
میگفت پلک که میبندی و برق نگاهت را از من دریغ میکنی جهانم خاموش میشود.
میگفت چشم که باز میکنی تیر نگاهت قلبم را هزار تکه میکند و تکهها تبدیل میشوند به قاصدک و پرنده و میروند تا آسمان هفتم کِیف میکنند و برمیگردند و دوباره شکل میگیرند و میآیند یکپارچه مینشینند توی سینهام.
میگفت خندهات را از کجا آوردهای انقدر شیرین و زیبا و دلنشین است؟ من عاشق خندههایت هستم، لب که باز میکنی به خنده، صف دندانهای ردیف و مرتبت که نمایان میشود، این قلب من دیگر به قاعده نمیزند.
میگفت تصدقتان بروم، چه سلیقهای دارید، از کجا میفهمید این لباسها را با هم بپوشید انقدر معرکه میشود، بخدا که به عقل جن هم نمیرسد.
خوب بلد بود عاشقانه ببافد. نه که کارکشته باشد و عاشقی کرده باشد، نه. بداههپرداز خوبی بود.
پاییز و زمستان که میشد جیب پالتوهایش برای دو دست جا داشت. بلد بود طوری دوستت داشته باشد که احساس کنی اولین و آخرین زن روی زمینی و او هم چشمش فقط دخترک شعرهایش را میبیند و بس.
میگفتم من شماها را خوب میشناسم، جایی دست آدم را رها میکنید که به عقل همان جنی که لباسهایم را ست میکند هم نمیرسد.
انکار میکرد و میگفت دورت بگردم، کجا بروم؟ مگر غیر از تو و پیش تو جایی دارم؟
شعر پشت شعر میخواند و آوازه عشقش را همه جا پر میداد که همه بدانند و آگاه باشند اولین و آخرینش همین دختری است که الان روبرویش نشسته و لاغیر.
میخندیدم و همچنان ناباور بودم. مگر میشود اینطور دل داد؟ محال است، مردها همه سر و ته یک کرباسند. امروز و فردا عاشقند و پسفردا فارغ.
اما این یکی فرق داشت. زمان سردش که نمیکرد هیچ، تنور احساساتش گرمتر هم میشد.
میگفتند از سرش میافتد عاشقی، اول راه است، من هم میگفتم میافتد.
نیفتاد.
چندسال آزگار مردمک چشمهایش را میدیدیم که مشتاق و منتظر دنبالم میکند و از آن دو کوره آتش فقط اشتیاق بیرون میزند.
تن دادم.
آنقدری ثابت کرده بود که پا بگذارم روی منطقم و به احساساتم اجازه دهم پیش بروند. هنوز دو به سه نرسیده و تمام و کمال قبول نکرده، بردم بازار طلافروشهای کریمخان و به اصرار انگشتری خرید به مراتب از جیبش سنگینتر.
باور کردم. راهی برایم نگذاشته بود جز باور. قلبم را گرفتم و گفتم مال تو. لبخند گشادش هنوز هم جلوی چشمانم است.
همان شب نامهای نوشت عاشقانه و ضمیمه کرد به گل و گردنبندی و رساند به آستانه درگاه خانه معشوق که تمام کمالم برای شما تا ابد، تا زندهام، تا جان دارم و نفس میکشم.
گلها را گذاشتم توی گلدان رو میز و گردنبندش را گذاشتم به وقت دیدار خودش برایم ببند و نامه را گذاشتم زیر بالش و با خیال تمام شعرهای نابش خوابیدم.
بیدار که شدم انگار تمام آن روزها رویایی باشد و بیداریم کابوس.
نیامد که نیامد..
پیش خودم گفتم میدانستم همهتان سر و ته یک کرباسید، فقط چرا تا اینجا پیش آمدی لامروت..
هنوز گلها را در سطل خالی نکرده برادرش به گریه زنگ زد که بالاخره بعد از چند روز جسم بیجانش را گوشه پرت شهر پیدا کردهاند با اولین نسخه کتاب شعر تازه چاپ شدهاش که تقدیمش کرده به من و تمام.
حالا سالهاست که خودش، مرگش و تمام شعرهای آخرین کتابش بزرگترین علامت سوال ذهن منند تا به ابد.
گلهای خشکیده گلدان و آخرین کتاب شعر و گردنبند هرگز نیاویخته و آخرین نامهاش هم موزهی عشق ناتمام و مجهول من..