کلبه چوبیِ عاشق

وسط تاريک ترین جنگل قلبم یه کلبه چوبی دارم.نه از اون کلبه چوبی هایی که تو شمال هستن و ملت از شب تا صبح توش برنامه دارن.نه!یه کلبه چوبی نقلی!

توی این خونه یه اتاق 9متری دارم.هر دیوارش یه تیکه از منو توی خودش داره.یه دیوار که پر از قفسه ی عطره،یه دیوار پر از نوار کاست های قدیمی و یه دیوار پر از قاب عکس های کوچیک و بزرگ.

زیر قفسه های قاب عکس یه شومینه دارم که گه گاهی روشنش میکنم،دو تا مبل و یه میز عسلی ای که روش دو تا کتابی که نصفه نیمه خوندم روشه.یکیش شب های روشن داستایوفسکیه و دومی هم بیگانه کامو!کف اتاق هم یه فرش دست بافت پهن کردم تا به سنت ایرانی بودنم گریزی زده باشم،وقت هایی که بارون میاد از سرمای زمین در امانم.

قفسه سمت راست،قفسه عطر هاس.عصاره روز های مختلف زندگیم.بیا از نزدیک تر بهش نگاه بندازیم:اولین اسپندی که جلوی در مدرسه دود کرده بودن به همراه کمی از بوی گوسفند،اول ابتدایی رو برام مثل روز اول یادآوری می کنه.شیشه های مختلفی اینجاس مثلا بوی نویی کتاب یا بوی دم کشیدن چای یا حتی بوی نم خاک بعد بارون نسبتا طولانی اما بین این همه عطر بوی تو در مرکز توجه هاست.ترکیبی از وانیل و عطر خاص بدنت که باهم نیمی از خاطرات من را ساخته اند.عطر اولین گلی که برایت خریدم و همچین بوی رژ قرمز و مشکی ات که هوش از سر می پراند.چه کلکسیونی!جز چند عطر خاص مابقی به گونه ای به تو مربوط می شوند.

دیوار کناری دیوار قاب عکس هاست!حس لحظات خاصی که داشتم را در قاب عکس ذخیره کردم و با هر بار لمسشان دوباره آن حس را مثل روز اول تجربه میکنم.جالبه نه؟بیا از بخش شخصیم که در حد چندتا قاب عکس هستن عبور کنیم.میبینی مابقی قاب ها تویی.فقط تو.اون قاب عکس بزرگه رو می بینی؟وقتی حواست نبود ازت عکس گرفتم.من نه ها.چشمانم گرفتند.یعنی ناخواسته بود.ببین!موهات چقدر قشنگ توی باد می رقصه!چشماتو نگاه کن که این جهان پوچ رو چه طور بامعنی منعکس می کنه؟این هارو ببینم و دل بکنم؟نه!

قاب عکس کناریش مال وقتیه که برای اولین بار کنارت نشستم.لرزش دستانم و سرمای هوا و رد قرمز سیلی شرم روی گونه هات بدجوری توی چشم بود.منی که مثل احمق ها نگاهت می کردم چون کاری از من بر نمیومد.تا خواستم بهت نزدیک بشم دور شدی.نباید باور می کردم.شاید واقعا آدم اشتباهی بودی.

قاب عکس سوم شاهکار هنری زندگیم است.منظره چشمانت.قرمزی گونه و لب هایت بی نظیر بودند.تمامی شاهکار خلقت را داشتی.آن شب طولانی ترین شب عمرم بود.تمام حرکاتم را با وسواس پشت هم می چیدم تا نیازارمت.سخت بود ولی شد.باید بهت بگم.این قاب عکس رو دیگه لمس نکردم هیچ وقت اون حس برام تکرار نشد.شاید نخواستم.شاید نخواستی.کی می دونه؟فقط آن رنگ دانه های قهوه ای چشمانت که در هیچ پالت رنگی ای نیست.آن صورت بی نقص که حتی استاد ماکان هم از کشیدنش عاجز است.زیبایی محض...

دیوار آخر.کاست های رنگی.از اون کاست معمولیا نیستا.اینا حافظه داره.چند صد گیگ فور کی!همه اهنگایی که گوش دادیم با تک تک خاطراتش این رو ضبط شده.بیا رندوم نگاه کنیم.

عه قلب بنفش.یادته؟بام تهران.شب بود.از تولدت برگشتیم.در آغوشم گرفتی و زمزمه کردی هیچ وقت ترکم نمیکنی.گفتی چقدر منتظرم بود.گفتم شوخی نکن.گفتی شوخی نیست.سکوت کردیم.سکوتی که هزاران معنی پشتش داشت.لبخند های سنگین.

میدونی بعدش چیکار کردم؟نوار رو برعکس کردم.گفتم باشه حالا که اینطوره بیا همه من شایع رو گوش بدیم که بفهمی همه من هم مال توعه.خندیدی.اشک ریختیم.چرخیدیم و تا خود صبح تو شهر پیاده روی کردیم.شاید هنوزم دلم برای اون روز ها تنگ بشه شایدم نه.

نوار بعدیو ببین.کج هیدن رو یادته؟شاید یادت نباشه.خب میگم بهت.یادته تو ماشین بودیم.اواسط اسفند بود. بارون ریزی میزد به شیشه و حسابی شیشه ها بخار کرده بودن.پشت چراغ منتظر بودیم که این آهنگ پلی شد.دستمو گرفتی.عمیق ترین ارتباط چشمی عمرم بود!حس سقوط بی انتها با سرگیجه بی پایان.در سیاهچاله چشمت کج و سپس غرق شدم.فضایی ناآشنا،متوهم،وحشی و رام ناشدنی.کاش اون چراغ سبز نمی شد.

چند سالی است که من و این کلبه چوبی با همیم.

هیزم را در شومینه می ریزم.

آتش را به میهمانی چوب ها دعوت میکنم.

جرعه ای چای می نوشم و به جای خالی آخرین قاب عکس نگاه میکنم.

قاب عکسی که چیزی ازش به خاطر ندارم.

آه عمیق.صدای تق تق در می آید.

دختر کوتاه قد که زیر بارون خیس شده و از سرما به خودش می لرزه.

میگم بیا تو!سرما می خوری.

گفت اجازه ندارم.اجازه میدی؟

با تکان سر تاییدم رو نشون دادم.اومد تو کنار شومینه نشست.

خیره به قفسه ها شده بود.

ناگهان چشمم به جای خالی قاب عکس افتاد.

حالا قاب عکس با تصویری مبهم روی دیوار جا خشک کرده بود.

شیشه عطری اضافه شده.

به نظرم خانه تکمیل است دختر زیبا.

کلیدش مال تو.

وقت سفر است....