ویرگول
ورودثبت نام
Saba Vaezzadeh
Saba Vaezzadeh
Saba Vaezzadeh
Saba Vaezzadeh
خواندن ۲ دقیقه·۴ ماه پیش

سیاهی مبهم وجود

    و من تو را خواهم بخشید تا حتی جلوی آفریدگار یکدیگر را ملاقات نکنیم.
        درنهایت افکارش چه بود؟جز آنکه لطاه سرش را بشکافند و مغزش را دربیاورند و در رگ و پی های آن که چون ریشه خشکدار در آن آژخ خونین فرو رفته بود،به دنبال آوند افکار دلمه شده اش که در سراسر جسدش فرو میرفت،بگردند!
دم مسیحا به دشت خشک روحش پژمرد و خفه شد نفس پاکش؛مروارید چشمانش بر خاک خشک روحش فرو میریخت لیک بر دشت روحش کوچکترین آماجی از هستی یافت نمیشد چنانچه که او را روییده از ضربات خونین فاجعهِ انسانیت دانستند و بنیاد و ذاتش را سخت و ستبر بیان کردند؛گویی که هیچ طبیعت و ماوراطبیعتی نمیتوانست آن را مدخوش کند؛آری،واقعیت بدین شیوه در چهره اش مصور میشد،اما این واقعیت،حقیقت نبود! ؛ افسوس دیگر خودش هم یقین پیدا کرده بود که او ناجیِ قاضیِ قضاوت کنندگان بر روی زمین است شاید میخواست جمله"حتی اگر آسمان ها سقوط کند عدالت روی زمین باقی خواهد ماند" را صیغه عمل کند ، اما آیا نمیدانست هر شجری که تا بهشت برویید ریشه اش در قلب جهنم تغذیه میشود؟ و چقدر پست!مگر جایگاه خود را چه میپنداشت که اینگونه فکر میکرد؟ گمان میکرد میتواند با دستان زرد و لرزانش این بار گران را به دوش کشد؟!
او که رنگ چشمانش به سان چایی نسیان گشته روی ایوان خانه در سوز زمستان بود و فروغ چَشمانش هر احساسی را هیچ غلیان میکرد،چه بسا هیچ عمقی در هر مختصر نگاهش نمانده بود،لیکن کور سویی در سیاهیِ غلیظِ مبهمِ سیاهچاله چشمانش بوسه امید بر گلگونِ گونه هایش میزد،گویا موجودی گنگ در اعماق آن چشم ها به شکل ابولهواسانه ای تمنای زندگی میکرد،اما نیت آن موجود، کثافت ترین چیزی بود که میتوانست تصور کند،که تمنای زندگی را در ازای تسلای وجودی تک به تک معلومان میخواست،گویا هر فی الوجودی خواستار شکنجه مطلق او بود،چنان افشره حیات را در آن آوند های پوسیده اش میریخت و چون ممتدی تا عمق پستو های ذهنش بازتاب میشد که انعکاسش صرفا حیات فیِ الجبار بود،جبر برایش کلمه ثقیلی خطاب میشد؛دریغ افکار نشخوار شده اش آن ممتد خطوط را میشکافتند لیک به موی میرسید و همچنان پاره نمیشد.
        و نفرین بر تو که هربار بازمیگردی حتی تازه تر از روز اول سوگواری که تو و تعلقاتت را در گوشه ذهنم به دار آویختم.

مونولوگداستانداستانکدلنوشتهداستان کوتاه
۴
۱
Saba Vaezzadeh
Saba Vaezzadeh
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید