آرزومندِ رخِ شاهِ چو ماهم

اگر آن طایرِ قدسی ز دَرَم بازآید

عمرِ بگذشته به پیرانه سرم بازآید

دارم امّید بر این اشکِ چو باران که دگر

برقِ دولت که بِرَفت از نظرم بازآید

آن که تاجِ سرِ من خاکِ کفِ پایش بود

از خدا می‌طلبم تا به سرم بازآید

خواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیز

شخصم ار بازنیاید خبرم بازآید

گر نثارِ قدمِ یارِ گرامی نکنم

گوهرِ جان به چه کار دگرم بازآید؟

کوسِ نو دولتی از بامِ سعادت بزنم

گر ببینم که مَهِ نوسفرم بازآید

مانِعَش غلغلِ چنگ است و شکرخوابِ صَبوح

ور نه گر بشنود آهِ سحرم بازآید

آرزومندِ رخِ شاهِ چو ماهم حافظ

همتی تا به سلامت ز درم بازآید

نوشتم و نوشتم و نوشتم، اما ویرگول هنگ کرد و متنم پرید و پر کشید. من هم دیگر حوصله‌ی از نو نوشتنش را ندارم.

بسنده می‌کنم به همین چند عکس و خاطرات خوشش...

شعر حافظ هم در ضمیمه متن قبل بود که چون در حافظه داشتم گذاشتمش...