ویرگول
ورودثبت نام
زهره نایبی
زهره نایبیمن عاشق دنیایی‌ام که ذهن رو به پرواز درمی‌آره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمی‌تخیلی منه. دوست دارم با شما داستان‌هایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
زهره نایبی
زهره نایبی
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

پیمان آینه|فصل۲|قسمت۱۱

کشف نخستین قطعه از پازل هویت: یک نام.
کشف نخستین قطعه از پازل هویت: یک نام.

فصل اول: کشف راز

موانعی نجات‌بخش

ماسک لبخند

آینه‌ی رازدار

نگاه نامرئی

فصل دوم: دهه‌ی نظاره

کتاب پر رمز و راز

نفرین آینه

هم اتاقی نامرئی

شادی ناب

بوی پیروزی

رقص نامرئی

تعهدی نامرئی

حسادتی نامرئی

طغیان درد

همدردی آینه


کلید راز:

اوایل پاییز در سیاتل، هوا هنوز درگیر یادگاری‌های معتدل تابستان بود. نور کهربایی عصر از لابه‌لای پرده‌های نازک به درون می‌خزید و روی انبوه کتاب‌ها و دفترچه‌های روی میز لیا می‌رقصید.

بوی قهوه‌ی غلیظ—نمادی از شب‌های بی‌خوابی و روزهای پرتلاش—فضای اتاق کوچک را انباشته بود. در ماه‌های اخیر، این اتاق از یک پناهگاه دفاعی به آزمایشگاهی خصوصی تبدیل شده بود، و قلب این آزمایشگاه، کتاب کهنه‌ی «هندسه‌ی رویاها» بود.

این کتاب، با دیاگرام‌های درهم‌تنیده و فرمول‌های مرموزش، تبدیل به مهم‌ترین معما و مشغله‌ی ذهنی او شده بود.

لیا ماه‌ها بود که شبانه‌روز و با شوری عجیب صفحاتش را ورق می‌زد و نشانه‌ها را ردیابی می‌کرد. او به دنبال خطوط اتصال پنهانی می‌گشت؛ رابطه‌ای که بتواند این همه نمودار، فرمول و حاشیه‌نویسی را زیر یک چتر معنایی واحد گرد آورد.

هرچند به رازهای پراکنده‌ای دست یافته بود، اما تصویر کلی هنوز شکل نمی‌گرفت. هر کشف تازه، تنها یک قطعه‌ی دیگر به پازلی عظیم و ناتمام اضافه می‌کرد—پازلی که فکر می‌کرد کلید گشودن راز بزرگتری است.

لیا غرق در صفحاتش بود. چشم‌هایش خطوط را می‌خواند، دستش دیاگرام‌ها را رونویسی می‌کرد، و ذهنش بی‌وقفه فرمول‌ها را می‌چرخاند. هر نمودار یک قطعه از پازل بود، هر حاشیه‌نویسی یک سرنخ.

او نه صدای مادرش را از آشپزخانه می‌شنید و نه گذر زمان را حس می‌کرد؛ تنها در تونلی از نمادها و اعداد گرفتار آمده بود.

ناگهان، سکوت عمیق تمرکزش شکست. بدنش از خمیدگی طولانی درد گرفت. با اکراه از جا برخاست، پرده را کنار زد و طبق عادتی ریشه‌دار، به سوی آینه رفت.


تصویر در آینه ثابت شد: یک کافه‌ی شلوغ. پسرک آینه—با همان موهای بور ژولیده—روبه‌رویش پسر دیگری نشسته بود و قهوه‌اش را هم می‌زد. صدایی ناهموار و پر از پارازیت، مثل موج‌های یک رادیوی قدیمی، از آینه تراوش می‌کرد.

لیا بی‌اختیار به شیشه نزدیک شد. نفس‌هایش را آرام کرد، گویی برای گرفتن صدایی از ورای دنیاها. تمام وجودش به یک گوش تبدیل شده بود.

«…فقط یه سرگرمیه.» صدای بریده‌ای به گوش رسید. «…باید مدیریت…»

او چنان نزدیک بود که بخار نفسش روی شیشه نقش می‌بست. قلبش زیر دنده‌ها می‌لرزید.

«میدونم... ولی پدرم... آینده‌م...»

این صدا مال او بود. صدای پسرک آینه‌اش. لیا چشمانش را بر هم گذاشت؛ گویی با این کار می‌توانست کانال صدا را واضح‌تر کند. این واضح‌ترین هدیه‌ای بود که آینه تا به حال به او داده بود.

و آنگاه، صدای دوستش در آینه پیچید:

«نُوآ، گوش کن. پدرت داره یه مسیر زندگی برات انتخاب می‌کنه، نه یه آینده. آینده رو خودت می‌سازى. با چیزى که توش زنده‌ای.»

لیا نفسش را حبس کرد. قلبش به شدت به تپش افتاد. این یک مکالمه‌ی معمولی درباره‌ی آینده بود، اما برای او یک موهبت غریب به حساب می‌آمد: واضح‌ترین صدایی که تا به حال از آینه شنیده بود.

جهان روی محور آن نام چرخید و ایستاد.

«نُوآ.» دهانش بی‌اراده شکل آن دو سیلاب را گرفت.

«نُوآ... نُوآ... نُوآ...» او آن را آهسته، مثل مناجات، تکرار کرد. و عجیب نبود؛ این نام همچون کلیدی بود که سال‌ها قفل درستی را می‌جُست.

این کلمه، مثل نخستین قطره‌ی آب بر سطح داغی بود که تمام وجودش را به لرزه درآورد. دو سیلاب ساده که تمام تصاویر مبهم، تمام ملودی‌های غمگین و تمام حس همدردی‌های بی‌نام را در خود حل کرد و به آن‌ها هویت داد. این یک کلید بود؛ کلیدی که قفل نخستین راز بزرگ را می‌گشود.

تصویر در آینه سوسو زد و ناپدید شد. لیا تنها در مقابل بازتاب رنگ‌پریده‌ی خودش ایستاده بود. دستانش می‌لرزیدند و لبخندی کوچک—آمیخته به حیرت و پیروزی—بر لبش نشسته بود.

او حالا دیگر می‌دانست. پسرک آینه یک اسم داشت. او «نُوآ» بود. و این آغاز پایان راز بود.

داستان ادامه دارد...

مسیر زندگیهویتعلمی تخیلیرمان عاشقانهداستان کوتاه
۱۶
۰
زهره نایبی
زهره نایبی
من عاشق دنیایی‌ام که ذهن رو به پرواز درمی‌آره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمی‌تخیلی منه. دوست دارم با شما داستان‌هایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
دنیای تخیلات من
دنیای تخیلات من
من عاشق دنیایی‌ام که ذهن را به پرواز درمی‌آره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمی‌تخیلی منه. الانم دارم داستان «پیمان آینه» رو می‌نویسم. دوست دارم شما دوستان هم، داستان‌های علمی‌تخیلی خودتون رو، وارد دنیای من بکنین، تا بال پرواز همدیگه بشیم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید