ویرگول
ورودثبت نام
Queen Viana
Queen Vianaاندکی بنشین؛ به صرفِ چای و جانِ شیرینم.
Queen Viana
Queen Viana
خواندن ۱ دقیقه·۱۱ روز پیش

عروسک؛

روی خیابون‌های بارون‌خورده‌ی شهر خیال قدم می‌زدیم. می‌خندیدم، می‌خندیدی. اونقدر دلم برات قنج می‌رفت که هر لحظه نزدیک بود لیز بخورم و بیفتم. لبریز بودم از شوق؛ می‌تونستم تقلای شکفتنِ دو تا بال رو توی مغزِ استخونِ کتف‌هام حس کنم.

اما یک دفعه، صدای خنده‌هات قطع شد. چشم‌هامو باز کردم، دیدم چند قدمی از تو جلوتر رفته بودم و تو عقب‌ ایستاده بودی؛ در سکوت مطلق و سکون مطلق. نگاهت به زمین قفل شده بود. قلبم از نگرانی فرو ریخت. به سمتت دویدم و پرسیدم: خوبی؟

جوابی ندادی، اما قطره‌های خون رو روی پیراهن سفیدت دیدم. انگار پشت کمرت زخمی شده بود. پارچه‌ رو شکافتم؛ آره، جراحت عمیقی بود. اشک‌های من سرازیر شد، تو ولی نه از درد به خودت می‌پیچیدی و نه آهی می‌کشیدی و نه چیزی می‌گفتی.

همین که دستم رو به زخم نزدیک کردم تا نوازشش کنم، از زیر پوستت چیزی روی زمین افتاد. دقیقا از همون محل جراحت. وحشت‌زده به سمتش خم شدم؛

سه تا باتری نیم‌قلمی.

بازی تموم شد. حالا توی اتاق سرد و کوچیکم نشسته بودم و تن بی‌جون تو رو توی بغلم می‌فشردم. عربده می‌کشیدم: اون مُرده! اون مُرده!

اما می‌دونستم عروسک‌ها هیچوقت نمی‌میرن. می‌تونستم برات یه بسته باتری نو بخرم. تو می‌تونستی دوباره روشن بشی، بازی می‌تونست دوباره شروع بشه. پس چرا فریاد می‌زدم؟ چرا؟ مگه آسمونِ شهرِ خیال، از همون اول هم یه تیکه کاغذ رنگی نبود؟

۱۴ خرداد ۱۴۰۵


دلنوشتهداستانکعروسکعاشقانهخیال
۰
۰
Queen Viana
Queen Viana
اندکی بنشین؛ به صرفِ چای و جانِ شیرینم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید