
خیلی وقتی هست که ننوشتم.انگار که وجوه خودم را به طور نسیه فروختم و قرار نیست پولی دریافت کنم.
چشمانم را باز می کنم.در تاری دیدم هم دنیا قشنگ نیست.انگار که باید همه چیز را عوض کنم.به ترنم عشق هم که شده باید تغییر را اولویت می دادم.
قدم زنان جلو میروم.دلم نفس تازهای می خواهد ولی آلودگی مانع آن است.تلخی حس تازه را حس می کنم.واقعا حس خوبی دارد؟
جایی را برای رها کردن خود بر صندلی پیدا می کنم.می نشینم و تکیه می زنم.اعتماد به نفسم را به لیوان دستم می سپارم.در امواج خطرناک نا امیدی،این کار درست است.توان فرماندهی تیم ذهنم را ندارم.ولی آخه قهوه ی داخل لیوان؟
هر چه میگذرد،فکر تازهای از ذهنم خطور نمیکند.انگار به تازگی زود خسته میشود.بلند میشوم و آن جا را ترک میکنم.پنجره را مَحرم ناراحتی خود می بینم.
دنیا از پشت پنجره جالب به نظر می آید.انگار زیبایی جا افتاده است.چیزی درونش نیست.انگار ماکت فانتزی هم مشتری ندارد.فقط برای تلف وقت،اغراق را تلفظ می کنند.
واقعا نقاب بازی، جواب این کار ها هست؟