ویرگول
ورودثبت نام
زهره نایبی
زهره نایبیمن عاشق دنیایی‌ام که ذهن رو به پرواز درمی‌آره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمی‌تخیلی منه. دوست دارم با شما داستان‌هایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
زهره نایبی
زهره نایبی
خواندن ۵ دقیقه·۵ روز پیش

پیمان آینه|فصل۲|قسمت۱۵

یک سوگواریِ شیرین، برای پایان یک وابستگی
یک سوگواریِ شیرین، برای پایان یک وابستگی

فصل اول: کشف راز

موانعی نجات‌بخش

ماسک لبخند

آینه‌ی رازدار

نگاه نامرئی

فصل دوم: دهه‌ی نظاره

کتاب پر رمز و راز

نفرین آینه

هم اتاقی نامرئی

شادی ناب

بوی پیروزی

رقص نامرئی

تعهدی نامرئی

حسادتی نامرئی

طغیان درد

همدردی آینه

کلید راز

دنیای رنگی

رقص رهایی

زاده‌ی تحقیر


پاداش امید:

پرتوهای طلایی خورشید، آرام از لای پرده‌ی نازک اتاق به درون خزیدند و نواری از نور و گرما بر صورت لیا کشیدند. نسیم خنک پاییزی که از پنجره‌ی نیمه‌باز می‌وزید، پرده را تکان داد و سپس بر گونه‌اش نشست، تا او را با نوازشی آرام از خواب بیدار کند.

چشمانش را گشود و برای لحظه‌ای در گرمای رختخواب ماند، سعی کرد به آواز پرنده‌ها در بیرون دل بسپارد. اما این تلاش برای آرامش، ناکام ماند. سنگینی غمی نامرئی بر دلش نشسته بود و رهایش نمی‌کرد.

یک هفته گذشته بود و در تمام این مدت، آینه خاموش مانده بود؛ هیچ تصویری از نُوآ نشان نمی‌داد و تنها انعکاس خودش را می‌دید.

بدون معطلی برخاست و مستقیماً به سوی آینه رفت—گویی کششی نامرئی او را می‌کشید. کف دستانش را با نوعی عطوفت و اضطراب بر سطح سرد شیشه گذاشت و در جستجوی چیزی در ژرفای آن خیره شد. نفسش در سینه حبس شده بود و نجوایش، آمیخته‌ای از دلتنگی و ترس، بر سکوت اتاق شکست:

«یک هفته… یک هفته‌ی تمام که ناپدید شده‌ای. کجایی؟ آخرین باری که تو را دیدم، همان رویارویی با پدرت بود... می‌ترسم آسیبی دیده باشی.»

سپس، چشمانش را بست. بغض، گلویش را مثل مشتی فشرده بود. وقتی دوباره سخن گفت، صدایش بیش از آنکه زمزمه باشد، نفس‌بریده‌ای بود که به کلمات تبدیل شده باشد: «یعنی... دیگر هرگز تو را نخواهم دید؟ دیگر هرگز صدایت را نخواهم شنید؟»

دقایقی را همانجا ایستاد، در سکوت، با این امیدِ محال که شاید آینه پاسخ دهد. اما هیچ چیز تغییر نکرد. سرانجام، با آهی که از سینه برکشید، از آینه روی گرداند و به سمت تختش رفت.

مثل یک ربات که برنامه‌اش از پیش مشخص شده، شروع به مرتب کردن ملحفه‌ها کرد. کاری بی‌روح و مکانیکی، تنها برای پر کردن خلأ و مشغول کردن دست‌ها. سپس، برای فرار از سیل خاطرات و نگرانی‌ها، مستقیماً به سراغ کتاب‌های درسی‌اش شتافت.


ساعت‌ها—که تنها روی کاغذ دو سه ساعت به‌نظر می‌رسیدند، اما برای او به اندازه‌ی یک روز کامل کش آمده بودند—آهسته و سنگین گذشتند. او کتاب را باز کرده بود، چشمانش روی کلمات می‌دوید اما ذهنش جایی دیگر بود:

در اتاق نُوآ، پشت آن آینه.

هر بار که سعی می‌کرد خطی را بخواند، تصویر نُوآ در لحظه‌ی ترک صحنه میان کلمات می‌جست و تمرکزش را می‌ربود. تلاشش بی‌فایده بود؛ دیوار دفاعی که به زحمت ساخته بود، ترک برداشت و فروریخت.

اشک‌هایش، که این‌بار نه آرام، که بی‌اختیار و جاری بود و غیرقابل کنترل. و درست در همین نقطه‌ی تسلیمِ کامل بود که بدنش پیش از ذهنش تصمیم گرفت. با تصویرِ شفاف و دردناکِ چهره‌ی نُوآ در ذهنش، دوباره به سمت آینه بازگشت.

در آینه، به چشمان نمناک خود خیره شد. این بار، نجوای درونش نه یک پرسش، که یک اعلام بود—برای خودش: «من برای لیا بودن، نیاز به هیچ کسی ندارم. حتی بدون اون... می‌تونم خودم باشم. می‌تونم شاد باشم.»

و درست در لحظه‌ای که این حقیقت را می‌پذیرفت، موجی از احساس متضاد بر او چیره شد: ته‌دلی سنگین برای غیاب نُوآ، و همزمان، سبکیِ شگفت‌انگیز برای کشف این که می‌تواند روی پای خود بایستد.

اشکی که پس از این لحظه سرازیر شد، گرم و شور بود؛ نمادی از این سوگواریِ شیرین برای پایان یک وابستگی. آرامشی که اکنون در وجودش جریان داشت، سبکی و گرمایی لطیف به همراه آورد. گویی از درون می‌درخشید.

با حرکتی سیال و موزون یک قدم به عقب برداشت. سپس، بازوانش را به نرمی دور بدنش حلقه زد، در آغوش‌گرفتنی که نه نشانه‌ی تنهایی، که نماد تکامل بود. سرش را به آرامی خم کرد و لب‌هایش را بر شانه‌ی چپش گذاشت—بوسه‌ای نرم و طولانی، پیمانی بی‌صدا با خودش برای محافظت، دوست‌داشتن و وفاداری.

و سپس، با آرامشی که ریشه در پذیرش داشت، زمزمه‌اش در سکوت اتاق طنین انداخت. این بار خطابش به خودش، مستقیم و صمیمی بود: «لیای عزیزم... نگران نباش. بس است. از این پس، سنگین‌ترین زره و مطمئن‌ترین پناهگاه تو، خودِ تو خواهی بود.»

بعد از این گفت‌وگو، احساس می‌کرد بر زمینی سفت ایستاده است. با همین حس، با قاطعیتی آرام و مصمم، به سمت میز تحریرش بازگشت تا آینده‌اش را رقم بزند. باید قولی را که به خود داده بود، محقق می‌کرد.

این بار، زمان نه کشدار، که روان و متمرکز گذشت. لیا پشت میز تحریرش فرورفته بود در جهانی که کتاب «هندسه‌ی رویاها» پیش پایش می‌گشود. ساعتی بعد، خورشید از وسط آسمان گذشته و نوار نور روی میزش جابه‌جا شده بود.

او با تمرکز صفحات را ورق می‌زد و یادداشت‌هایی منظم و پُررنگ برمی‌داشت. تنها صدا، خش خش مداد بر کاغذ و ورق خوردن صفحات بود. انگار این تمرکزِ تازه، پاداشی بود برای همان پیمانی که با خود بسته بود. و درست در اوج این غرق‌شدگیِ سازنده، ناگهان صدای بازشدن در—نه از راهرو، که از سوی آینه— تمام توجهش را به خود جلب کرد.

چشمانش ناگهان درخشید، گویی ستاره‌ای در عمق آن‌ها روشن شده باشد. بدنش پیش از ذهنش واکنش نشان داد و با شتابی کودکانه به سوی آینه شتافت. ذوق زده، با نجوایی که از شادی می‌لرزید، تکرار کرد:

«تصویر برگشته! نُوآ... نُوآ اینجاست!»

کف دستش را—این بار نه با التماس، که با اشتیاقی سرشار—روی سطح شیشه گذاشت، گویی می‌خواهد از آن سوی شیشه استقبال کند. تمام آن روزهای انتظار و نگرانی، در این لحظه‌ی اتصالِ دوباره، به ذوقی شیرین و پیروزمندانه بدل شد. این، پاداشِ شیرینِ امیدِ لجوجانه‌اش بود.

تصویر، ثابت و شفاف—واقعی‌تر از همیشه—در آینه نقش بست. نُوآ در آشپزخانه‌ی خانه‌اش نشسته بود، پشت میزی ساده. نور سرد و یکدست چراغ‌های سقفی، بر کاغذ سفید روبرویش می‌تابید. سکوت مطلق بود.

او با تمرکزی عمیق و آرام، بر روی تکه کاغذی خم شده و چیزی می‌نوشت—قلم با نظمی آهسته و پیوسته بر کاغذ حرکت می‌کرد. هیچ نشانی از آن خشم یا آشفتگیِ هفته‌ی گذشته نبود؛ این سکوتِ هدفمند و آرامشِ نُوآ، خود برای لیا پیغامِ اطمینان‌بخشی بود.

او نوشتن را به پایان برد. قلم را کنار گذاشت و برای لحظه‌ای به خطوط نگاه کرد. سپس، کاغذ را با حرکتی محکم و دقیق از وسط تا زد—یکبار، دوبار. آن را روی سطح صیقلی میز آشپزخانه گذاشت، انگار وزنه‌ای کوچک روی آن می‌نهاد.

از جایش بلند شد و به سمت در حرکت کرد. در آستانه‌ی در، ناگهان ایستاد. سرش را برگرداند و نگاهی طولانی—نگاهی که برای لیا پر از معنایی ناشناخته بود—به آن تکه کاغذِ تا شده انداخت.

لحظه‌ای درنگ کرد. سپس روی برگرداند. و درست در همان لحظه‌ای که قدم از اتاق بیرون می‌گذاشت، تصویرش نیز از پهنه‌ی آینه جدا شد و با او رفت. صفحه، ناگهان خالی ماند و اتاق لیا را در سکوتِ مطلق و رخوتی برجامانده از آن حضور، تنها گذاشت.

داستان ادامه دارد...

علمی تخیلیوابستگیاستقلالخود واقعیرمان فانتزی
۲۲
۲
زهره نایبی
زهره نایبی
من عاشق دنیایی‌ام که ذهن رو به پرواز درمی‌آره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمی‌تخیلی منه. دوست دارم با شما داستان‌هایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید