
چقدر دلتنگ بابا شدم.شاید اگر بود،آنقدر نگران مامان نمی شدم.مامان چند روزی هست که پشت تلفن داد می زند،جواب را نمی دهد و حتی با من حرف نمی زند.مامان،چیزی شده؟
مامان وقتی طلبکار را دید،عصبی شد و گفت:(با آقای امیری صحبت کنید.من نمی دانم کجاست.اگر مزاحم شوید به پلیس زنگ می زنم.)
همه به مامان نگاه می کردند.آن شخص بدون دیدن ما رفت.ما هم با مامان سریع سوار اتوبوس شدیم.حتی فکر کنم اشتباه سوار شدیم.
مامان حتی به من نگاه هم نمی کرد.حس مامان آن گونه بود که انگار به وسایل مامان دست زدی و مامان عصبی بود.مدام زیر لب می گفت:(ای خدا.خودت کمکم کن.)
بلاخره به خانه رسیدیم.مامان وسایلش را رها کرد و به اتاق رفت.صدایی آمد.انگار صدای کلید بود.بلافاصله مامان گفت:(رامتین مامان من در را قفل کردم.کمی کار دارم.توی یخچال غذا هست.)
انگار یخ زده بودم.سراغ یخچال رفتم.کمی غذا پیدا کردم و بدون نشستن خوردم.نگران مامان بودم.یعنی چه اتفاقی رخ داده است؟
همین لحظه صدایی بلند شد:
- من نمی دانم.من مقصر بدهی های تو نیستم.
- من که پول ندارم.از مادرجانت بگیر.
- من نمی دانم.خدافظ.
مامان تا شب در اتاق ماند.من حتی می ترسیدم مامان را صدا کنم.با خودم گفتم چیز خاصی نیست.از این اتفاقات،دو روزی گذشت.
اولین چیزی که بابا یادم داد،روزها و هفته ها بود.آنقدر مامان عصبی بود که من دو روز بود که مدرسه نرفتم.اگر هم می رفتم،کسی دنبالم نمی آمد و خودم پیاده خانه می آمدم.
یک روز که داشتم بر میگشتم،یک نفر صدایم زد و گفت:سلام آقا پسر.وقتی که برگشتم،پاهایم لرزید.این که .......