ویرگول
ورودثبت نام
آشنا
آشنا«من آنِ توام.…مرا به من باز مده»
آشنا
آشنا
خواندن ۳ دقیقه·۱۰ روز پیش

کلاژ رنگ های گم شده

امید جانم…

در تاریکی همه ی رنگ ها یکیست…زردو نارنجی و قرمز و آبی …سفید و سیاه و خاکستری…همه تیره هستند همگی از دم مشکی…

ای مشکی ی زیبای من …نور دل بر افروز …نور دل بر افروز که میخواهم بنفشم را پیدا کنم….(:

اگر شما نیز رنگی را گم کردید خوشحال میشم که از قلمتون تو این پست استفاده بشه فقط متنی که می خواین رو بنویسید تا به این پست اضافه کنم به امید این که یک کلاژ زیبا بسازیم…^-^

رنگی را گم کرده ام... آسمانم مرده... نمی‌تواند معشوق هزار رنگش را بر چشم مردم فرو کند‌... رنگ سبز وجودم مرده گویا که میخواستم جنگل خاطرات را به آتش کشم، ولی تنها بوی سوختگی پوست آمد... خواستم رنگم را آبی کنم که... ای داد! نگو از خشم رنگ سخت کبودی را برگزیدم...

با تشکر از گین عزیزم^^

گاهی خیال می‌کنم که جهان را از پشت یک توری خاکستری می‌نگرم؛پارچه‌ای نازک میان نور و اشیا، که مانع دید من میشود. من تشنه از هر درخششی سوار بر رنگین کمان خاکستری ام میشوم . زرد متظاهرم را میخواهم ؛ همان زردی که لبخند می‌زد حتی زمانی که خورشید پشت ابرها تبعید بود . آبی غمگینم را می‌خواهم ؛ او بلند بود تا خودش را در دریای اشک هایم حل کند . سبز خندانم کجاست ؟ سبزی که از میان ترک های دیوار امید جوانه زد و مرا بیدار کرد . مشکی مغرورم را پس بدهید . مشکی ای که شب را بر تن میکرد اما هیچ ستاره ای را جا نمی‌گذاشت . قرمز .. قرمز درخشانم... او قلبم را چو چراغِ راهنمایی میان ماندن و رفتن روشن میکرد . مرا به سوی آنها بازگردانید . چشمانی را میخواهم که باری دیگر به خیال کودکی ام روم .

با تشکر از طناز نازنین

مدتیست که تشنه‌ی آبیِ گمشده‌ی قلبم هستم .. آرامشم، زلالی‌ام .. رنگِ آبیِ آسمانم گم شده است عزیز!
آنچنان که گویی هیچ نبوده، گویی از همان اول بنایِ این زندگی را خاکستری ریخته‌اند.. جوری گم شده میانِ سیاهی ها و سفیدی‌های این زندگی ، گویی از همان اول من آبی نبودم، بلکه خاکستریِ خاکستری بودم و ماندم :)

با تشکر از کانی گیانم

اِریل......تو هیبیول مامانی.....با عمری به درازای نور ،هیبیول ها به دست انها بافته خواهد شد.......تاروپودی خوانا وگوارا...خاطرات تنیده در عشق آن رخسار گلگون و طلاوار......موهای قهوه ای و موج های رقصان روشن......نمودی از تو....اریل....کدخدا گفت....دل ،نبند.....اما....... با اینکه میدانم اریل زود تر از من از دنیا می رود.....مامان باز هم خوشحاله....از اینکه.......عاشق اریل شد.......من خوشحالم که عاشقش شدم

با تشکر از سما ی خوش قلبم

رنگم را ندیده‌ای؟

مدتی‌ست گمش کرده‌ام.

چشم‌هایم در هر گوشه و کناری به دنبالش می‌گردند.

فکر می‌کنم شاید دیگر هرگز به آشیانه‌اش برنگردد.

مانده‌ام من و کمی خاکستری…

که از سرم هم زیاد است، می‌دانم.

می‌گویند اگر داشته‌هایت را نبینی، از تو روی برمی‌گردانند.

رنگ‌رنگی‌هایم مرا تنها گذاشتند

تا درسی باشم برای صاحبان رنگ.

حالا خاکستری‌ام را در آغوش می‌کشم؛

او تمام چیزی‌ست که برایم مانده.

باتشکر از آرزو خانم مهربان

در رگِ پاییز، سرد و بی‌صدا،
می‌لغزد خورشید، می‌رود دنیا.
برگ‌ها می‌رقصند، آخرین وداع،
با جهانی که می‌رود ز یاد.
بادِ سرگردان، قصه‌ها دارد،
از غمی پنهان، که دل‌ها را آزارد.
شاخه‌ها عریان، در سکوتِ شب،
منتظرِ نوری، در دلِ این تب.
لیک در اعماقِ خاکِ تیره،
غنچه‌ای خفته، امیدِ دلپذیره.
ریشه‌ها در هم، گره خورده به هم،
می‌کشند جان را، از دلِ این غم.
این خزان، پایانِ قصه‌یِ ما نیست،
آغازِ رویش است، آن‌چنانی که خواست.
آن نهالِ کوچک، با دو برگِ سبز،
می‌درد این پرده، می‌زند آواز.
بشنو از امید، آن همایون صدا،
که در سکوتِ شب، می‌آورد ندا.
گرچه پاییز است، فصلِ رفتن‌ها،
با بهار آیم، با گل و جویبارها.
پس مترس از غم، مترس از شبِ تار،
چون که در دلِ ما، هست نوری آشکار.
نورِ امیدی، که فروزان است،
بهترینِ راه‌ها را، نشان است.

باتشکر از رقیه ی امیدبخش

من سرخم را گم کرده‌ام. سرخِ خونینِ دلبندِ من که از غلظت خشم و عقده به سیاهی می‌گرایید. سرخِ تاریکِ من، که دست‌هایم را آلوده به حضورش می‌کرد. آلوده به نگاهِ آرام و سَرخورده‌اش. آلوده به خشونت آشکارا و ترسِ پنهانش.
سرخِ یتیم من! غول کوچک و تنهای من! پسربچه‌ی بوسیدنیِ من! چقدر دلم برای تو و عشق گناه‌آمیزت تنگ می‌شود.

با تشکر از ایزابل دختر کوچولوی قدرتمند من

«متن تکمیلی این شاهکار»


پ.ن:این پست تاریخ انقضاء ندارد پس خوشحال میشم هر وقت خواستید بیایید و ما رو مهمان قلمتون کنید…(:

۳۴
۱۰۳
آشنا
آشنا
«من آنِ توام.…مرا به من باز مده»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید