
ساعت هشت شب بود.بی رمق روی کاناپه دراز کشیده بودم.فکرهایم مثل اسب افسار کشده در حال فرار بودند.یعنی تا آخر شب چی کار کنم؟
ترجیح دادم بخوابم با اینکه سرحال بودم.کشان کشان سمت تخت خواب رفتم.پتو را روی خودم کشیدم.چشمانم را محکم بستم و به خواب رفتم.واقعا به خواب رفتم؟
تلاش ها فایده نداشتم.بی خوابی داشتم.حوصله نداشتم.مهم تر از آن کاری هم نداشتم.نمیدانستم چه کار کنم.
اطراف را نگاه کردم.چیز جالبی را روی دیوار دیدم . نقاشیام ،نقاشی بچگیام را روی دیوار دیدم.آن زمان که نقاشی میکردم فقط رویاهام را میکشیدم.
یادش بخیر.بچگی وقت خواب که میشد،آرزو میکردم.آرزوم این بود که فضانورد بشوم و به مردم خدمت کنم.وقتی میخوابیدم،خواب میدیدم که لباس سنگین سفید پوشیدم.
هههه!ای کاش همه چیز مثل بچگی بود.قبل خواب،آرزو میکردم و در خواب برآورده میشد.اخه این دنیا ارزش آرزو کردن را نداشت.
آرزو کردم ماشین کنترلی داشته باشم،دوچرخه ام خراب شد. آرزو کردم فردا با بابا بیرون بروم،فردای آن عازم سفر کاری شد.آرزو کردم که..
آرزو کردم زندگی ام مثل خواب باشد.هر چقدر هم بد باشد ولی از دور زیبا باشد.مثل دود رنگی که خفه کننده است ولی زیبا است.
از بس که فکر کردم که کمکم خوابم گرفت.امیدوارم که خواب خوبی داشته باشد.یعنی چه می شود؟