
یک سال گذشت.با وجود غمناکی روزگار گذشت.با خندهی تلخ امیدوارانه گذشت.با آرزوی محقق نشده گذشت.با امید دلگرم کننده گذشت.گذشت.
هر چه فکر میکنم چیزی در قلم نمیگنجد.شاید متون زیادی نوشتم ولی قلمم سفید بود.شاید خودم را به وجود آوردم ولی آب شدم.
سال عجیبی بود.کلی اتفاق داشت ولی حتی در یک کلمه هم توصیف نمیشود.انگار که پارسال را دوباره تجربه کردیم.
از پارادوکس شروع شد.همان تناقضی که هم بود هم نبود.مثل التماس کورکورانه که نتیجهای هم نداشت.واقعا ارزش داشت؟
کمکم که جلو رفتیم،به پاییز رسیدیم.فکر میکردیم میشه تلخی ها را جبران کرد.با این وجود پذیرایی آن،ریزش برگ بود.
برای فرار هم که شده،جلو رفتیم.باران آمد.این باران قرار بود نشانهی خوبی باشد.سخت شد.دلتنگ شدیم.شاید بهتر بگویم دلتنگ شدم.
باز به نتیجه نرسیدم.پس سفر را آغاز کردم.در گشت و گذار طولانی،به مزرعه رسيدم.مزارع سرسبز را دیدم.فکر برداشت کردم که شاید به خوشی سال تمام شود.تا بیشتر زمین را دیدم،هرس های زیاد را دیدم.
به مزاجم نیامد.پس تصمیم گرفتم سفر نکم.دیگر سال به اتمام رسیده بود.هر چه کردم نتیجه نداد.درخت تنومندم خشکید.درخت بید ما رشد نکرد.در این آسمان پر ستاره حتی سیاه چاله هم نبودیم.
امیدوارم که بتونم سال بعد را بهتر ببینم.هر چند که دور از نظر است.شاید باعث شد.....