آخرین والسِ نیمه شب

۱۰ دقیقه مانده به نیمه شب است.

سکوت آزار دهنده ای بر همه جا حاکم است.

گرامافون را روشن میکنم.

آهنگ مورد علاقه مان پخش می شود و بغضِ سکوتِ شب را می بلعد.

صدایش را تا آخر زیاد میکنم و با ریتم آهنگ به سویش قدم بر می دارم.

بر روی مبل لم داده و صورتش را به طرف دیگری کج کرده است.

دستم را به سمتش دراز می کنم اما نمی گیرد.

"خدای من! باز چه شده؟ اگر نمی خواهی حرفی بزنی، حداقل با من همراهی کن..."

دستش را می گیرم و انگشتانم را بین انگشتانش قفل می کنم.

به سمت خود می کشاندمش و مقابلم می ایستد.

بازوی دیگرم را دور کمرش حلقه میکنم و او را به خود می چسبانم.

صورتش را در گردنم فرو می کند و من را از نگاهش بی نصیب می سازد.

با آهنگ پیش می رویم، در نوایی که میان ما می پیچد.

کمرش را سفت تر می چسبم و به رقص می آورمش.

موسیقی بر سرتاسر وجودم طنین می اندازد

و مرا غرق در گذشته ای نه چندان دور می کند.

یاد اولین دیدارمان می افتم.

با همان نگاه اول، مجذوب چشمان درخشانش شدم.

چشمانی که ستاره ها نیز در مقابلش زانو می زدند.

لبخند شیرین و دلچسبی هم داشت

و با حرف هایش دلم را گرم می کرد.

اما...،

به یک باره چه شد؟

دیگر برق چشمانش خاموش شد؛

لبخندش تلخ شد و

حرف هایش دل سردم می کرد...

در حالی که من هروز آتش عشقم شعله ور تر می شد و او را در محبت خود غرق می کردم!

متوجه چیزی می شوم.

پیراهنم رنگی شده...،

دستانم هم همین طور...

اما من که نقاشی نکردم!

پس این رنگ سرخ چه می گوید؟!

چیزی بر بر گردنم سر می‌خورد و احساس خیسی می کنم...

دارد گریه می‌کند؟

صورتش را عقب می کشم.

گلگون شده است

و انگار که در اشک هایش آهن حل شده باشه، رنگ و بوی زنگ زدگی می دهد!

صدای تیک تاک ساعت، نیمه شب را اعلام می کند و همزمان با آن، صدای ناقوس مانندی در سرم می پیچد.

همه چیز در مقابلم جان می گیرد...

چهره ی آن پسر هم سرخ شده بود.

البته من رنگی اش کردم!

همان پسری که او را بیش تر از من می خنداند؛

همان که او را، برق چشمانش را و لبخندش را از من دزدید!

برای اینکه مزاحم کارم نشود مجبور شدم دست و پای نحیف دخترکم را هم ببندم.

بعد از اینکه پسر را سلاخی کردم،

نمی دانم، چرا او یکسره جیغ می کشید؟

مرا دیوانه می نامید!

آخَر مَگر مَن دیوانهِ ام؟!

جیغ هایش برایم آزار دهنده بود و دوست نداشتم او را در این وضع ببینم

اما در عین حال لذت می بردم!

تا اینکه اسم آن حرامزاده را آورد...

لب هایش را با دقت بهم دوختم.

"بی صدا زیبا تری!"

چشمانش با نگاهی زجر دیده به من خیره بودند.

"می دانی؟ از اولش هم برایت زیادی بودم، مگر نه؟ لقمه ی بزرگ تر از دهانت که بگذاری، هول می شوی؛ در گلویت گیر می‌کند و خفه می شوی..."

اشک هایش بی وقفه می بارید.

"لعنتی! باز هم می توانم صداهای محبوس در گلویت را که نام آن پسر را فریاد می زنی بشنوم! پس بگذار هردومان را راحت کنم."

با صدای اوج موسیقی به زمان حال پرتاب می شوم

و ناگهان با توقف رقص،

وزن غیر منتظره اش را حس می کنم...

بازویم را از دورش آزاد می کنم.

یک مرتبه از آغوشم رها می شود و محکم بر زمین می افتد.

راستش از هارمونی رنگ ها زیاد سر در نمی آورم

اما بی تردید می گویم که تلفیق جذابی ساخته شده؛

حالا که غوطه ور در رنگی است که آخرین بار، با لب های دوخته شده اش چشید...؛

رنگِ سرخ!

و در آن نیمه شب، برای همیشه، با آن موسیقی کلاسیک، رقص والس و عشقم وداع کردم.