
نمیدونم ولی خیلی جالب میشد در حال متوقف میشدیم.گذشته را فراموش کنیم.آینده را یخ بزنیم.در حال زندگی را صد بار تجربه کنیم.
در کنج آرامی،آسایش را تجربه کنیم.در کشمکش دنیا،نگاه به اینده را تجربه کنیم.در زندان سختی،راه فرار را تجربه کنیم.
خب،فراموشکار شدیم.اینده را منجمد کردیم.فقط تنها کاری که میماند،قلم است.قلمی که بر دست بگیریم و حال هزار سال را رونویسی کنیم.بنویسیم، حتی اگر کاغذ سفید باشد.
انگار که زیادی محو قلم شدیم.حال را هزار و یک شب کردیم.فقط میماند کی قصه بگوید.قصه تلخ و شیرین بگوید.البته که امیدوارم غروب نشود.فقط با یک غروب،قصه هزار و یک شب تمام میشود.
قصه تمام شد.شب گذشت.امروز هم با حال بد تمام کردم.همانطور که زندگی ام را به لیوان قهوه سپردم.همانطور که پنجره رو به صحرا،علاقهی من است.
ای کاش،در قرمزی رنگ سبز را ببینم.ای کاش،در طوفان،آرامش را ببینم.ای کاش،بدی را به ماسه ساحل بسپاریم.ای کاش.....