
هر ساعتی از روز میگذرد،دیگر دوست ندارم غروب را ببینم.شاید یک غروب باعث پایان هزار و یک شب باشد.
تنفر دارم.از همه چیز بدم میآید.انقدر غمگینم که سکوت سوگلی من است.سکوتی که همیشه برنده است و شکسته نمیشود.
شاید جالب بنظر بیاید.غروب پایان روز و آغاز شب است.شاید هم آغازگر روز بهتری است.به هر حال،عظمتش در فرو ریختن است.کاری که شاید هرگز طلوع انجام ندهد.
باز به رسم فهم،کنار پنجره تکیه میزنم.با نافهمی تماشاگر غروب میشوم.یعنی یک غروب میتواند پایان یک افسانه باشد؟
از روی لجبازی به سمت قصه ها حملهور میشوم.قلم را به دست میگیرم و قصه های خوشی را خطخطی می کنم.بلاخره باید بهای غلط های افسانه ها را داد.
از سر خط اینگونه می نویسم ولی چه بنویسم؟از آذرخش های نامه ی فردوسی یا از رود آرامش حافظ؟از سکوت عارفانهی عطار یا نوازش عشق باباطاهر؟
با بغض قلم را رها میکنم.با وجود نفرت،قصهی هزار و یک شب شهرهی شهر است.مثل پروانهای که با وجود خورشید،ناز خریدن شمع را ترجیح می دهد.
واقعا یک غروب،پایان هزار و یک شب است؟