
برای بهتر فهمیدن این متن،کلیهی متون بداهه آمیز را مطالعه فرمایید.ممنون)
(من کی هستم؟)
این تنها سوالی بود که هیچوقت نتونستم به آن پاسخ دهم.من که شب را با دود رنگی تمام کردم.با کمال میل،راوی قصهی غروب هزار و یک شب شدم.پس کی هستم؟
شاید از بیحسی امروزم هست.انقدر بی حس شدم که از روی سفیدی رو نویسی میکنم.آنقدری که با پنجره هم صحبت شدم.آنقدری که....
با وجود وقت آزاد،تنگنای استرس من را رها نمیکند.شاید با تقلب هم نتوانم به این سوال جواب دهم.برای یافتن خودم،در گذشته خود سفر میکنم.
هر قدمی که بر میدارم،خاطرات برایم زنده می شود.از جشوارهی درخت بید میگذرم.دلنوشتهی کهنهی خود را زیر پا له می کنم و از وابستگی دیروز خودم سرباز میزنم.
انگار که سفر در خودم هم فایده نداشت.دیگر فکری از ذهنم خطور نمیکرد.شاید بهتر بود که بودن جواب دادن به این سوال،جلسهی امتحان را ترک کنم.اما تا کی؟
شاید این تعریف بدی باشد ولی نمی توانم به خودم دروغ بگویم.من:
(من تمامی این کلمات در داستان ها هستم.هر بار که مینویسم،روح من در این کلمات دمیده میشود.شاید بارها شکست خودم اما انصراف ندادم.بهترین شریکم،بداهه من را در بازی نگه داشت.کسی که من را تشویق به ادامه کرد.با اینکه میدونست چه اتفاقی میافتد.)
من همینم.من.......