پیشگفتار: شاید خط به خط این نوشته، آینهی زلال احساسم نباشد؛ اصلا نوشتمش به قصد کالبدشکافیِ عاطفهام.
چیز غریبیست سوگ. شاید تا امروز هرگز هدفِ شلیک مستقیمش نبوده باشم؛ اما عزیزانم که تیر خوردند، قطرههای خون روی من هم پاشید. نمیدانم آن گلوله که میشکافد و نمیمیراند، سینههای پارهپاره را به چه شدت شکنجه میکند. آنچه کمابیش میشناسم، گرمای لزجِ آن لکههای سرخ است که بر روی پوستم بلاتکلیفاند.
از هجوم نورونهای مضطرب، دریاها گریه کردهام، برای عروسکهایم اشک ریختهام، چشمانم را نمو کوچولو و تیگر و پو و بچه پنگوئنهای هوش مصنوعی تر کردهاند؛ اما سوگ، نه چندان. مادربزرگم –تنها جَدّی که عمرش به دیدن من قد داد– و عموی کوچکم و حالا هم پسرخالهام؛ بعید میدانم بیشتر از تعداد انگشتانم قطرهی اشکِ سوگواری بر پلکهایم سوار شده باشد. دوستشان داشتم، از اعماق قلب دوستشان داشتم. اما به گمانم قلب من وارونه است، نه؟
تنم سراسر تیر میکشد برای غمهایی که میشود در مشتِ یکی دو روز مچاله کرد؛ و به کرانهی بیانتهای رنج که میرسم انگار سِر میشوم. مثل جِرمِ آب که در حفرههای سردوش رسوب میکند، سوگ و امثالش گوشهای از من تهنشین میشوند. نمردهاند، نه. اما صدایشان نمیآید. شاید گاهی مانند جنین سهماهه نیمچه جنبشی بکنند و آهی از دهان من بیرون بکشند، همین.
اگر آنها که تمام عمر زیر یک سقف با من زندگی کردهاند و در سلولسلول جسم و روانم حک شدهاند را در معادلهی این اعتراف محسوب نکنم، دلتنگی دردی نیست که نفسهایم را فلج کند و دستانم را سیمانی؛ نسیم سردیست که گاه میآید و عطسهای میآورد. مگر دلتنگ لهجهی شیرین نهاوندی مادربزرگ و آغوش لطیف عمو و شوخیهای زیرکانهی پسرخاله نیستم؟ هستم، هستم. میدانم که دلتنگم و درعجبم که چرا دلتنگی مرا از پای درنمیآورد. کنجِ جانم نشسته و آرام میگوید: «آه... میبینی؟» و من سری تکان میدهم: «میبینم...»
اما بیشتر از آنکه غمگین باشم، ترسیدهام؛ از سکوتِ نمناکِ خانههای داغدار و از امتداد این سوگ در هرآنچه ما بازماندگان به یکدیگر خواهیم گفت. از سایهی بلندِ این غمِ ناخوانده بر تبادل تمام نگاههای پیشِ رو میترسم. میترسم از گرمای لزجِ قطرات خون که از سینههای دریده به اطراف میپاشد. و رویارویی با انسان عزادار... مثل بید میلرزانَدَم. پس از این مصیبت انگار آن عزیز داغدیده به بُعد دیگری از عاطفه صعود میکند؛ و حالا با من در این ارتفاعِ پست و خام، غریبه است. اصلا به زبان آوردن آن جملههای تکراریِ تسلیتآلود، گردن نهادنیست اجباری بر این بیگانگی. امروز باید بروم تسلیت بگویم و ترجیح میدهم محو شوم، آب شوم و بروم توی زمین.
خودخواهانه نیست که از عزیزانم ترسیدهام؟ وقیحانه نیست که میان این همه ماتم، بغضم تنها با پسلرزههایش میترکد؟ نمیدانم...
۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
به یاد پسرخاله که پریروز رفت.
