ویرگول
ورودثبت نام
بداهه آمیز
بداهه آمیز
بداهه آمیز
بداهه آمیز
خواندن ۱ دقیقه·۱۲ روز پیش

وابستگی دیروز.

هر کسی روزش را یک طوری شروع می‌کند.از بچه های‌ در حال بازی گرفته تا بقیه که در حال رفتن به سرکار هستند.

من هم صبح خود را با بیرون رفتن شروع کردم‌.ترجیح دادم کمتر خانه بمانم.آخه می‌ترسیدم اسیر پنجره‌ی خالی بشوم.انقدر محو تماشا‌ شوم که دیگر چیزی ازم باقی نماند.

قدم زنان به پارکی رسيدم.خودم را به یاد بچگی آنجا رها کردم.اگر چه هیچ چیز مثل قبل نیست.با این حال دوست داشتم گذشته را تکرار کنم.مثل جوانِ پیر،به صندلی تکیه می‌زنم.

به اطراف می‌نگرم.فواره‌ی آب،جذابیت خاصی به پارک داده بود.اگر چه که طراوتی به اطراف نمی‌داد.انگار که زود از خواب بیدار شده بودم چون هنوز شهر خواب بود.

فقط چند ماه گذشته بود.انگار که خیلی گذشت.فکر می‌کردم بتونم فراموش کنم.بجای دشمن،خودم شکستم.فرسوده و بی‌حال شدم.

با این حجم از خستگی،باز دوست داشتم دیروز بود.همان دیروزی که دلواپسی نداشتم.شاید واسه‌ی همینه که وابسته اش شدم.

شاید برای همینه.......

متنداستاندلنوشتهدل نوشتهنوشتن
۴
۰
بداهه آمیز
بداهه آمیز
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید