داستان های مردم_«عشق از نگاه مامان بزرگ»
مادرجون داشت سبزی پاک میکرد ، منم کنارش نشسته بودم ، تربچه و تره رو پاک کردم اما مادرجون خیلی ازم راضی نبود ، مثل اینکه سبزی رو خوب پاک نمیکردم. انگار خیلی نباید تَه تره هارو بگیرم.
دیدم اخمای مادری داشت بیشتر میرفت توهم، سعی کردم کانالو عوض کنم ، گفتم: مادرجونی، این تن بمیره راسته که تو نگاه اول عاشق آقاجون شدی؟
مادرجونی خندید و گفت: حالا چرا یاد این چیزا افتادی ؟
نمیتونستم لو بدم قضیه رو ، آشغال تَره هارو زیر لگن قایم کرده بودم نبینه تا بعداً بندازم جلوی مرغو خروس تو باغ.
جواب که ندادم مادرجونی لبخندش پاک شد ،نگاهش به پیازچه های تو دستش بودو همچنان با دقت پاک میکرد، چندتا دونه که تو لنگن گذاشت بعد گفت:
جوون بودم دیگه، فکر میکردم قد بلندشو اخمای تو همشو صدای بمش، برام زندگی میسازه
پرسیدم: حالا ساخت؟
از جا بلند شد و تنها گفت: اون تَره هایی که بد پاک کردیو بنداز توی کیسه آقاجونت نبینه...!