از معدود روزهایی بود که فرصت داشتم فاصلهی بیست دقیقهای را تا میدان طی کنم و برای خرید به فروشگاه بروم، اما به عمد، باز هم تمام اقلام را سفارش دادم تا برایم بیاورند. باید خود را قانع میکردم که دلیلی برای بدگمانی وجود ندارد؛ که خیالاتی شدهام و اگر هر بار همان پیک موتوری ثابت را میبینم، تنها حاصل تلقین است.
بدون حتی دقیقهای تاخیر، صدای زنگ بلند شد. اگر این بار با دقت براندازش میکردم، شاید حقیقت آشکار میشد. نفس عمیقی کشیدم و در را گشودم. و همانطور که انتظار میرفت، خودش بود. بسته را به دستم داد و همانجا در سکوت ایستاد. بله، اشتباه نمیکردم؛ شاید اگر برخلاف همیشه، حرفی میزد یا بیمعطلی برمیگشت، میتوانستم تصور کنم فرد دیگریست. اما این صحنهی تکراری را هم هر دفعه میدیدم. جسارتم را جمع کردم و بالاخره پرسیدم: «دلیل خاصی داره که تمام سفارشهای من رو شما میآرید؟»
منتظر شدم و هیچ واکنشی دریافت نکردم، نه کلمهای یا حتی اشارهای. از تحویل بسته تشکر کردم و در را بستم؛ شاید نگرانیام بیمورد بود.
باید هر چه زودتر آماده میشدم و در روز سالگرد مادربزرگ، سری به او میزدم. استعداد خاصی در پیدا کردن نشانیها ندارم؛ با خود گفته بودم به آرامستان که رسیدم، چهرههای آشنا را از دور میبینم و آنطور خواهم دانست قبر مادربزرگ کدام است. اما حوالی قطعهی ۳۴۵، پرنده هم پر نمیزد. همهچیز سرانجام در بستر زمان مستتر میشود، و انگار سالگرد مرگ آدمها هم از این قاعده مستثنی نیست.
تک شاخهی رز روی سنگ قبر را حتما پسردایی، چند ساعت قبل آنجا گذاشته بود. دستهی گل داوودی را که خود آورده بودم کنارش گذاشتم و اعداد حکاکی شده را بازخواندم: «۱۳۰۸ تا ۱۳۹۶». نمیشد بستگانِ غایب را تقصیرکار بدانم؛ ۹ سال گذشته بود. پس از این همه مدت، اشکهای من هم دیگر چنان رغبتی به جاری شدن نداشتند. اگر مادربزرگ بود، قربان صدقهام میرفت و میگفت با این کت و شلوار، شدهام یک پارچه آقا. بعد هم اصرار میکرد که تا چروک به لباسم نیفتاده، مرا ببرد خواستگاری دختر همسایه. با لبخند گفتم: «مادرجان، نیستی که سارای نازنینم رو ببینی! مطمئنم به نظرت حتی مقبولتر از دختر همسایه میاومد. تا چند ماه دیگه، برنامهریزی برای عروسی رو شروع میکنیم...»
در مسیر برگشت، از آخرین ایستگاه اتوبوس تا خانه باید ده دقیقه پیاده میرفتم. دیگر باران نمیبارید، اما زمین هنوز نمناک و لیز بود. به نبش خیابان اصلی که رسیدم، پیرزنی را دیدم که سُر خورده و افتاده بود گوشهی پیادهرو. با حسرت به پرتقالهای ریخته از کیسه نگاه میکرد و زانویش را از شدت درد با دست فشار میداد.
–خانم، حالتون خوبه؟ دست من رو بگیرید.
–آخ... ممنونم پسرجون، اما بعید میدونم بتونم بلند بشم. بدجور درد داره...
سرش را که بالا گرفت و صدایش را شنیدم، نفس در سینهام حبس شد؛ چطور اینقدر شبیه مادربزرگ بود؟ از لحن و حالت چشمهایش گرفته تا لایههای بیشمارِ لباس که روی هم پوشیده بود، هیچکدام با او مو نمیزدند. بیاختیار اشک در چشمهایم حلقه بست. «اینطوری سرما میخورین، مادرجان. بیاین خونهی من، شاید برای زانوی آسیبدیدهتون پماد و دارویی داشته باشم.»
