پیمان آینه|فصل۲|قسمت۱۳

آغاز رقص رهایی از یک اتاق و طنین آن در دو جهان
آغاز رقص رهایی از یک اتاق و طنین آن در دو جهان

فصل اول: کشف راز

موانعی نجات‌بخش

ماسک لبخند

آینه‌ی رازدار

نگاه نامرئی

فصل دوم: دهه‌ی نظاره

کتاب پر رمز و راز

نفرین آینه

هم اتاقی نامرئی

شادی ناب

بوی پیروزی

رقص نامرئی

تعهدی نامرئی

حسادتی نامرئی

طغیان درد

همدردی آینه

کلید راز

دنیای رنگی


رقص رهایی:

پاییز نفس‌هایش را بر شیشه‌ی پنجره نقش می‌زد. باد خنکی از پنجره‌ی باز اتاق می‌وزید و برگ‌های خشک، بر زمین پیغام تغییر می‌پاشیدند. نور ملایم و طلایی خورشید، فضای اتاق را به تابلویی آرام بدل کرده بود، هم‌نوا با آرامش تازه‌ای که درون لیا می‌جوشید.

سه پاییز از اولین روزی که آینه وارد زندگی‌اش شد می‌گذشت. سه سال پر از کشف، همدردی و رشد، که در میانه‌ی آن، چند ماه پیش، آزمون ورودی دانشگاه چون دیواری سخت بر سر راهش سبز شد. روز موعود، درد ماهانه یک هفته زودتر هجوم آورد، بی‌رحم‌تر از همیشه.

آن درد، در آن روز حیاتی، هم تلاش‌هایش را بر باد داد و هم—در کمال شگفتی—راهی نو پیش پایش گذاشت. او نتوانست در مهندسی الکترونیک که آرزوی پدرش بود قبول شود.

اما این شکست، به یمن درسی که از آینه آموخته بود، به یک پیروزی پنهان بدل شد. لیا فهمید که آن درد، در آن روز سرنوشت‌ساز یک مانع نجات‌بخش بوده؛ هشداری از درون که فریاد می‌زد مسیرش اشتباه بوده است. او حالا هجده ساله بود و با شناختی تازه از خود، مسلح به یک تصمیم:

مهندسی کامپیوتر. این بار نه برای رضایت دیگری، که برای آرزوی خودش می‌جنگید.

در این سه سال، آینه تنها محل دیدار نبود؛ پنجره‌ای بود به یک نبرد درونی. و لیا شاهدی بر دوگانگی روزانه‌ی نُوآ: دانشجوی مدیریتی که رنگ می‌باخت و موسیقی‌دانی که در زیرشیروانی خانه با هر نت دوباره زاده می‌شد. این کشمکش، نُوآ را به لبه‌ی پرتگاه می‌کشاند.

صبح آن روز، پدرش وارد اتاق شد. او با لبخندی از غرور به لیا نزدیک شد و دستی بر سرش کشید: «لیا… می‌دونم چقدر داری تلاش می‌کنی. ازت ممنونم. مطمئنم امسال می‌تونی وارد دانشکده‌ی الکترونیک بشی.»

لیا لبخندی زد؛ لبخندی که برق درخشش آن از چشمانش نمایان بود: «قول می‌دم امسال بهترین خودم باشم و با بالاترین نمره قبول بشم.»

با بسته شدن در، آن لبخند مصنوعی از صورتش محو شد. چهره‌اش در هم شکست و بدنش، پیش از ذهنش، تصمیم گرفت: زمان رهایی بود.

صدای نفس‌هایش با موسیقی خیالی که در ذهنش می‌چرخید، هماهنگ شد و موزون و آرام، شروع به رقصیدن کرد. مانند یک پروانه‌ی سبک‌بال و رها در اتاقش می‌چرخید. هر حرکت، بیانگر رهایی از تمام فشارهایی بود که بر دوشش سنگینی می‌کردند.

در مقابل آینه‌ی میز آرایشش ایستاد و به تصویر خودش خیره شد؛ دختری که دیگر اسیر خواسته‌ی دیگران نبود.

رو به آینه گفت: «به خودم ثابت می‌کنم که امسال بالاترین نمره رو بیارم و بتونم رشته‌ی مهندسی کامپیوتر رو انتخاب کنم!»

لحظه‌ای مکث کرد. این، خواسته‌ی خودش بود. این مسیر، از آنِ خودش بود. سپس، در حالی که خود را در آغوش می‌گرفت، ادامه داد: «لیای عزیزم... قول می‌دم اجازه ندم کسی تو را از "لیا بودن" دور کنه، حتی اگه اون یه نفر خودم باشم.»

لبخندی عمیق بر لبانش نشست. رو به آینه، با صدایی که از ته دلش می‌آمد، ادامه داد: «و از تو... پریود لعنتیِ دوست‌داشتنی... ممنونم. ممنونم که امسال بهم اجازه ندادی نمره خوبی کسب کنم و بالاجبار وارد دانشکده‌ی الکترونیک بشم.»

سپس، با شادی، دوباره به رقص و حرکات موزونش ادامه داد.

ساعت‌ها در آرامش گذشت. انرژی رهایی‌بخش رقص صبح، جای خود را به بی‌قراری شیرینی داده بود که همه‌ی وجودش را برای تماشای اجرای نُوآ آماده می‌کرد...


بعدازظهر، دیگر کتاب «هندسه‌ی رویاها» در برابر ذهن پریشانش تسلیم شده بود. چیزی به زمان اجرای نُوآ نمانده بود. بی‌اختیار به سمت آینه رفت و کف دستش را روی سطح سرد شیشه گذاشت. تصویر اتاقش محو شد و جایش را به تاریکی انبوه از چهره‌هایی داد که همگی به نقطه‌ای واحد خیره بودند: به نُوآ.

او از منظری مرتفع و پنهان شاهد بود. نُوآ روی صحنه، زیر نور اسپات‌لایت، گویی جزیره‌ای آرام در میان دریای انتظار بود. گیتار را در آغوش داشت و چشمانش بسته بود. نفس لیا در سینه حبس شد. انگار خودش پشت آن نورها ایستاده باشد.

و سپس، اولین نت جاری شد.

وجود نُوآ در موسیقی ذوب می‌شد. انگشتانش روی سیم‌ها می‌رقصید، گاهی از شدت احساس چشمانش را می‌بست. این، روایتِ روح بی‌قرار او بود که بالاخره زبان یافته بود.

موسیقی نه از بلندگوها، که مستقیماً از عمق آینه در فضای اتاق لیا می‌پیچید. قلبش هم‌آهنگ با ریتم می‌تپید و هر نت، رشته‌ای نامرئی را در درونش می‌کشید.

اشک شوق به چشمان لیا هجوم آورد. هم برای اوج گرفتن نُوآ، هم برای بذری از همان رهایی که صبح در رقص خودش کاشته بود. دستش را روی شیشه فشار داد و زمزمه کرد: «آفرین... می‌دونستم می‌تونی.»

و با طغیان تشویق تماشاگران پس از آخرین نت، اشک‌هایش دیگر مهارناپذیر شدند. موفقیت او را نه می‌دید، که در استخوان‌های خود حس می‌کرد. گویی بخشی از وجودش در آن سوی آینه، همراه با آخرین نت‌ها به پرواز درآمده و اکنون با کف‌زدن‌ها به زمین بازمی‌گشت.


ساعاتی بعد، تصویر در آینه دگرگون شد.

صحنه‌ی درخشان اجرا، جای خود را به فضای سنگین و خفه‌ی اتاق نُوآ داد. او در مقابل پدرش ایستاده بود.

ضربه، پیش از آنکه صدا به گوش برسد، چنان در سینه‌ی لیا کوبیده شد که نفسش گرفت. سپس صدای کوبنده‌ی آن سیلی از آینه گذر کرد.

لیا بی‌اختیار دستش را به گونه‌ی خودش فشرد. بدنش پیش از ذهنش واکنش نشان داده بود: قلبش یک‌باره فشرده شد و نخستین اشک، داغ از چشمانش سرازیر گشت. او حالا وزرِ خشم پدر و صدای نفس‌های تند و فشرده‌ی نُوآ را نیز می‌شنید.

نُوآ سرش را پایین انداخته بود، شانه‌هایش زیر بار آن کلام خردکننده می‌لرزید. هر تحقیر، موج تازه‌ای از درد را در وجود لیا می‌آفرید. اشک‌هایش حالا رودخانه‌ای بی‌امان بودند؛ برای تحقیری که او متحمل می‌شد و برای یادآوری تمام تحقیرهایی که خودش چشیده بود.

سپس، در میان سکوتی که بر صحنه حاکم بود، ناگهان نُوآ سرش را بلند کرد. چشمانش از اشک درخشان بود، اما خط فکش محکم. صدایش—لرزان اما شفاف و بریده—از آینه طنین انداخت:

«...متأسفم که ناامیدت کردم. ولی تموم شد. از این به بعد، من خود واقعیم رو زندگی می‌کنم.»

این بار، لیا نیازی به شنیدنِ بیشتر نداشت. آن ایستادن، آن نگاه، و آن چند کلمه کافی بود. او فهمید که این درد مشترک، خاکِ یکسانی است که هر دو در آن ریشه دوانده‌اند.

رقص رهایی او در تنهایی اتاق، و ایستادگی نُوآ در آن لحظه ی پرتنش، دو روی یک سکه بودند: آغاز مسیری واحد برای یافتن خودِ واقعی.

داستان ادامه دارد...