آسمانِ زندگی من، درست در ساعت چهار صبح تابستان گیر کرده بود!
نَه ساعت چهار و پنج دقیقه میشد که آسمان آرام آرام پنجره اش را باز کند و گلدان خورشید را روی ایوان بگذارد ،
نه عقب میرفت که لااقل شب چادر سیاهش را کامل بر روی زندگی ام بکشاند.
حال سقف زندگی من،نه زیبا بود نه زشت.
نه سیاه و نه آبی...
هرچقدر دستم را به سوی آسمان بالا بردم،به ایوانش نرسید و خدا میداند که گلدان خورشیدِ من را که برداشته!
هرکی که برداشته، کاش یک برگش را به من بدهد، اصلا زندگی ام برود روی ساعت پنج صبح ، آن موقعی که آسمان پنجره اش را ....