انگار حنجرهام بدون ارادهی من کلمهها را پشت هم سوار میکرد. به سرم زده بود که دلتنگیام را کنار این پیرزن غریبه آرام کنم، تظاهر کنم خودِ خودِ مادربزرگ است و چند ساعتی خیال ببافم. هرچه عقل و احتیاط داشتم باد هوا شده بود؛ چه با خود فکر میکردم؟ پرتقالها را به کیسه برگرداندم، کمکش کردم بایستد و بازویش را محکم گرفتم و به سمت خانه راه افتادیم. در مسیر به شک افتاده بودم، اما دلم نمیآمد بگویم منصرف شدهام؛ پیرزن بیچاره از سرما میلرزید و از درد آه میکشید.
به داخل راهنماییاش کردم و گفتم روی مبل راحتی بنشیند. بعد، یک راست به سمت کمد رفتم تا پماد و پانسمان پیدا کنم. نمیدانستم دوای جراحتش دقیقا چیست، پس جعبهی داروها را به اتاق پذیرایی بردم. تشکر کرد و آن لبخند شیرین و آشنا بر لبش نشست و من باز هوا برم داشت و گونههایم سرخ شد.
–میتونم براتون پماد بزنم یا زانوتون رو پانسمان کنم، اما به گمونم معذب میشید، پس میسپرمش به خودتون. من میرم یکم چای بریزم.
–خدا خیرت بده پسرم، خوشبخت بشی.
دو استکان چای نبات آوردم. غروب بود؛ پردهها را کشیدم و کنار او نشستم و به فکر فرو رفتم. این که بی هیچ تعارفی، پیشنهادم را پذیرفته بود و با من به اینجا آمده بود، باید از همان ابتدا به نظرم غیرمعمول میآمد.
چای را سرکشیدم و پیش از آنکه متوجه شوم، چشمهایم کمکم گرم و سرم سنگین شد و همانجا روی کاناپه خوابم برد؛ همراه با یک غریبه، تنها در خانه. بیعقلی محض بود، اما انگار ضمیر ناخودآگاهم در کنار این بدل از مادربزرگ احساس امنیت میکرد و غریزهی احتیاط را در عمل انجام شده میگذاشت. در عالم خواب، حس میکردم ملحفهای به رویم کشیده میشود، و لبخند زدم. حتما در خواب میدیدم خود مادربزرگ است که برایم پتو آورده.
عطر دلنشین خوراک در اتاق پیچیده بود و من در آستانهی بیداری، خیال کوفتههای مادربزرگ را میدیدم. پلکهایم را آرام باز کردم و خمیازهی عمیقی کشیدم. بله، واقعا بوی وسوسهانگیز غذا میآمد. نگاهم به میز غذا افتاد، که با ظرفهای رنگارنگ و شمع و گلدان آراسته شده بود. چه خبر بود؟ و این همه خوراک و پیشغذا از کجا پیدایشان شده بود؟ فکر کردم شاید سارا آمده و خواسته غافلگیرم کند؛ اما بلافاصله یادم افتاد که وقتی به خواب رفتم، خانه خالی نبوده است...
خندهام گرفت و همزمان از آنچه فهمیده بودم جا خوردم. در نظر پیرزن، شام پختن احتمالا گزینهی مناسبی بود برای جبران محبت. ولی مگر با یک پماد ساده، درد زانوی یک خانم سالخورده به این زودی فروکش میکرد؟
صدای تقوتوقِ کاسه و قابلمه از آشپزخانه میآمد. پشت میز نشستم و باز سفره را برانداز کردم؛ یک جای کار میلنگید. از میان آنهمه ظرف، سرویس بلور را آماده کرده بود. شمعهای تزیینیام را روشن کرده بود و گلدانِ گوشهی پنجره را گذاشته بود وسط سفره. گرچه عطر غذا مرا مست میکرد و یاد خانهی قدیمی مادربزرگ میانداخت، نمیتوانستم آسودهخیال باشم. با این حال، بیاندازه گرسنه و هنوز در حال و هوای خوابآلودگی بودم، پس زیر لب گفتم: «اصلا هر چی، به درک!» و باز خمیازه کشیدم و منتظر شدم تا پیرزن با ظرفی پر از کوفتههای گرم بیاید.
از پشت سر شنیدم که گفت: «بیدار شدی، پسرم؟» اما آن صدا بیشک نمیتوانست متعلق به یک زن سالخورده باشد؛ ناآشنا بود و جوان و اغواگر. کاسهی خوراک را که بخار از آن بلند میشد روی میز گذاشت و صندلی روبرو را بیرون کشید. و کسی که در برابرم نشست، کوچکترین شباهتی به آن پیرزن مهربان نداشت.
وحشت به جانم افتاد. «تو... تو کی هستی؟ چطور وارد شدی؟»
–انقدر زود فراموش کردی؟ خودت دستم رو گرفتی و من رو آوردی اینجا.
از جایم بلند شدم و با تندی به در ورودی اشاره کردم. «خانم محترم، لطفا بفرمایید بیرون! من فقط به یک زن مسن و آسیب دیده کمک کردم و نمیدونم شما کی هستید.»
انگار سوالات بیشمارم را از چشمهای بیرون زده از حدقهام میخوانْد؛ سرش را به آن سوی اتاق چرخاند و نگاه گیج من هم به همان سمت رفت. روی کاناپه، یک کلاهگیس خاکستری، یک عینک تهاستکانی، چند تکه لباس قدیمی، یک روسری گلدار و محلول پاککنندهی آرایش پخش و پلا بودند.
با لحنی که ناشیانه تظاهر به مظلومیت میکرد، پرسید: «مهمون دعوت میکنی و بعد پرتش میکنی بیرون؟» دستی به موهای بلند و سیاهش کشید و سپس نیشخند عجیبی صورتش را روشن کرد. «سوژهی خوبی رو انتخاب کردم، مگه نه؟ راستش رو بخوای، مطمئن نبودم نقشهم جواب بده.»
بله، درست میگفت. سوژهی بینقصی را به کار گرفته بود؛ و حالا که با پای خود به این دام آمده بودم، انگشت سرزنش باید سمت من گرفته میشد.
–اولین بار توی همون قبرستون دیدمت، دقیقا همین تاریخ، سال پیش. نتونستم چشم ازت بردارم... و تمام مسیر رو تا خونه تعقیبت کردم. مرور اون خاطره باعث شد ایدهی امروز به سرم بزنه.
–تا با پلیس تماس نگرفتم، برو بیرون. همین حالا!
تلاش میکرد مهربانانه نگاهم کند، اما چشمانش به جز برق شرارت چیزی را نشان نمیدادند. و ناگهان تیر به هدف خورد؛ همان چشمها بودند که هر بار از پشت شیشهی کلاه کاسکت –مثل درّندهای به شکار خود– در مردمکهای من خیره میشدند. «تو! تو همون- »
با تاییدِ مفتخرانهای، حرفم را قطع کرد. دور من و میز راه میرفت و داستانسراییاش را ادامه میداد. «پیک موتوری بودن هیچوقت شغلی نبود بخوام انتخابش کنم، اما من آدمی نیستم که راحت جا بزنه.»
کماکان به تماس با پلیس تهدیدش میکردم؛ نه واکنشی نشان میداد و نه سکتهای در حرفهایش شنیده میشد. ادامه داد: «سپرده بودم هر سفارشی که از این آدرس هست رو به عهدهی من بذارن. بهونه کرده بودم که مسیر سرراست هرروزمه.»
–آخه چرا؟ از این کارها چی عایدت میشه؟
–خیلی چیزا! مثلا... مثلا خیلی اوقات که در رو باز میکردی، بوی غذای سوخته میاومد؛ از اونجا فهمیدم آشپزی بلد نیستی... اگر یک روز عطر تند برنج جزغاله شده نمیرسید، یا من به خاطر تحویل سفارشت از رستوران اومده بودم، یا اون دختر –سارا– کنارت بود. آره، میبینی اسمش رو هم میدونم؟ من زیر و روی زندگی تو رو حتی از خودت هم بهتر از بَرَم...
میکوشیدم شمارهی پلیس را به یاد بیاورم، و مرتب ترتیب اعداد را جابجا میزدم. شاید خودم هم کنجکاو بودم و همین بود که انگشتم را به سمت کلیدهای اشتباه میبُرد؛ شاید بیآنکه بدانم، میخواستم ادامهی لافهای این دیوانهی به ظاهر عاشقپیشه را بشنوم؛ که الحق قصهای شنیدنی تعریف میکرد. اما نه، جای تعلل نبود. باید آخرین ذرههای تمرکز را جمع میکردم و تماس میگرفتم.
تلفن هنوز به آنسوی خط متصل نشده بود که ملودیِ زنگِ در بلند شد. غریبه همچنان حرف میزد؛ و لابهلای اعترافات عجیبش، از عشق میگفت و از آن که برای رسیدن به من از هیچ کاری فروگذار نکرده و نخواهد کرد.
«هیس!» وراجی زن را متوقف کردم و به سمت افاف رفتم. وای... سارا آمده بود. مردد، سر برگرداندم و به چهرهی آغشته به نیشخندِ زن مزاحم نگاهی انداختم و سپس دوباره به تصویر سارا در الایدی؛ مشتاق و خندان، منتظر ایستاده بود تا در را باز کنم. دو هفتهای میشد که یکدیگر را ندیده بودیم و بیشک او نیز مانند من دلتنگ بود. دودل بودم. نمیخواستم فرصت را از دست بدهم و دیدار دوبارهمان را با کشاندن پلیس به خانه، خراب کنم و تشویش بیهوده به ذهن سارا بیندازم...
«ادارهی پلیس آگاهی، بفرم- » تلفن را قطع کردم و در عوض گوشی افاف را برداشتم. «سلام عزیزم! امروز مدیر ساختمون گفت آسانسور مشکل داره، لطفا با پله بیا بالا. خوش اومدی!»
این دروغ را در لحظه سرهم کردم؛ میخواستم در فاصلهای که تا طبقهی واحدِ من میرسید، قضیه را فیصله دهم. به سمت زن دویدم و بازویش را محکم گرفتم و او را به یکی از اتاقها بردم. اعتراضی نمیکرد، بلکه نیشخندش حالا حتی پررنگتر بود و این، خشم و حقارت را همزمان به جانم میانداخت. دستپاچه اینطرف و آنطرف میدویدم و او را به دنبال خود میکشاندم. یکی از پیراهنهایم را وحشیانه از کمد بیرون کشیدم. و سرانجام با آستینهای لباس، دستانش را به دستگیرهی پنجره گره زدم. انگار که بچهای را تنبیه میکردم، آمرانه گفتم: «صدات در نمیاد!»
در را کوفتم و با کلید زنگزده و شکستهی اتاق، قفلش کردم. هنوز از اضطراب میلرزیدم. تقتقِ کفشهای سارا نزدیک و نزدیکتر میشد و من کوشیدم صدایم را صاف کنم، و به ناچار نمایش عادی جلوه دادنِ موقعیت را شروع کردم.
«چقدر پلهها زیادن! نفسم بند اومد. سلام!» به داخل پرید و در آغوشم کشید. بوسهای بر صورتش زدم. آن شب چقدر زیبا شده بود؛ بلوز لیموییرنگ و دامن چیندار زیتونیاش برای لحظهای حواسم را از اتفاقات چند دقیقه پیش، دور کرد. از بالای شانهام به هال نگاهی انداخت و با هیجان گفت: «وای! ببین آقا چه میز شامی چیده! میدونستی من میام، مگه نه؟»
تازه یادم افتاد؛ مجرم را مخفی کرده بودم، اما پاکسازی صحنهی جرم، به کل فراموشم شده بود. به مِنومِن افتادم. «اهم... چیزه... معلومه که میدونستم! خودت گفته بودی امروز قراره بیای به دیدنم.»
–من؟ یادم نمیاد چنین چیزی گفته باشم... اما بگو ببینم؛ تو مگه اصلا فرق سیب و سیبزمینی رو میفهمیدی که بخوای آشپزی هم بکنی؟
–وقتی... وقتی امروز صبح خونه نبودم، مادرم اومده بود و برام غذا آورده بود. خودم هم حسابی غافلگیر شدم! با خودم گفتم سارا باید دستپخت مادرم رو امتحان کنه، برای همین به غذاها دست نزدم و صبر کردم تا تو بیای اینجا!
خندید و من هم علیرغم خطری که از بیخ گوشم گذشته بود، خندیدم. به سمت میز پیش رفت و سفرهآراییِ شاهانه را سراسر ورانداز کرد؛ لبخند مرددش حکایت از این داشت که چنین سلیقهی سنجیدهای را از تواناییهای من خارج میداند.
–به حق چیزهای ندیده... خب، پس من میرم وسایلم رو بذارم توی اتاق و آبی به دست و صورتم بزنم. زود برمیگردم!
بخت یارم بود و مستقیم به سمت یکی از اتاقهای خالی رفت. سریع و بیصدا لیوانی برداشتم و پر کردم و آب را یکنفس سرکشیدم؛ باید ضربانم را آرام میکردم. بعد، پشت میز شام نشستم و گویی در ضیافتی اشرافی شرکت کردهام، دستمال را در یقهام گذاشتم. انگار خودم را هم فریب میدادم. چشم به ساعت دوخته بودم و با هر حرکتِ ثانیهشمار، آرزو میکردم سارا متوجه حضور آن زن مزاحم نشود؛ که اگر به شک میافتاد، خدا میدانست عاقبت ازدواجمان به کجا ختم میشد.
هشت دقیقه گذشته بود که برگشت، من اما آنقدر در افکارم غرق بودم که صدای پایش را از پشت سر نشنیدم. گلویم را صاف کردم و با تقلا لبخندی زدم. صندلی روبرویم را عقب کشید، نشست و چشمهایمان همتراز شد. در حالی که نفس عمیقی میکشید، آرام و آسودهخاطر تکیه داد. و بعد، لحن غمگینی به صدایش گرفت: «عزیزم، غذا سرد شد! شروع نکنیم؟»
لیوانی که در دست داشتم افتاد و شکست و رنگ از رخسارم پرید و سینهام به یکباره فرو ریخت. همان بلوز زرد و دامن سبز را به تن داشت، اما سَری که از یقهی خامهدوزیشدهاش بیرون آمده بود، متعلق به سارا نبود.
–سارا...
–جانم؟
–سارا... کجاست؟
–من اینجام! من رو نمیبینی؟
متوجه چشمهای وحشتزده و دهانِ نیمهبازم شد که کلمات را پیش از ادا کردن میبلعید؛ امتدادِ نگاهم را به لکههای خون روی سرآستینش دنبال کرد. لبخندش کمکم جای خود را به قهقههای بلند داد؛ و صدای گوشخراشِ خندهاش که در سالن میپیچد، مثل صور اسرافیل مرا به خود آورد. بدون لحظهای درنگ از جا پریدم و به سمت راهروی اتاقها دویدم...
پیش از آنکه به اولین اتاق قدم بگذارم، شنیدم که با دهانی پر از غذا هشدار میداد. «عزیزم، به نظرم بیخیال شو و برگرد سر سفره... تو طاقتِ دیدنِ چیزی که اونجاست رو نداری.»
صدای فریادم بلند شد.
–سارا؟ سارا؟! سارا!!
و پاسخم را نه از پیکرِ بیجانِ مقابلِ چشمانم، که با صدایی رسا از اتاق پذیرایی شنیدم.
–جانم، عزیزم؟
۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
