از پشت شیشهٔ چشمانم🪟🌲

طبیعت را از پشت شیشهٔ چشمانم می‌بینم؛
آیا شفاف است یا کدر؟
اگر کدر باشد، آیا می‌توانم با دستمالی از جنس زیبایی تمیزش کنم؟
،کودکی در بیشه‌زار می‌دود.
آیا لمس سبزه‌های نازک با کف دستان کوچکش به او حس سرزندگی خواهد داد؟
نه! اگر پایش به شاخه‌ای گیر کند و بیفتد چه!؟
اما جای نگرانی نیست کسی از بالا مراقبش است.
حسش می‌کنم، حضور مطلق و قدرتمندش را.
کودک می‌دود، می‌دود و می‌دود، چابک و چالاک
،تا کی خواهد دوید؟ آیا پایانی خواهد داشت؟
حالا می‌بینم؛
کسی بر فراز قلهٔ کوه ایستاده است.
او کیست؟
نمی‌دانم.
آیا این پایانی بود که دخترک انتظارش را می کشید؟
باز هم نمی‌دانم.
درست است؛
من هیچ چیز نمی‌دانم.

اگر تا به حال با داستان « ما می‌توانیم» آشنا نشده‌اید، می‌توانید از اینجا شروع کنید:

ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مه

ما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله ها

ما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوخته

ما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌ها

ما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکی

ما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجات

ما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهران

ما می‌توانیم، قسمت هشتم: آخرین امانت

ما می‌توانیم، قسمت نهم:اعتراف وینکلی

💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