
شب که میشه دوست دارم فردا را ببینم.فردایی که قراره کلی اتفاق رقم بخورد.بی تحرکی من از ناامیدی نیست.فقط دلم میخواد اتفاق بدی نیفتد.
صبح شروع می شود.غلت در رختخواب را تمام می کنم.با هر حالتی صبح را شروع میکنم.قدم زنان اتاق را ترک میکنم.بی اختیار به سمت آشپزخانه میروم.
با وجود غم زدگی،خوردن صبحانهام را کامل می کنم.کام تلخم را با قهوه شیرین میکنم.خستگی ام را با نگاه به پنجره دلخوش می کنم.
بر صندلی روبروی پنجره مینشینم.نگاهم را به پنجره میاندازم.اتفاق جلبی را می بینم.در روز آفتابی،باران شروع به باریدن کرده است.آخه تو روز آفتابی؟
هر بار که باران می بارد،یاد تنهایی خودم میافتم.انگار که باران هم مثل من تنهاست.برای جلب توجه هم که شده،در روز آفتابی می بارد.
من دوست داشتم که در عین ناخوشی،آرام باشم.در صحرای کویر،آسمان پر ستاره باشم.در اعماق دریا،نفس بکشم.