای واقهای ضعیفش آنقدر خواستنی بود که همه اعضای خانواده خیلی زود تصمیم گرفتند او را برای همیشه نگه دارند. امیرعلی هیجانزده از داشتن یک تولهسگ فورا نامش را مایکیدو گذاشت که این نامگذاری با استقبال همه حتی کربلایی و گلاب مواجهه شد. خانواده افشار خرسند از خوشحالی کوچکترین عضو خانواده که با آمدن مایکیدو بعد از مدتها درست و حسابی غذا خورده بود، قصد استراحت کردند. اما تولهسگ کوچک به امید بازگشت مادرش فقط دور خودش در محوطه جعبه میگشت و هاپهاپ میکرد. آخر سر صبر کربلایی به سر آمد و درب جعبه را محکم بست و آن را در ایوان خانه گذاشت اما گلاب که دلش برای حیوان به رحم آمده بود جعبه را برداشت و با خود به آغل برد و مایکیدو را که چشمانش از ترس کاملا گشاده و باز بود از جعبه بیرون آورد و سگتوله بانمک را در حالی که دست و پا میزد کنار گوسفندی که تازه زایمان کرده بود و برهی خاکستری او بر زمین گذاشت. مایکیدو همانجا به گوسپند و بره او چسبید و پوزهاش را زیر کاههای کف آغل فرو برد و بالاخره آرام گرفت. گوسپند مادر کمی جابهجا شد تا مایکیدو را هم کنار بره خودش گرم در پناه بگیرد.
عصر روز بعد آقای افشار از اینکه پسر کوچکش را بعد از چندی خوشحال در محوطه باغ میدید که به دنبال بره خاکستری و مایکیدو جیغزنان میدود، آنقدر به سر ذوق آمد که وقتی چوپان غمگین از راه رسید، انعام خوبی کنار پیالهی چایاش گذاشت. چوپان از سر خوشخدمتی وقتی ارباب از سگ مادر و بقیه تولههایش سراغ گرفت به دروغ گفت آنها را زودتر روانهی خانه کرده است. سپس انعامش را در جیب فروکنان ارباب را دعا کرد و مایکیدو را که دور پایش بوکشان سراغ مادرش را میگرفت با احتیاط طوری که ارباب نبیند با لگد به طرفی پراند و چایش را هورت کشید و رفت. چند روز بعد خانواده افشار در حالی راهی تهران شدند که امیرعلی آنچنان سرحال و خندهرو بود که دیگر حتی از مایکی هم سراغی نمیگرفت و مایکیدو هم در صندوق عقب ماشین در کارتنی دربسته و در تاریکی محض عوعوکنان با اعتراض مادرش و خاکستری را صدا میزد.
کمتر از دو هفته بعد اقای افشار مایکیدو را به عمارت اربابیاش در روستا پس فرستاد. راننده آقای افشار با خنده انگار شاهد برخی حوادث بوده برای گلاب و کربلایی تعریف کرد که: «خوب میدونید همینه دیگه تولهسگه هههه تمام مدت یا پایههای مبل و صندلی خونشون رو میجویده یا دست و بال خانم و دخترش را گاز میگرفته هههه تازه این نیست دم به دقیقه هم یک لنگشو میبرده بالا و یک گوشه خونهشون میشاشیده هههههه » سپس از صندوق عقب مایکیدو را گویی که هیولایی کوچک است، برداشت و قبل از اینکه حیوان با وق محکمی بخواهد دستش را گاز بگیرد، به بغل کربلایی پرتش کرد و چون نگاه متعجب کربلایی و گلاب را بر چهرهی خود احساس کرد، گفت: «نه بابا امیرعلی هم اعتراضی نکرده هههه آخه تمام اسباببازیهای بچه رو هم جویده و خراب کرده هههه تولهسگه دیگه هههه» به محض اینکه کربلایی مایکیدو را زمین گذاشت، تولهسگ انگار که از جهنم گریخته باشد به سمت آغل دوید و در کنار بره خاکستری و مادرش نشست و بنای زوزه کشیدن را سر داد. روز بعد که چوپان برای بردن گوسفندان به درب عمارت سنگی آمد مایکیدو جستوخیزکنان باز به دست و پای چوپان پیچید و بوکشان و پارسکنان مادرش را جست. چوپان اما عصبانی و نگران و بدخلق با عصایش حیوان را از خود دورکنان مرتب میگفت: «عجب مکافاتی داریم برو حیوون کنار آرام» و چون گلاب حال مایکیدو را دید، یاد سگ مادر افتاد و جویای حیوان و بقیهی تولههایش شد، چوپان همانطور که گله را نظم و ترتیب میداد و دور میشد گفت: «همون شب ماشین وسط جاده زد بهش ... شبونه از راه آب خونم با تولههاش زده بود بیرون ... تند میرن بیپدرا ترمز نمیدونن چیه..... » گلاب با خودش فکر کرد لابد زبانبسته به قصد پس گرفتن تولهاش از خانه چوپان بیرون زده که به عمارت سنگی بیاید. حدس گلاب با توجه به اینکه خانه چوپان آن سمت شاهراه آسفالت بود که از وسط روستا میگذشت درست به نظر میآمد. شب گلاب به کربلایی گفت: «لابد تولههاش هم یک جایی از گرسنگی تلف میشن» کربلایی بیاعتنا به گلاب چایش را در نعلبکی روی قند ریخت و با ته استکانش قند را لهکنان گفت: «زن چقدر حرف بیخود میزنی» گلاب ادامه دارد: « زبونبسته حتما برای بردن تولهاش راه افتاده بوده بیاد اینجا وگرنه چرا این همه سال از راه آب خونه چوپون نزده بوده بیرون؟» کربلایی یک جرعه صدادار از چایش را نوشید و زیر لب غرولندی کرد.
خیلی زود مایکیدو به زندگی در باغ افشارها عادت کرد. روزها که خاکستری و مادرش با چوپان به صحرا میرفتند، مایکیدو کربلایی و گلاب را مثل سایه در همه جا تعقیب میکرد و عصرها هم که گوسفندان برمیگشتند، اوقات مایکیدو به بازی با خاکستری میگذشت. اما او همچنان به دنبال نشانی از مادرش بود و هر صبح و عصر چون مادرش را با چوپان نمیدید به پاچهی چوپان بینوا میچسبید. بالاخره یک روز دم غروب مایکیدو آنقدر چوپان را کلافه کرد که او با محبت و شرمندگی جلوی تولهسگ بر نوک پنجه پا نشست و سر او را نوازشکنان گفت: «مادرت اینها برای همیشه رفتند حیوون ... خوب دیگه تو هم داری بزرگ میشی باید بتونی بدون اونا زندگی کنی ... میفهمی چی میگم اونا دیگه نیستن حیون» گلاب آن لحظه را دید که مایکیدو مقابل چوپان نشسته بود و با پایان جملهی او دیگر دم نجنباند و آرام از او فاصله گرفت و پیش خاکستری برگشت و چون از روز بعد مایکیدو دیگر به دست و پای چوپان نپیچید گلاب آن حال را برای کربلایی تعریف کرد و کربلایی همینطور که قند را زیر دندانش گاز میزد و چایش را هورت میکشید سری تکان داد و گفت: «چه فکرا میکنی زن»
یک سال بعد با وجودی که مایکیدو و بره خاکستری از تولگی و کرگی در آمده بودند و هر کدام حالا دیگر قد و وزنی داشتند اما همچنان از سروکول هم بالا میرفتند و بیشتر اوقات صدای هاپهاپ و بعبعشان همزمان با هم شنیده میشد. هر زمان که خانواده افشار از راه میرسیدند و وارد ملکشان میشدند، مایکیدو ذوقکنان به قد و بالای تکتکشان آویزان میشد و تا میتوانست دست و پایشان را لیس میزد. خاکستری هم که انگار خلقوخوی سگانه گرفته بود با آمدن افشارها جستوخیزکنان به سمتشان حملهور میشد و بعبعهایی میکرد که از پارسهای مایکیدو که به افتخار رسیدن صاحبخانه سر میداد، کمتر نبود. البته خاکستری بیچاره هر چه بزرگتر و پروارتر میشد امیرعلی به او کمتر توجه میکرد و خانم افشار و دخترش وقتی هیبت پشمالوی خاکستری را از دور میدیدند که به سمتشان خیز برداشته از سر ترس و نفرت بیشتری جیغ میکشیدند و کربلایی باید به زور زنگولهی دور گردن گوسفند بیچاره را میگرفت و میکشید و راهی آغلاش میکرد تا خانمها وارد ساختمان شوند. اما یک روز خانم افشار حین خوردن چای عصرانهاش منظره وحشتناکی از عملکرد دوگانهی خاکستری را مشاهده کرد که همان موجب شد گوسفند بیچاره از آن پس تمام مدت در آغل دور از چشم خانم بماند. اما ماجرایی که آنقدر از نظر خانم نفرتانگیز تلقی شده بود این بود که خاکستری به جست و جوی مایکیدو بر روی ایوان خانه آمده بود و چون او را نیافته بود، سرش را از گوشهی نردههای چوبی ایوان داخل باغچه فرو کرده بود و همزمان که گلهای اطلسی کناره باغچه را میخورد پشکل فراوان هم بر روی ایوان خانه پس میانداخت، گرچه این صحنهی مضحک باعث قهقهی دختر جوان خانم افشار و شوهر همیشه سرخوش او شده بود اما خود وی به قدری برافروخت که گلاب و کربلایی قول دادند گوسفند سگخو را تمام مدت اقامت بانو پابسته در طویله نگه دارند.
خاکستری بیچاره در تعطیلات آخر هفته و یا اعیاد مناسبتی که افشارها به عمارت سنگیشان میآمدند، تنها در آغل با بقیهی گوسپندان میماند چرا که مایکیدو تقریبا تمام مدت نزد افشارها بود. مایکیدو به رغم مخالفت گلاب راحت در داخل امارت اربابی به خواست فرزندان خانواده افشار تردد میکرد و شبها هم در اتاق امیرعلی پایین تختش میخوابید. در بین اعضای خانواده این خانم افشار بود که به مایکیدو بسیار توجه نشان میداد چرا که محبت حیوان بخاطر تغییر روحیهی پسرخردسالش بدجور به دل او نشسته بود بنابراین نه تنها خانم افشار معترض جستوخیزهای حیوان به دنبال پسرکش بر روی مبلها و تختخوابهای عمارت سنگی نبود بلکه حتی مانع خردهگیری آقای افشار به آن تیم دو نفره میشد که سر و صدای بلندشان مخل چرت عصرگاهیاش میشد. مایکیدو هم بیشتر اوقات حواسش پی خانم افشار بود و در اطراف او میپلکید و برایش دم میجنباند. هر بار هم که اوقات تلخی بین آقا و خانم افشار پیش میآمد، این مایکیدو بود که در حمایت از خانم خانه آنچنان پارس میکرد که آقای افشار مجبور میشد به صورت نمایشی به خانم تعظیم بلند بالایی بکند تا حیوان آرام بگیرد. البته که خانم افشار به خودش و مایکیدو عزیزش در این لحظات بسیار افتخار میکرد.
گلاب اما سگ را که حالا دیگر بزرگ و بالغ شده بود و پسر بزرگ آقای افشار با توجه به فرم گوشهای کوتاه مثلثی شکل و بدن عضلانی و هوشیاری فوقالعادهاش به شوخی یک ایرانی شپرد میشمرد، خوار میداشت و کربلایی نجسش میشمرد، بنابراین به محض رفتن خانواده افشار درب عمارت به روی مایکیدو با چخ گفتن گلاب بسته میشد و مایکیدو با دست جنباندنهای کربلایی میدانست که باید مجددا راهی آغل شود بنابراین نزد خاکستری میرفت تا باز گردشهای دونفرهشان را در محوطه حیاط از سر بگیرند چرا که در نبود خانم افشار پشکل ریختن در حیاط و ایوان عمارت سنگی منعی نداشت.
دو سال بعد در تعطیلات سال نو خانواده افشار بدون دختر بزرگشان به باغ آمدند. مایکیدو نگران از نبودن مهربانترین عضو خانواده در جست و جوی او روی دو پا بلند شده بود و بوکشان داخل ماشین را پی او میگشت و به نشانه اعتراض به شدت پارس میکرد. بالاخره افشارها توانستند مایکیدو را با نوازش آرام کنند و با خود به داخل خانه ببرند. مایکیدو که طبق معمول در دایرهی مهر و توجه خانواده افشار قرار گرفته بود، متوجه خاکستری نشد که با رسیدن افشارها، کربلایی او را از آغل بیرون آورده و زیر درختی بسته بود. چند ساعت بعد مایکیدو بوی چند غریبه را احساس کرد و به سمت در ورودی باغ پارسکنان یورش برد و چون چند ماشین غریبه را در حال داخل شدن به باغ دید در گوشهای ایستاد و غرشکنان دندانهای خود را برای تازهواردان نمایان ساخت. امیرعلی به چابکی قلاده مایکیدو را بست اما مایکیدو با تشخیص بوی آشنای دختر ارباب در بین آن جماعت تازهوارد هیجانی و غیرقابل کنترل شده بود. مایکیدو به محض اینکه دختر اربابش را دست در دست مرد جوانی دید به سمت آنها با خوشحالی خیز بلندی برداشت اما پسر بزرگ ارباب قلاده او را از دست امیرعلی قاپید و مهارش کرد. مایکیدو پشت سر زنهای روستایی که هلهله میزدند و اسفند دود میکردند، خاکستری را دید که کربلایی به سمت جمعیت میآوردش. مایکیدو خواست به سمت دوستش برود اما چون قلادهاش در دست پسر بزرگ ارباب بود ناچار بیحرکت ماند. گلاب ظرف آبی را جلو خاکستری گرفت. مایکیدو پارس خفهای در سینه کرد که صدای آن از گلویش به سختی بالا آمد. نگاه خاکستری متوجه مایکیدو نبود. سگ قهوهای زیر لب میغرید و صداهای خفهای پیدرپی از ته حلقش برمیآورد اما گوسفند خاکستری بیتوجه به او سرگرم خوردن آب از دست گلاب و کربلایی بود. مایکیدو میکوشید خود را از دست پسر بزرگ ارباب برهاند و چون نتوانست پارس قوی محکمی کرد اما خاکستری از این صدا هم غافل ماند تا ناگهان مردی چاقو به دست او را محکم بر زمین زد و با کارد بزرگش به آنی او را در حالی سر برید که مقداری از خونش روی دست پسر افشار و جلوی پای مایکیدو پاشید. همان لحظه تازه عروس دستی بر سر مایکیدو کشید و با لبخند گفت: « چطوری پسر» مایکیدو غرشی تلخ به سمت تازه عروس کرد. همه خندیدند و امیرعلی گفت: «مایکیدو حسودیش شده» تازه عروس قدمی به جلو گذاشت و سپس با انزجار رو به مرد قصاب گفت: «لباسم ...»
به چشمبرهمزدنی زنان روستایی پی کار خود رفتند و مهمانان هم با سلام و صلوات برای رفع خستگی داخل عمارت سنگی شدند. حالا فقط قصاب و مایکیدو که محکم قلادهاش را به درختی بسته بودند در حیاط بودند. مایکیدو به مرد قصاب که دوست خاکستریاش را با طنابی از گوشهی آلاچیق آن سوی حیاط واژگون آویخته بود، زل زده بود. سگ قهوهای چشم از مرد قصاب برنمیداشت. روی زمین دراز کشیده و یکی از دستهایش را زیر بدنش جمع کرده بود و گردنش را محکم به سمت بالا میکشید و نگاهش از کلهی خاکستری در ظرف مسی پایین پای قصاب به دستهای مرد قصاب در نوسان بود. مایکیدو نفسهای عمیقی از پرههای بینیاش بیرون میداد و قصاب شکم دوستش را پاره میکرد و پوستش را میکند و امحا و احشای او را بیرون میریخت. زیر پای قصاب چند جویبار کوچک خون جاری بود. مایکیدو گلاب را دید که به ایوان آمد و جگر و قلب خاکستری را در ظرفی گذاشت و داخل خانه برد. کمکم جز استخوانهای خاکستری چیزی از طناب آویزان نبود. مرد قصاب با ساطور به جان باقیماندهی استخوانهای خاکستری هم افتاد و تکههای استخوان دست و پای گوسفند را هم کنار سر او در ظرف انداخت و حیاط را شست و خونآبهها را راهی پای درختان کرد. سپس لیوان چایاش را سرکشید و از کربلایی خواست از طرف او از ارباب که کله و استخوانهای گوسفند را به او بخشیده بود، تشکر کند. با رفتن مرد قصاب خاکستری هم برای همیشه از آن باغ رفت.
مایکیدو مردان غریبهای را میدید که هر از گاهی از داخل عمارت سنگی به روی ایوان میآمدند و چرخی میزدند و سیگاری میکشیدند. مایکیدو کمی جابهجا شد و پشت به خانه سنگی کرد. سگ افشارها چشمهایش را آرام بست و نفس عمیقی از بین دندانهای برهم فشردهاش کشید. کمی بعد بوی دود و گوشتکبابی به مشام مایکیدو رسید. آقای افشار و کربلایی و چند مرد دیگر بساط کباب را آماده میکردند. امیرعلی از بین آنها به سرعت سمت مایکیدو دوید. اما مایکیدو چنان بیحرکت با چشمان بسته باقی ماند که امیرعلی در چندقدمی او متوقف شد و با اعتراض گفت: «چه وقته خوابه پسر» و بعد چون مایکیدو را بسیار آرام دید، قلادهاش را با محبت گشود و سر او را نوازش کرد و به سرعت به سمت خانه دور شد.
با رفتن او مایکیدو به ایوان خانهی سنگی زل زد که حالا خانمها بساط ناهار را در ضلع شرقی آن میچیدند. چند دقیقه بعد همه دور سفرهی بزرگی نشسته بودند و کربلایی و گلاب در حال پذیرایی دور سفره را چرخ میزدند. ناگهان آقای افشار گویی مطلب مهمی را به یاد آورد باشد، فریاد کشید: «مایکیدو بدو بیا پسر» مایکیدو بیآنکه عجلهای کند، سری بلند کرد و گردنی به سمت ارباب کشید. خانم افشار و تازهعروس هم یکصدا گفتند: «مایکیدو ناهار» سگ آهی کشید و مجددا سرش را بین دو دستش که به سمت آنها دراز بود، گذارد و به جمعشان زل زد. آقای افشار چند تکه کبابی استخواندار را کف دستش گذاشت و به سمت سگ گرفت و گفت: «مایکیدو» همه سرها به سمت مایکیدو برگشت. عاقبت سگ به سختی از جای خود برخاست و سلانهسلانه در حالی که به زمین زل زده بود، به سمت جماعت ایواننشین رفت و سهماش را از خاکستری از کف دست ارباب به زبان گرفت. پسر بزرگ آقای افشار در حالی که ظرف غذا را به بغل دستیاش تعارف میکرد، کمر مایکیدو را نوازشکنان گفت: «چطوری پسر؟» مایکیدو بیاعتنا به او در حالی که طعم جزغاله شده و دود گرفته دوستش را در دهان و روی زبانش احساس میکرد، عمارت سنگی را دور زد و به سمت آغل رفت. سپس پشت انبار اندکی ایستاد و تکه گوشت و استخوان را از دهانش پایین انداخت و به آنها زل زد. مایکیدو مجددا گوشت و استخوان را به دهان گرفت و به سمت انتهای باغ رفت. سرانجام جایی در گوشهی دیوار زیر درخت سیبی ایستاد و با دستهایش به آرامی حفرهی کوچکی کند و گوشت و استخوان خاکستری را در آن انداخت و رویش را با خاک پوشاند و در حالی که همچنان با چشمهایش به زمین زل زده بود و سبزهها و علوفههای نورسته زمین را بو میکشید با دم شل و آویزانش ایوان عمارت سنگی را در پیش گرفت.
گلاب و کربلایی سفره را جمع کرده بودند. بساط چای و قلیان و شراب و مزه به راه بود. امیرعلی برای پسری که هم سن و سال خودش به نظر میآمد از مایکیدو با هیجان تعریف میکرد. پسر بزرگ ارباب سعی داشت دامادشان را متقاعد کند که مایکیدو شاید یک ژرمن شپرد اصل نباشد اما حتما یک گونه ترکیبی از همان سگ معروف است. آقای افشار به مخدهای با غرور لم داده بود و با افتخار از اینکه دخترش را به اقوام دور خود شوهر داده بود گرم گفتوگو با پدر و برادر دامادش بود. خانم افشار کمی دور از جمع روی صندلی حصیری نشسته بود و با تکان دادن استکان کمر باریکی با تفالههای چای ته آن بازیکنان میکوشید به همسرش و خانمهایی که در آن سمت ایوان در اطراف دخترش نشسته بودند، توجهی نشان ندهد. مایکیدو بیجان و بیرمق نزد او آمد و پایین پایاش دراز کشید. خانم دستی به سر سگ محبوبش کشید و گفت: «پس تو هم مثل من از این فامیلای جدیدمون خوشت نمیاد»
نویسنده: طوبا وطنخواه
آدرس کانال تلگرام من نویسهگرام